تبليغاتX
یه فنجان قهوه در اعتراض به...

یه فنجان قهوه در اعتراض به...

فصل سرد

اومدم یه عکس از خودم بگذارم..... مث که کلی دنگ و فنگ داره!!!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم دی 1387ساعت 22:27  توسط  آرش  | 

bad as 100 sal umadam ye sari be pagemoon bezanam .....

chi shod ke umadam ?

dashtam mail check mikardam residam be maili ke be hoori zade boodamo az unja ba Dnyaye hoori ashna shode boodam ....

kheili hal kardam vaghti didam sara post gozashte ....

atashe zire khakestarim ma ....

 mes ke  font farsi nadaram felan ...pas tahamaolam konid...


az khodemoon begam ...tarakidim

yani bomb khord beynemoon


yeki sharghe door

yeki sarbazi

yeki gharbe door


yademoon bekheyr !!

biaim ye chand sal dige az khakestaremoon motovalled beshim

hali mide mage na?


+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم دی 1387ساعت 12:39  توسط  آرش  | 

شنیدم باز دلم یار کرده پیدا ، سر زلفم خریدار کرده پیدا!
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم آبان 1387ساعت 17:27  توسط سارا  | 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم شهریور 1387ساعت 12:47  توسط سارا  | 

قوی بودن لازم نیست اما احساس قوی بودن کردن همیشه لازم است.

http://www.hees2.blogspot.com/

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم خرداد 1387ساعت 18:37  توسط سارا  | 

یا د گا ری
امضا
آرش
+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم خرداد 1387ساعت 11:56  توسط  آرش  | 



با درود فراوان ما براي حذف نام خليج عربي و برگرداندن نام خليج فارس به نقشه ماهواره اي و آنلاين گوگل ارت نياز به 1 ميليون امضا داريم. به عنوان يک ايراني خواهشمندم روي لينک آبي زير کليک کرده و براي حذف نام خليج عربي آنرا امضا نماييد. کار سختي نيست http://www.petitiononline.com/sos02082/petition.html
اين پيام را براي تمامي دوستانتان ارسال نماييد

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم فروردین 1387ساعت 12:23  توسط  آرش  | 

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم فروردین 1387ساعت 23:6  توسط سارا  | 

سال و فال و مال و حال و اصل و نسل و تخت و بخت
بادت اندر شـهریاری برقرار و بر دوام
سال خرم فال نیکو مال وافر حال خوش
اصـل ثابـت نـسـل باقی تخت عالی بخت رام

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم فروردین 1387ساعت 23:58  توسط سارا  | 

چه بی رمق، چه بی انگیزه شده ایم
آینه هم به دروغ ما را جوان بازمی تاباند


+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم بهمن 1386ساعت 8:26  توسط  آرش  | 

از قدیما آگاهان و ادیبان وطبیبان گفتن که سختی برای مرد لازمه و اصلاً "مرد را دردی اگر باشد خوش است " و "درد بی دردی علاجش آتش است" . اما من که هیچ وقت ادعای مردی نکردم .

اپیزود یک: "حقیقتی که گفته نشود تبدیل به سَم میشود". «نیچه»

اپیزود دو: فضاهای تو در توی بدون دَررو . خیانت رفیق . مار و مارمولک و سوسک و عقرب .

اپیزود سه: صدای تپش قلب . دود سیگار . عرق سردِ روی پیشونی . لرزش دست.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم دی 1386ساعت 18:54  توسط حمید  | 

پیشنهاد میکنم تا شکارچی ها تا رسیدن فصل گرما صبر کنند!.تا موقعی که نتوان هر گونه چاقی را زیر مانتو های ضخیم زمستانی پنهان نمود.

به نقل از Ranitidine, Nov 2005
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم دی 1386ساعت 3:1  توسط  آرش  | 

سلام . یه وبلاگ جالب تو لینک های حنیف کشف کردم.

"ببار ای بارون ببار

بر شبهای تیره چون زلف یار"

شب های من ستاره باران هیچ مدل سلام یا نگاهی نیست. بارون هم که نمیاد. گوشم هم از حرف پره!

