طرح مصوبي كه ترد د خودروهاي زوج رابه روزهاي زوج و خودروهاي فردرا به روزهاي فرد محدود مي كند.سبب شد خيلي از ادم هايي در دانشگاه كه قبلا حتي به زور به هم سلام مي كردند. حالا باهم هم مسير باشند.
در همين راستا امروز دوستي سوار ماشينم شد كه از قضا بيشتر موهاشو تو كانادا سفيد كرده بود
من داريوش رفيعي خيلي دوست دارم.از خيلي خيلي قبل ها! يه كاست دارم كه توش يه شعر( شعر زهره ) از داريوش رفيعي هم هست.امروز همين كه كاست شروع كرد از زهره يارش خوندن.از دوست جديدم باسه بيشتر احترام, پرسيدم كه نظرش درباره اين آهنگ چيه؟
حس يهcowboy بهش مي داد كه مست از يه سالون بر مي گرده و سوار بر اسب با يه قوطي وتكا به سمت افق روانه مي شه.
اگه منو حتي بكشن چنين چيزي از اين اهنگ نمي فهمم.دامنه برداشت از موسيقي تا كجا گسترده است؟
ياد از آن روزي كه بودي زهره يار من
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم مرداد 1385ساعت 13:52  توسط سارا
|
دوستان و همکاران گرامی در وبلاگ زیرورو! من امروز میخوام آمار تکان دهنده ای از تعداد باز دیدکنندگان وبلاگ در اختیارتون بذارم. تحقیقات من نشون میده که ما کامنت های بسیار زیادی داریم که Detail اون به این صورته:
کامنت گذارای محترم به این صورت عمل کردن :
حمید برای سارا : رتبه اول
سارا برای حمید : رتبه دوم (با تعداد مساوی با رتبه اول)
من برای خودم : رتبه سوم
سارا برای آرش : رتبه چهارم
و ....... میبینید که ما باز دید کنندگان بسیاری داریم!
در این راستا من پیشنهاد میکنم که ما همون شبا که با هم میریم بیرون هر چی میخوایم با هم بگیم دیگه وقت و پول و .... رو هدر ندیم!!! قربان شما.
+ نوشته شده در شنبه بیست و هشتم مرداد 1385ساعت 17:23  توسط محمد
|
بالاخره پس از مدتها انتظار و تحمل ٬ آلبوم خانوم shakira از رتبه اول فروش به رتبه دوم سقوط کرد. از همه دوستان می خوام که مقاومت رو ادامه بدن تا روزی که دیگه شاید مجبور نباشیم هر پنج دقیقه یک بار چهره و حرکات زیبای این ستاره!!! کلمبیایی رو تحمل کنیم.
پ.ن. شرمنده مطالب ته کشیده دیگه!!!
+ نوشته شده در شنبه بیست و هشتم مرداد 1385ساعت 16:59  توسط محمد
|
می دونی اشتباهه و هزارو يک دلیل منطقی هست که می گن این کارو نکن . عاقبت کارت از همین الان مثل روز برات روشنه. شاید برات گرون تموم بشه . اما تو این کارو میکنی .
نیروئي درونی مجبورت میکنه .می گی میخوام این دفعه تا آخرش برم . می دونم اشتباهه ولی می خوام تا آخرش برم فوقش با مغز می خورم زمین . بجاش شاید از این تعلیق آزاد بشم .
می ری ولی بجای خوردن زمین با مغز فقط معلق و معلق تر میشی.
ديگه نمی دونم باید چه کار کنم .
الغیاث! الغیاث!
+ نوشته شده در شنبه بیست و هشتم مرداد 1385ساعت 14:18  توسط آرش
|
امروز 28 مرداده.ظاهراً توی این روز اتفاق های مهمی افتاده. یکیش اینکه سالها قبل یعنی سال 1332 یه کودتایی رخ داده و خَریتِ مردم عامل اصلی موفقیت این کودتا بوده.
اما اتفاق دیگه ای که توی این روز افتاده و خیلی هم مهمه, یعنی کودنای 28 مرداد در مقایسه با این اتفاق بی اهمیته و اصلاً به خاطر همین رخدادِ که مردم 28 مرداد را یادشونه . . ., تولد سارا ست
تولدت مبارک سارا. امیدوارم صد ساله بشی اما به شرطی که همینطور جوون بمونی, آخه اگه پیر بشی . . .
+ نوشته شده در شنبه بیست و هشتم مرداد 1385ساعت 9:22  توسط حمید
|
تازگی به مردن زیاد فکر میکنم. نه به صورت روشنفکرانه ٬ به فلسفه هم کاری ندارم. به مردن واقعی مردن خودم ٬ مردن خودم تنها فکر میکنم. دلم نمیخواد بمیرم...از وقتی که بش فکر میکنم همه چی به طرز عجیبی قشنگ شده ٬ من نمیخوام بمیرم!
+ نوشته شده در شنبه بیست و هشتم مرداد 1385ساعت 1:46  توسط محمد
|
امروز همش تو ذهنم داشتم بنا هاي دوره صفوي را با دوران قاجار مقايسه مي كردم.كلا خيلي اهل هنر اينا نيستم. و اصلا نم دانم به من چه دخلي داره اين موضوع.ولي الان مي نويسمش تا شايد بدين ترتيب ول كنه منو .خلاصه فكر ميكنم شاه عباس اينا خودشون رابه عنوان يه قدرت مركزي باور داشتن.مثه خيلي قبلتر يعني زمان هخامنشيان و بعد از اون ساسانيان
چيزي كه علاوه بر اوج هنر مي شه در بناهاي اين دوره ديد يه نوع شكوه و جاودانگي ه.به نظرم اين حس ايل وقتي ميتونه در اثارمعماري تجلي كنه كه كشور در وضعيت نسبتا پايداري قرار داشته باشه. نمي شه مثلا ايوان هاي ساخته شدهدر دوران قاجار را با بناي باشكوهي مانند عالي قاپو مقايسه كرد.
پ ن1.مرسي حميد . خواستم تشكرم را در يادداشتي ابراز كنم كه سيستم ياري نكرد
.
پ ن2..اين عكاسه تو پاركه ملت بد حافظش خوبه.امروز كه از اونجا رد شدم يه جوري احوال پرسي كرد كه از تعجب شاخ درآوردم.(داشتم شاخ درمي آوردم ).جدي مي گم يارو يه دستي نزد.
+ نوشته شده در جمعه بیست و هفتم مرداد 1385ساعت 0:26  توسط سارا
|
بابا یکی ما رو از دست این فدراسیون فوتبال نجات بده! ایران با سوریه تو آزادی مساوی میکنه هیشکی هم حواسش نیست!!!
نکته : جاگیری طالب لو روی گل سوریه رو دوباره نگاه کنید! یه جوری شده آدم دلش برای استاد اسدی تنگ میشه!!! تو رو خدا همون میرزاپور مگه چش بود؟؟ نتیجه تمرینات استثنایی قلعه نوعی دیگه. همونا که گفته بود تا حالا هیشکی مثلش رو ندیده!!!
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم مرداد 1385ساعت 15:21  توسط محمد
|
این یه تیکه از نوشته ای که چند سال پیش یه جایی نوشتمش:
". . . آیا می توان کسی را مجبور کرد که آزاد باشد؟ آیا آزادی اجباری، آزادی است یا استبداد؟ آیا آزادی برای همه یکسان است؟ . . .
. . . می توان گفت آزادی نسبی است و برای هر فردی متفاوت. آزادی برای یک انسان میتواند سلب آزادی از فرد دیگری باشد. . .
. . . آزادی برای هر فرد این است که پا را فراتر از شرایط موجودش بگذارد. پس آیا آزادی مقدس است؟ آیا بین کسانی که در راه آزادی کشته شده اند و کسانی که در راه هوس مرده اند، تفاوتی هست؟. . ."
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم مرداد 1385ساعت 10:33  توسط حمید
|
توجه زیاد من به جنگ لبنان کم کم دارد تبدیل به لطیفه میشود! این را کسانی که از نزدیک با من در ارتباطند خوب میفهمند. اما من دلایلی برای آن دارم که مینویسم. گرچه دیگر از این که توجه کسی را جلب کند نا امید شده ام. دوره دوره ساده گیری است٬ از تلویزیون بشنوید٬ در مورد آن بحثی هم بکنید که عقاید مترقیتان را به نمایش گذاشته باشید ودیگر هیچ. مثل همه چیزهای دیگر به مسخره بگیریدش که این نیز بگذرد. اما شکواییه به کنار دلایلی دارم برای این بذل توجه. مهمتر از همه این که این جنگ بیشتر از همه وقت ضعف و زبونی تفکرمان را به رخ میکشد. درست است٬ اظهار نظر میکنیم آن هم قاطعانه اما همه سر در گمیم. تحلیل میکنیم اما گاهی خودمان هم نمیدانیم که چه میگوییم. همه تشنه اخبارند که ببینند چه اتفاق جدیدی افتاده است و تحلیل هایمان هم همه بر اساس همین اخبار روزانه است. و سلاحی کند و مضحک هم به دستمان داده اند که شده است برایمان سنگ محک: نفی خشونت٬ محکوم کردن کشتار در هر شکل به هر نحو... چیز خوبی است٬ زحمت فکر کردن را از دوشمان بر میدارد! به همه اینها که فکر میکنم خنده ام میگیرد. حقیقتا که خنده آور است این شعارها در این روزگار که کشتگان یک روزش سر به فلک میزند! در عراق٬ لبنان٬ افغانستان٬ فلسطین٬پاکستان٬بوسنی را که فرموش نکرده اید یا کوزوو را؟ منحرف شدیم از بحث. از بی نوایی فکرمان میگفتم... از گه گیجه عمومی که همه مان دچارش هستیم. چسبیده ایم به همان شعار های پوسیده مان٬ اما گاهی که مجلس بی ریا میشود نمی توانیم لذتمان را از این نبرد پنهان کنیم! این شعار ها هم مثل همان Fair Play اول مسابقان فوتبال است. همیشه حاضر و بر سر زبانهاست اما در جام جهانی همه از بازی پرتغال ـ هلند که بیشتر شبیه نبرد گلادیاتور ها بود لذت میبرند و از کله زیزو!!! اینقدر در این مورد حرف دارم که نمیدانم کدام را بنویسم و حاصلش هم میشود این خزعبلات چرا که نمیتوانم جمع وجورش کنم علاوه بر این که خسته ام و نمیخواهم مطلب سخت و طولانی هم بنویسم چون برایم مهم است که کسی حوصله کند وبخواند... گاندی را قلم میگیرم چرا که بحث (گرچه آن بحث اصلی است!!!) به درازا میکشد... شب خوش.
پ.ن: میخواستم در مورد این نظر "هگل" که تفکر اندیشیدن به واقعیات است نه در گیری روزانه با آن هم چیزی بنویسم...
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم مرداد 1385ساعت 1:24  توسط محمد
|
نمي دونم. من هم خيلي وقتا مثه نفهم هاي ديگه خودم را مي زنم به گيجي.اينقد هي يه سري آدم افراطي ميگن حزب ا...تو اين چند هفته اخير اون قد ليست از كالا ها يي كه بايد تحريم كنم به دستم رسيده . واين قد پرچم و بادكنك و...ديدم از اون طرف يه سري ديگه مي گن اسرايييل و نمي دانم چه طوري موفق شدن آدم كشي قتل و غارت را با حقوق بشر توجيه كنن صدهاهزار دلار خرج مي شه كه اين فكرا بيشترهر بيش تر ترويج داده بشن.آخه مليون ها دلار ه از خريد و فروش اسلحه دست مي آد
اين قد راحته به شور جواني جهت و جو دادن.....
معمولا هميشه دنبال اينم كه خودمونو راحت كنم هميشه هم بد و اشتباه نيست. واگه يه آدم يه خورده درست حسابي گير بيارم فكر كردن و تصميم گرفتن روهم به اون واگذار مي كنم. اما ته ته تهش مي دونم اينكه سري ادم به خودشون اجازه بدن آدم بكشن محكومه.
با هر ايده اولوژي.از هر نژاد و در هر سرزمين.