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم دی 1386ساعت 8:4  توسط  آرش  | 

به کجا چنین شتابان
گون از نسیم پرسید
دل من گرفته زینجا
ز غبار این بیابان
هوس سفر نداری؟

به کجا چنین شتابان
گون از نسیم پرسید
دل من گرفته زینجا
ز غبار این بیابان
هوس سفر نداری؟

همه آرزویم اما … چه کنم که بسته پایم
چه کنم که بسته پایم
به کجا چنین شتابان؟
به هر آن کجا که باشد،بجز این سرا، سرایم
سفرت به خیر اما
تو و دوستی خدا را
چو از این کویر وحشت، به سلامتی گذشتی
به شکوفه ها به باران
برسان سلام ما را
برسان سلام ما را
برسان سلام ما را
سلام ما را…

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم آذر 1386ساعت 16:6  توسط سارا  | 

resume = چاخان در مورد خود

Statement of Purpose = چاخان دیگران

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم آذر 1386ساعت 18:16  توسط  آرش  | 

بعدازظهر جمعه، اخرین نوار های طلایی آفتاب زمستانی در حال کش اومدن در امتداد دیوار شرقی اتاق هستند.  از پنجره به افق نگاه میکنم ، شهر با وجود درخشش این خورشید بی رمق،  سیاه به نظر می رسه. بلند ترین شاخه های درخت های قدیمی پارک کوچک محله ما با اون چند تا لانه کلاغی که انگار وسط آنها  معلق در هوا گیر افتادند، در مقابل این پرتو های نارنجی یک ضد نور نوستالژیک پدید آورده اند. سالهاست که به این منظره عادت کردم و هر با از دیدنش دلگیر میشوم، از حال و هوای روز تعطیل میام بیرون و سنگینی عصر جمعه رو کم کم  درک میکنم.

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم آذر 1386ساعت 1:19  توسط  آرش  | 

 "اونایی که دوستمون داشتن و رو شون نشد بگن!" از این مدل آدما میشناسین!؟

 بعد چهار– پنج سال یکیشونو تو خیابون میبینی و ....انگار حالا که فکر می کنی میبینی تو هم بدت نمیومده!

 

تصویر را حال کنین !

 

اول طرف میاد از تو یه مغازه بیرون. بعد یه خانم مسن، بعد یه نینی 2 ساله که تازه تاتی تاتی یاد گرفته بعد .. . ..بعد  .....  آقاشون با ساک بچه ....

 

اولین احساس : حتما اشتباه کردم، اما نه مث که خودشه....ببین های لایت چقدر بش اومده ! .دهنت بازه هنوزو داری بر وبر نگاش میکنی ....که نا خدا گاه نگاهت با چشمای آقاشون تلاقی میکنه! برق از سرت میپره و نگاهت رو می دزدی.

 

دومین احساس: چقدر پیر شدم ...چهار سال پیش بود یا پنج سال پیش.....نه 81 بود .....

 

احساس سوم: خاک بر سرت بابای دختره از این بساز بفروشای خر پول بود ...چیکار کردی احمق ؟ حتما منتظر بودی خودش بیاد بگه ؟

 

شماره چهار:  جون دوتا یه نگاه دیگه باس بکنم ....نه مثل اینکه خودشه...بچه به کی رفته؟ (کنجکاوی خاله زنکی)

 

آخریش: تو تنهایی خودت فرو میری و زور میزنی یک مورد مشابه پیدا کنی که هنوز از دست نرفته باشه؟!...

 

نتیجه گیری اخلاقی :

زمان خیلی نامرده. بقول داستایفسکی فرصت ها زیر ارابه بی رحم زمان له میشن! پس قدر فرصتهای حال را بدونین و به اولین کسی که از در وارد شد مراتب ارادتونو اعلام کنین !

 

ارزیابی:

شما اگه با این قضیه روبرو بشین چه حسی بتون دست میده؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم آذر 1386ساعت 13:59  توسط  آرش  | 

 

یکی از لذتبخش ترین کارهای دنیا اینه که توی دستشویی موسیقی گوش کنی ، که تازه دَرکِش کردم.

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم آذر 1386ساعت 21:57  توسط حمید  | 

The art of losing isn't hard to master;
so many things seem filled with the intent
to be lost that their loss is no disaster.

Lose something every day. Accept the fluster
of lost door keys, the hour badly spent.
The art of losing isn't hard to master.

Then practice losing farther, losing faster:
places, and names, and where it was you meant
to travel. None of these will bring disaster.

I lost my mother's watch. And look! my last, or
next-to-last, of three loved houses went.
The art of losing isn't hard to master.

I lost two cities, lovely ones. And, vaster,
some realms I owned, two rivers, a continent.
I miss them, but it wasn't a disaster.

--Even losing you (the joking voice, a gesture
I love) I shan't have lied.  It's evident
the art of losing's not too hard to master
though it may look like (Write it!) like disaster.

Elizabeth Bishop


+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم آبان 1386ساعت 12:20  توسط  آرش  | 

سلام

شهروند امروز را که میشناسین؟

http://shahrvandemroz.blogfa.com/post-306.aspx


حال کنین.
+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم آبان 1386ساعت 21:38  توسط  آرش  |