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم مرداد 1385ساعت 23:56  توسط سارا
|
تا به حال صحنه های درد آور زیادی را دیده ام. تعدی٬ تجاوز ٬ قتل... اما باور بفرمایید تا به حال چیزی چندش انگیز تر ونفرت آور تر از تصویر کودکان اسراییلی که روی بمبهایی که قرار است بر سر همسالانشان در لبنان ریخته شود یادداشت تهنیت و رجز مینویسند ندیده بودم!!!
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم مرداد 1385ساعت 10:16  توسط محمد
|
سلام
دنبال قطعنامه ۱۷۰۱ شورای امنیت می گشتم که این سایت روپیدا کردم حتما یه سری بزنین : اورشلیم پست
این سایت یک قسمت مربوط به ایران هست به نام iran threat که آدرسش این زیر هم اومده
http://www.jpost.com/servlet/Satellite?pagename=JPost/Page/IndexParMult&cid=1145961369337
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم مرداد 1385ساعت 18:20  توسط آرش
|
کاش اون چیزی که الان تو ذهنمه به واقعیت می پیوست.
کاش الان می دیدمش. کاش می شد که . . .
اما اگه بشه خیلی خوبه . . . دیگه هیچی نمی خوام.
آخه چرا هیچ وقت نمی شه؟
یعنی اون وقتهای هم که می شه اونجوری که می خوام نیست.
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم مرداد 1385ساعت 12:38  توسط حمید
|
دنیای بدون قهرمان دنیای ملال انگیزی است. امروز دنیا میخواهد به من بقبولاند که عصر قهرمان به سر آمده. دنیا دنیای میانمایگی است٬زندگی و سرنوشتمان در دست سیاستمدارانی است که اگر نه کمتر از ما که حداقل همانند خودمانند و تنها آرمان والایشان حفظ و صیانت نفس و بالا بردن رفاه است. دنیا دنیای برابری است٬ میخواهند به من بقبولانند که قهرمانان همه شکست خورده اند٬ در این آشفته بازار طمع و شهوت! دیگر کسی نیست که هزاران هزار نفر جان نثارش باشند٬ ما حالا آدم های منطقی ای هستیم که به افراد دلخواهمان رای می دهیم تا برای چند سال رفاهمان را تامین کنند٬ به کسی که او هم چون خود ما میان مایگی تنها زیور آراینده وجودش است. حقیقتا برایم سخت است تاب چنین دنیایی را آوردن. به هر چیز که میخواهید متهم ام کنید
اما این را بخوانید:
خبرنگار CNN با مردمی که در حال باز گشت به خانه های ویرانشان در جنوب لبنان هستند مصاحبه میکند. آتش بس اعلام شده. به خانه های ویرانشان اشاره میکند. مرد فریاد میزند:
"it is not important at all.god protect sheikh hasan"
و پوستری از او به خبرنگار نشان میدهد. اصلا به این کاری ندارم که به چه کسانی وابسته است این شیخ حسن. به این تفاسیر هم کاری ندارم که با این جنگ لبنان چه ها و چه ها از دست داد (گر چه در این مورد حرف بسیار دارم) ٬برایم اهمیتی هم ندارد که آیا شیخ حسن کی مغلوب میشود. اما فقط لحظه ای احساس میکنم که خونم به جوش آمده٬ از رخوت بیرون آمده ام ٬اشک میریزم و دوست دارم بیشتر از این در این شادی سهیم باشم... مردم در لبنان آتش بازی به راه انداخته اند و پای کوبی میکنند و عکس شیخ حسن را در دست دارند...من مبهوتم!**
**ذکر تمام صحنه ها از اخبار CNN است.
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم مرداد 1385ساعت 1:22  توسط محمد
|
اگه یه تکه چوب خیلی بلند داشتم هر شب ازش بالا میرفتم .کنار ماه مینشستم وستاره ها رو می چیدم.
اگه یه تکه چوب خیلی بلند داشتم زنگ همه مدرسه ها رو می زدم و مدرسه رفتن بچه ها رو تماشا می کردم.
اگه یه تکه چوب خیلی بلند داشتم تقسیمش میکردم و به همه پیرمرد پیرزن ها می دادمش تا بشه عصای دستشون.
اگه یه تکه چوب خیلی بلند داشتم تمام توپ های بچه ها رو که بالای درخت ها گیر کرده پایین می آوردم تا دوباره دور هم جمع بشن وبازی کنن.
اگه یه تکه چوب خیلی بلند داشتم یه سرشو می ذاشتم خونه خودمون یه سرشم میذاشتم خونه تو و هر شب بهت سر می زدم.
آخ دستم...... آخ پام........ چوب کبریتم شکست.
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم مرداد 1385ساعت 22:40  توسط
|
An Alternative 4 70's rock and 80's metal
Nowadays music tastes very different for real fans of 70' rocks and 80's metals
The appetites and the demand for well-composed music are growing while all these days’ products are all commercials.
ادامه
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم مرداد 1385ساعت 21:27  توسط آرش
|
من از طرف خودم و اکثر خوانندهای این وبلاگ از مدیرمسئول(آرش)،هیئت تحریریه(خودم،محمد،آرش،نگین)،صاحب امتیاز(آرش)،مدیرروابط عمومی(آرش)وسایر دوستانی که در این مکان مقدس ،آن هم با دست خالی (واقعاً چرا با دست خالی؟ )، زحمت میکشند،قدردانی کنم.
همچنین از آرش خواهش می کنم دوباره سارا را به اینجا دعوت بکنه، آخه ...اون ... آهنگ های خوبی از بَر .... آخه اَگه تو نباشی اون منو به خیلی جاها می بره... آخه اینجوری تحمل غمت ساده تَرِ...
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم مرداد 1385ساعت 17:39  توسط حمید
|
امروز هیچ کس سراغم را نمیگیرد. حوصله ام سر رفته دلم یک لیوان چای می خواهد ٬یک پاکت سیگار و یک عالمه حرف. بیهوده تلویزیون را روشن میکنم: در لبنان هنوز جنگ است ٬ یکی دختری را انتخاب میکند چون هر دو پلتگ ها را دوست دارند Mtv است دیگر! با این برنامه های مهوعش حالم را بدتر میکند. تلفن زنگ نمیزند. سعی میکنم کتابی را ورق بزنم٬ امکان پذیر نیست. شوق مطالعه فقط وقتی سراغم می اید که اینقدر برنامه تفریحی داشته باشم که به مطالعه نرسم! سری به وبلاگ ها میزنم. هیچ چیز دندان گیری نیست: شعرهایی که هیچ مفهومی ندارند ٬خاطره های نامربوط ٬ نثرهایی همه شبیه هم : خالی و تخت. یک نفر با جدیت و طرح استدلالهای فلسفی سعی دارد ثابت کند که خیانت به هیچ وجه کار بدی نیست و اصولا گستردگی روابط سکسی کاری است واجب و بقیه مطالب هم خاطرات سکسی اش را تعریف کرده و به همه اینها رنگی روشنفکری هم افزوده! اصولا اگر می خواهید شیک و روشن فکر جلوه کنید باید حرف های بی پرده سکسی بزنید : حمایت از سکس های دسته جمعی حتما جواب می دهد مطمئن باشید از کلمات ارگاسم و بقیه مصطلحات (که من دوست ندارم نقلشان را) به وفور استفاده کنید. رد خور ندارد!!! خواندن مطالبش به خستگی ام می افزاید. هنوز هم تلفن زنگ نمیزند. من یک مطلب بی مزه پست می کنم. سر حال نیستم.
+ نوشته شده در شنبه بیست و یکم مرداد 1385ساعت 21:15  توسط محمد
|
قسمت قبلی مطلب را خواندید متشکر . از سه تا نظری که گذاشتید هم ممنون. من به هر سه تا سوال جواب خواهم داد. اولین چیزی که به نظرم باید جواب داده شود سوال آرزوست : "ما"ی مورد نظر من در آن نوشته چه کسانی هستند؟ حوزه شمول آنها تا کجاست؟
من اول جواب میدهم و بعد توضیح خواهم داد : این "ما" آنهایی هستند که تجربه معنوی و فکری مشخصی را از سر گذرانده اند و یک خاطره قومی مشخص دارند. اما این حرف دقیقا به چه معناست؟
با این توضیح اول از همه مشخص خواهد شد که این "ما" در معنای جغرافیایی به معنای امروزی نخواهد گنجید. چه برای مثال ابن رشد و ابن سینا در فضای یک سنت فکری تنفس میکردند اما یکی زاده ایران بود و دیگری در آندلس اسپانیا سکنی داشت.
نکته دیگری که باید تذکر دهم مطلبی واضح اما ضروری است. من این "ما" را در میان نوابغ تفکر هر قوم جستجو خواهم کرد که دست آورد ٬ عصاره و نمونه اعلای هر قومی هستند.
دو مثال ذکر میکنم که به گمانم مطلب را کاملا واضح میکنند : دو متفکر را در نظر آورید : لایب نیتس و امانو ئل کانت. هر دو نابغه و دوران ساز اما در نهایت فاصله. یکی حکیمی عقل گرا با تکیه بر استدلالاتی مابعد الطبیعی و نقطه اوج جریان راسیونالیست اروپا. دیگری فیلسوفی که تمامی حمش بر محدود کردن حوزه عقل است و بر کندن ریشه مابعدالطبیعه از بیخ و بن. اما هر دو به یک سنت فکری تعلق دارند. چرا؟ هر دو وامدار دکارت اند. هر دو با دو گانگی بنیادین تفکر غربی که در دکارت با دو گانگی نفس و بدن به مشکلی حاد تبدیل شده بود دست به گریبانند که خود حاصل میراثی کهن تر است: دو گانگی ایده و نمود در افلاطون صورت و ماده در ارسطو و به طور کلی تاریخ فکر اروپا. و پس از دکارت هر دو در جهان سوژه مدار دکارتی تفکر میکنند جهانی که همه کاره و نقطه پرگار آن سوژه است. گر چه در احکام مترتب بر این سوژه اتفاق نظر ندارند. هر دو تالی منطقی فکری هستد که نطفه آن در یونان بسته شد و...
حال دو متفکر دیگر را در نظر آورید : حافظ و ابن سینا. هر دو ماندگار و مثال زدنی در فرهنگ . اما در نهایت مسافت و بعد. یکی رند و قلندر و طناز و طعنه زن . دیگری فیلسوفی عبوس و دقیق و نکته گیر اما هر دو متعلق به یک سنت : هر دو بر سر سفره ای نشسته اند که محمد پیامبر در عربستان گشود. با تصور مشترکی از مبدا و مقصد و درجات هستی. و هر دو در جهانی تفکر میکنند که مدار آن نه بر عقل ارسطویی است و نه سوژه دکارتی بلکه بر میراثی وحیانی است و...
مطلب را دیگر به تفصیل نخواهم کشاند که نه از حوصله بحث که از حوصله وبلاگ نویسی بیرون است!!!
امیدوارم که مقصودم را آن قدر واضح گفته باشم که نیازی به نتیجه گیری نداشته باشد.
ادامه دارد...
+ نوشته شده در شنبه بیست و یکم مرداد 1385ساعت 3:32  توسط محمد
|
سلام دنیای مجازی(اینترنت).
بالاخره با اصرار و تشویق دوستان و همراهان ما هم بر آن شدیم که گهگاه زایده های ذهنمان را در اینجا بنگاریم.شاید باشد که با خواندن آنها بنده ای به راه راست هدایت شود که همین ما را بس است.
یاران منتظر باشید تا ما باز هم بیایم
+ نوشته شده در جمعه بیستم مرداد 1385ساعت 0:3  توسط حمید
|
وبلاگ
من برای چی وبلاگ زدم ؟ کسی میدونه؟
خوب! فکر کنم خیلی ها مثل من فکر نمی کنن واسه همین خودم مگم
قدیما من یه رفیق داشتم به نام "دفترچهء یاداشت" که حرف هامو تو اون می نوشتم . از همه چیز و از همه جا ! . حرفهای خصوصی .حرف های عمومی و حرف های خیلی خصوصی.حرفهای خیلی خیلی .....
وقتی اون حکایت ها رو بر ای دفترچه جون نقل میکردم جدأ یجورائی تخلیه میشدم.در ضمن در هنگام نوشتن همش تو این خیال بودم که یه روز دفترچه را به یه نفر میدم که بخونه .به یه نفر که اصلا منو نشناسه و من از دور بتونم بفهمم اون چه نتیجه ای گرفته. خوب خداییش می دونستم این اتفاق هیچ وقت نمی افته.
به فکر وبلاگ زدن افتام .
پ.ن.
این وبلاگ تبدیل شده به پاتوق رفقا. من نمی تونم توش هر چی دلم می خواد بگم
+ نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم مرداد 1385ساعت 18:44  توسط آرش
|
آیا میتوان سوالاتی در ذهن داشت که حقیقی نباشند؟ به این معنی که تنها دچار این توهم شوید که سوال میپرسید در صورتی که در واقع به هیچ به چیزی نا مفهوم می اندیشید؟ آیا میتوان سوالاتی غیر اصیل در مقابل سوالات اصیل در ذهن داشت؟ جواب من مثبت است.
تفکر معروض سوال است. با به وجود آمدن سوال است که تفکر آغاز میشود. باید سوالی پیش رو داشته باشید تا به آن بیاندیشید٬وسوال مطمئنا در خلا به وجود نخواهد آمد. سوال مستقیما حاصل دوران٬محیط زندگی است. و هر عصری مطمئنا تالی عصر پیش از خود است. و این نکته ای است که من میخواهم به آن بپردازم: سنت فکری. متفکرانی که یکی پس از دیگری می آ یند و هر یک میراث خوار سنت متفکران قبل اند. همگی بر سر یک سفره نشسته اند و خاطره فکری یکسانی دارند و سوالاتی مطرح میکنند که تقدیر مشترک همه آن قوم رقم زده است با مشکلاتی دست و پنجه نرم میکنند که حقیقتا رو به رو شان قرار گرفته و هر یک حلقه ای به زنجیر می افزایند.
حالا نکته اینجاست که به اعتقاد بنده این زنجیر زمانی در این ملک پاره شد. زمانی که متفکران ایرانی با اروپا بر خورد جدی پیدا کردند و به جذابیت آن پی بردند. منظورم تکنیک نیست که آن خود حاصل تفکر تکنیکی است. متفکران این سرزمین مسحور جنبه های مواج ٬گونه گون و البته بسیار قدرتمند آن تفکر شدند. و این سیر تا به امروز ادامه دارد. ما میراث خود را به فراموشی سپرده ایم و از غرب نیز طرفی بر نبسته ایم. و این حاصل مستقیم بر خورد پوزیتیویستی با تفکر غرب است. با ذکر یک مثال مربوط به بحثهای این چند روز سعی میکنم روشن تر بحثم را پی بگیرم: شیوه حکومت نقش غیر قابل انکار در پیشرفت دارد. متفکران این خاک با برخورد با حکومتهای دموکراتیک اروپایی تصور کردند که کیمیا را یافته اند. خواهان مشروطه شدند و الی آخر. این همان چیزی است که من بر خورد پوزیتیویستی می نامم. یعنی اینکه شما چیزی را وارد کنید بدون آن که به تفکری که آن را پدید آورده و خود ریشه در سنت فکری چند صد ساله دارد توجه کنید. پازلی که همه اجزای آن در یک کل متحد معنا میدهند. توجه کنید! شکست مشروطه را به نا آگاهی و بی سوادی مردم رجعت دادن ساده لوحی محض است. ایرانی٬اصلا قادر به درک دموکراسی نبوده و نیست٬ حتی در همین عصر انفجار اطلاعات!!! ما سنت فکری را به فراموشی سپرده ایم اما او همچنان در ناخود اگاه ما باقی است و بسیار بیش از آن که تصور میشود منشا اثر است.
نمیدانم تا چه حد توانستم مطلب را واضح بیان کنم اما میخواهم به سوال اولم بر گردم : این گونه است که ما هم اکنون با سوالاتی دست به گریبانیم که سوالات ما نیست تنها توهم سوال داشتن داریم و جواب هایمان که دیگر جای خود دارد. به همین دلیل است که حقیر مرتبا تاکید میکند که ترجمه (در معنای کلی) بدون دید انتقادی نه تنها منشا اثر نخواهد بود بلکه به بد بختیهامان خواهد افزود.
تذکر: من البته دردا و حسرتا برای سنت از دست رفته مان سر نمیدهم که کار ابلهان است. مطمئنا سوال فی المثل ملاصدرا دیگر سوال من نیست. چه او به قول شایگان در پی سنت فکری نمیگشت بلکه خود عین همان سنت بود. اما راه حل چیست؟ انشا الله در مطالب بعدی.
پ.ن : نظرات دوستانی که این مطلب را از نظر میگذرانند برای بنده بسیار مهم است دریغ نفرمایید.
+ نوشته شده در چهارشنبه هجدهم مرداد 1385ساعت 2:48  توسط محمد
|
اولین بر خورد من با موسیقی راک حدودا ۹ سال پیش بود. نوار کاستی از قسمت دوم آلبوم The wall و از آن زمان جذابیت این موسیقی هنوز از بین نرفته. من بسیار تغییر کرده ام حتی با تغییراتی که در فکرم پیدا شده میتوانم کاملا خودم را قانع کنم که گوش کردن به این موسیقی نسبتی با من ندارد! اما دست بر داشتن از آن امکان پذیر نیست. من در این ۹ سال تنها به موسیقی گوش نکرده ام بلکه به همراهش شیوه ای از زندگی ٬ نوعی همدلی پنهانی بین هواداران موسیقی راک را پذیرفته ام. تصور کنید که به عضویت گروهی زیر زمینی در آمده اید و کاملا آنجا پذیرفته شده اید٬ قبول کنید دیگر جدا شدن سخت است! همین حالا هم این مطلب را تنها کسانی می فهمند که از بحث های چند ساعته در مورد eloy, ledzeppline , mark knopfler لذت برده باشند ٬ از ذکر نکات اجراهای death , king crimson , pink floyd به وجد آمده باشند ٬ نسبت به راک دهه 70 حس نوستالژیک داشته باشند و دلشان بخواهد در زمان jim morrisonیا jimmi hendrix به دنیا آمده بودند!!! ما بقی افراد بیرون در ایستاده اند. راک تنها موسیقی نیست٬ گونه ای زندگی است!
+ نوشته شده در دوشنبه شانزدهم مرداد 1385ساعت 3:41  توسط محمد
|
دیروز یکصدمین سالگرد صدور فرمان مشروطیت بود.جنبشی علیه استبداد و استعمار. مساله مهم درمورد این قیام ریشه های ان است.یکی از مهم ترین علل این رویداد تحولات بین المللی عصر قاجاریه بود.در این میان عصر فتحعلی شاه و عصر ناصری از اهمیت بیشتری برخوردار هستند.در زمان فتحعلی شاه اروپا روز به روز به جلو پیش میرفت و ایران در این بین دچار یک سردرگمی سیاسی شده بود. دو شکست سنگین ایران از روسیه روحیه ایرانیان را بیش از پیش تضعیف کرد.اما با اوج این تحولات در عصر ناصری رو به رو هستیم. دوره اصلاحات ناصری تنها چهار سال به طول انجامید و بعد از ان شاه ایران با دسیسه های دربار و مادرش دیگر نتوانست نقش عمده ای در کنترل اوضاع کشور داشته باشد و دقیقا در همین دوره بود که ملت ایران برای اولین بار با وازه قانون اشنا شد.یکی از مهم ترین وقایعی که در جنبش مشروطه نقش به سزایی داشت قرار داد تالبوت بود که بر اساس ان خرید فروش توتون و تنباکو به مدت پنجاه سال به فردی انگلیسی به نام تالبوت واگذار شد.بسیاری از اندیشمندان معتقدند این قرارداد سر اغازی شد برای قیام مشروطه.قضیه تحریم توتون و تنباکو اولین جنبش مردم ایران برای به دست اوردن حقوق خود بر ضد بیگانگان بود.
ادامه دارد...
+ نوشته شده در یکشنبه پانزدهم مرداد 1385ساعت 20:5  توسط
|
سلام
یه مطلب تو http://sedarash.blogfa.com نوشتم خوشحال میشم بخونیدش.
پ.ن.
ریدایرکت=redirect
+ نوشته شده در یکشنبه پانزدهم مرداد 1385ساعت 19:23  توسط آرش
|
بهانه مگیری .بد اخلاق میشی .کنج اتاقت کز میکنی .فکر میکنی .خیال میبافی.می ترسی. بد بین میشی.دروغ میگی. می ترسی بفهمند کم آوردی.شبها دیر می خوابی .صبحها به زور بیدار میشی.سر کار نمیری
.یاد اولین شکست عشقیت می افتی. می سوزی.می خواهی فرار کنی.می خواهی یه بارم که شده جا بزنی..مخواهی بگی به من چه. بگی اصلا چرا من؟.بیرون نمیری یا اگه بری اوقات همه رو تلخ میکنی.اضطراب داری . می دونی بالاخره تموم میشه اما این رو هم میدونی که همش دوباره بر می گرده و تو ناتوانی.آرزوی یه کوچولو تغییرو تو وضعت داری.خلاصه داری زجر می کشی..
چند با در سال اینطوری میشید؟
من خیلی...
امتحانهای میان ترم
امتحانهای پایان ترم
امتحانهای میان ترم و پایان ترم اون یکی ترم
روزهایی که اون رو میبینم
روزهایی که اون یکی رو میبینم
شبهایی که تلویزیون هیچی نداره و وقت میکنم به خودم فکر کنم
بعدالظر های جمعه که بیکار تو خونه افتادم
وقتهایی که یادم می افته چرا نرفتم شهید بهشتی معماری و موندم صنعتی اصفهان برق
زمانهایی که به کار به ادامه تحصیل به تنهایی فکر میکنم
مواقع تنهایی
و زمانهایی که برنامم تو شرکت هنگ میکنه.
و
و
و
......
زمانی که داشتم این پست رو می نوشتم یه بار همش پاک شد منم هرچیشو یادم مونده بود دوباره نوشتم
(اولی بهتر بود!)
+ نوشته شده در شنبه چهاردهم مرداد 1385ساعت 17:48  توسط آرش
|
وقتی که حسادت کم رنگ میشود انگار میکنی که بد گمانی یا بهتر ازار بد گمانی در حال محو شدن است. تا مدتی همچنان به انتظارش می نشینی صبح ها مثل این که چیزی را گم کرده ای از خواب بر می خیزی به جستجوی رنجی عذابی که هر روز با صدایش از خواب بیدار می شدی و شب ها با فکرش به خواب می رفتی. اما بعد از مدتی همان انتظار هم از بین می رود. غفلت میکنی از تیغی که بالای سرت اویخته.فراموشش می کنی انگار که در نشئگی یا مستی زندگی می کنی. گمان می کنی تا ابد آزادی صبح ها با تاج نا مرئی آزادی از خواب بیدار می شوی. و ای کاش نبود این فراموشی لذتبخش گمراه کننده! ای کاش همان روزهای فراموشی را هم با انتظار عذاب آلود درد طی می کردی تا اینقدر سنگین نباشد این حلول ناگهانی درد ٫ عذاب!
+ نوشته شده در شنبه چهاردهم مرداد 1385ساعت 3:1  توسط محمد
|
"کم کمک به یاری حافظه همین رشته زنجیروار گفته های نادقیقی که در انها دیگر چیزی از انچه به راستی حس کردیم باقی نمی ماند گذشته ما و زندگیمان و واقعیت را تشکیل میدهد و هنر به اصطلاح "واقع گرا" به سادگی زندگی و بدون زیبایی کاری جز تصویر کردن این دروغ نمیکند. رو نوشت سخت ملال انگیز وسخت بیهوده آن چه چشمان میبینند و ذهن در می یابد....حال آن که عظمت هنر واقعی بر عکس باز یافتن و باز گرفتن و شناساندن واقعیتی است که دور از آن زندگی میکنیم زیرا شناخت عرفی ای که به جای آن می نشانیم گام به گام ستبر تر میشود واقعیتی که بسیار این خطر هست که آن را نشناخته بمیریم واقعیتی که چیزی نیست جز زندگیمان زندگی واقعی زندگی سر انجام کشف و روشن شده در نتیجه تنها زندگی به راستی زیسته ادبیات است. زندگی ای که هر آن در درون همه انسان ها چنان که درون هنرمند وجود دارد. اما آن را نمی بینند چون برای روشن شدنش کوششی نمی کنند و در نتیجه گذشته شان آکنده از بیشمار فیلم دست و پا گیر میشود که به هیچ کاری نمی آید زیرا ذهنشان آن را ظاهر نکرده است. زندگی ما و نیز زندگی دیگران...فقط به یاری هنر میتوانیم از خود بیرون بیاییم و بدانیم دیگران چگونه می بینند این عالمی را که همان عالم ما نیست..."*
میخواستم ادامه پست قبلی را بنویسم دستم به نوشتن نرفت. از خود پروست کمک گرفتم. اما پست های بعدی نوشته خودم خواهد بود انشا الله تعالی.
*"در جستجوی زمان از دست رفته" جلد هشتم " زمان باز یافته" صص ۲۲۵ ـ ۲۲۴
+ نوشته شده در شنبه چهاردهم مرداد 1385ساعت 2:26  توسط محمد
|
تصور دنیایی بدون مرگ تصور دنیایی است هراس انگیز و بی معنا. دنیای بدون مرگ همچون قاب عکس است: بی حرکت و مسخ شده. در این دنیا ـ دنیای جاودانگان ـ دیگر هیچ معنایی از ارزش از اخلاق از آفرینش و از خود زنده بودن در کار نیست چرا که دیگر تصوری از بودن (در مقابل "نبودن" "مرگ" "نیستی" ) وجود ندارد.
ملاحظه فرعی: در پی جاودانگی گشتن همانا جستجوی مرگ است. دنیای جاودانگان دنیای مردگان است. در متون دینی پس از مرگ جاودانه خواهید بود.
مرگ تا ابد رازآلود خواهد ماند " مرگ رویدادی در زندگی نیست. ما مرگ را به تجربه در نمیابیم"* اگر بخواهم دقیقتر بگویم چنین تصوری اصلا وجود ندارد.
زندگی به سوی مرگ پیش میرود به سوی نیستی و تصورمان از زندگی را همین نیستی شکل میدهد. سیل زمان سرازیر میشود زمانی که هیچ گاه متوقف نخواهد شد. ملازم نیستی زمان است که در شیبی سر کش در حرکت است زمانی که هیچ گاه فرا چنگ نخواهد آمد همچون وقتی که میخواهید ماهی خیسی را در دستان خود نگه دارید ماهی مرتب میلغزد ودر هر لحظه در دستان شما هست و نیست. تمامی زندگی " زمان از دست رفته " می بود اگر... اگر کسی "در جستجوی زمان از دست رفته" بر نمی آمد اگر کسی به آفرینش هنری دست نمیزد.
ادامه دارد...
*رساله منطقی ـ فلسفی لودویک ویتگنشتاین
+ نوشته شده در چهارشنبه یازدهم مرداد 1385ساعت 3:6  توسط محمد
|
نمایندگان مجلس در حال تصویب لایحه ای برای تغییر قانون نامزدی ریاست جمهوری هستند.
طبق اخبار غیر رسمی اکبر محمدی از فعالان سیاسی در زندان جان داد.
شورای امنیت سازمان ملل بر علیه ایران قطعنامه صادر کرده است و برای تعطیلی کامل فعالیتهای هسته ای تا ۳۱ اگوست ضرب الاجل تعیین نموده.
دیروز جرج بوش برای چندمین بار ایران را متهم به حمایت از تروریسم کرد.
.....اگر در این چند روز به اخبار رسمی تلویزیون و رادیو توجه کرده باشید خواهید فهمید که منظور این حقیر از نقل قول این مطالب چیست.
با عرض شرمندگی چون عجله دارم ادامه مطلب را در پست بعدی مینویسم!
+ نوشته شده در سه شنبه دهم مرداد 1385ساعت 19:35  توسط محمد
|
به حول و قوه الهی سرانجام پس از چند روزی تاخیر و پس خون دل خوردن ها*محمد عزیز توانست به این وبلاگ لاگین کند و اولین پست خودش را بنویسد.
محمد خوش آمدی .
پ.ن.
در اینجا باید از سارا که به عنوان نویسنده کمکی تا رسیدن محمد در این وبلاگ مرا تنها نگذاشت و تا حدودی جور محمد را کشید تشکر ویژه ای بکنم. به هر حال امیدوارم سارا در راه اندازی وبلاگ های آینده نیز دعوت مرا بپذیرد . به امید انروز که بتوانیم از سارا جان به عنوان عضو اصلی هیات تحریریه نیز استفاده کنیم.
+ نوشته شده در سه شنبه دهم مرداد 1385ساعت 15:11  توسط آرش
|
۱۰ روز کارم شده تو بی بی سی و سی ان ا ن و الجزیره و ... دنبال خبر های لبنان رو بگیرم. مدام ذهنم مشغوله و به همه چیزش فکر میکنم. حرف در این مورد زیاد دارم ا ما الان فقط میخوام چند تا نکته فرعی رو بگم : اتفاقات لبنان هیج تاثیری در افکار عمومی ایران نداره اینجا لبنان برابر با جمهوری اسلامی. اینجا همه چی با هم قاطیه!
روشنفکرای خموده ما همچنان تو کافه ها نشستن و سیگار دود میکنن و همه کار میکنن غیر از اون که باید! اگه به روشنفکرا حقوق میدادن تمام روشنفکرای ایران حروم خور بودن.
تعداد کشته ها یعنی امار شبکه های خبری. همه چی رو فقط با عدد میشه فهمید. تا حالا وقتی داشتی به رفیقت میگفتی که اینقدر ادم کشته شدن به واقعیتش فکر کردی؟ میدونی ۲۱ نفر بچه خرد سال رو یه جا کشتن یعنی چه؟
در اخر : لبنان ماکت کوچیک اون چیزیه که تو دنیا میگذره. و برای ما مخصوصن لبنان یعنی ناموس! در مورد این ما بعدا توضیح میدم. زنده باد لبنان.
+ نوشته شده در سه شنبه دهم مرداد 1385ساعت 0:21  توسط محمد
|
انگار ديشب يه كم دچار پديده ي ياس فلسفي بودم اللن هم كه يه سر به وبلاگمون زدم ديدم نسخه ناقص مطلب رو پست كردم. .تازه رسيدم خونه آخه امروز مثلا خير سر م جشن فارغ اتحصيليمون بود.يكي از استاد ها هم (همون پروﮋه اي) گير داد كه برم بالاي سن و از خاطرات اولين روز م بگم. با پروگي تمام رفتم و از خاطراتم گفتم.وسطش فقط يه سوتي دادم و اون هم يادمان بود.
پ ن 1 شنيع يعني چي آرش؟ وگرنه كسي شك نداره كه اينا كارشون درسته.
پ ن 2 دعا كنين تربيت بدني شريف بسكتش قهرمان بشه .فكر كنم خيلي به سرنوشت من و تربيت 2 ربط داره
+ نوشته شده در دوشنبه نهم مرداد 1385ساعت 20:56  توسط
|
از عنوان مطلب اینطور برداشت میشه کرد که من می خوام یه شوخی بی مزه بکنم یا اینکه فوقش چهار تا کلمه حرف نامربوط* بزنم .اما با کمال شرمندگی نا امیدتون می کنم و پیشنهادم را مطرح می کنم:
"برای دریافت شنیع ترین صحنه های سکسی با خفنترین جزئیات پیشنهاد میکنم از این بجای مراجعه به تلویزیون های بیگانه نظیر Spice به یک منبع تاریخی-اسلامی-فقهی به نام حلیه المتقین اثر یگانه پاسدار دین اسلام در قرن اخیر علامه دهر علامه مجلسی مراجعه فرمائید."
امتحان کنید
+ نوشته شده در دوشنبه نهم مرداد 1385ساعت 20:21  توسط آرش
|
اينكه الان اومدم اينجا و ديدم آرش پست كردهو خوشحالم كرد. وگرنه كلا امروز از اون روزا بود كه يه كم از صبح احساس غمگيني مي كنم. تنها خونم.الان مي تونم لم بدم تو صندلي قديمي مادربزرگم كه حملش از آلمان باعث آشنايي بابام با تك تك ماموران گمرك و نيز كلي درگيري خانوادگي بين مامان و بابام شد. ميتونم بشينم توش و كتاب بخونم.چايي هم كه به وفور دارم.يه نوار قديمي از داريوش رقيعي پيدا كردم.كاش اين حس غم ام منو دوباره پاي تلويزيون نكشونه
احتمالا يه 2-3 ساعت ديگه برم پارك يه كم بدوم.
پ ن.آرش جون خسته نباشي
+ نوشته شده در یکشنبه هشتم مرداد 1385ساعت 22:7  توسط
|
کی میگه اگه تو یک هفته تمام دنبال تدارک سوروسات مجلس عقد خواهرت به این در و اون در بزنی و تو کل اون هفته کذائی روزی 4 - 5 ساعت بیشتر نتونی بخوابی و کل شهر دنبال تهیه گل و شیرینی و شام و دسر ولیوان یک بار مصرف و نوشابه در سه رنگ مختلف و صندلی و ظروف قشنگ به تعداد کافی ودستمال شکل دار برای زیر دیس میوه و میوه و اسکناس هزاری نو واسه شاباشو .....(خسته شدم بقیشو تو بگو) گز کنی فردای جشن میتونی یه نفس راحت بکشی؟
پ.ن.0
هرکی میگه می تونی نفسرو بکشی با ید به عرضش برسونم پس کی فرداش باید یه خونه ی از سر تا به پا به هم ریخته رو سرو سامون بده؟
پ.ن.1
جاتون خالی خیلی خوش گذشت
پ.ن.2
بهتر نبود عنوان پستو میگذاشتم طرز تهیه ی جشن عقد خواهر یکی یدونه؟
+ نوشته شده در یکشنبه هشتم مرداد 1385ساعت 10:53  توسط آرش
|
خيلي احمقانه است و اينا تو تربيت بدني ما رو گير آوردن(ما=من و يلدا) بعد از اينكه يه ترم ما رو دووندن , آخر ترم گفتن كه معذورند وصفر شديم تربيت بدنيو. تازه كلي اين جور خذولات كه حالمونو مي گيرنهم تحويلمون دادن. عمق فاجعه تا اينجاست و اين قد ترسيدم كه ديروز صبح (صبح جمعه) از خواب نازم زدم و ساععت 6 صبح!!! با دوستم كه چند سالي است تو تيم ميراث فرهنگي بازي مي كنه . رفتم سر تمرينشون و خلاصه حسابي سوسك شدم!
امروز به گفته راديو قراره گرمترين روزه تهران بشه.خانم گوينده يه طوره عجيبي گفت البته تا به امروز .
+ نوشته شده در شنبه هفتم مرداد 1385ساعت 17:5  توسط
|
نشستم اينجا و دارم تو دنياي پهناور نت دنبال مقاله اي مي گردم كه به درد پروﮋمون بخوره.با يه سري آدم داريم مثلا رو شيرين سازي گاز طبيعي كار مي كنيم كه هيچ كدوم چشم ديدن همو ندارن وتنها چيزي كه توش تفاهم دارن اينه كه مي خوان زود سر و ته يه موضوع رو هم بيارن. جدي جلسه هامون خيلي خنده داره ! من اون وسط اين سياست رو اتخاذ كردم كه خودمو ميزنم به گيجي .خلاصه يه كم نقش اين دختر خنگ لوس ها رو دارم كه هي با موبايلشون ور ميرن .و هراز چند گاهي سوال ها ي بي ربط مي پرسن تازه استاد ه بي خودي هي تحويل مي گيره!.
+ نوشته شده در پنجشنبه پنجم مرداد 1385ساعت 15:49  توسط
|
بالاخره به شيوه سنتي استفاده از Y messenger! از وجود اين وبلاگ آگاهي يافتم. الان هم كه دام اين مطلب رو پست مي كنم از اون پنج شنبه هايي ه كه شب قبلش از زوره بي خوابي وبي حوصلگي خودم رو بيش از حد ظرفيت ام با تلويزيون سرگرم كردم.باسه سه تا زوج خوشبخت خونه رنگ كردن اول . بعدش يه سري ادم اومدن جك گفتن و وقتي برنامه ها داشت محدوديت سني خاصي و رد مي كرد switch كردم رو وثوقي خودمون!
الن هم اينجام.
ر.
نه همچين هم بد نيست!
+ نوشته شده در پنجشنبه پنجم مرداد 1385ساعت 10:55  توسط
|
ساعت 12:45
من تک و تنها تو پارتیشن نرم افزار شرکت روی یه صندلی قرضی نشستم.صندلی خودم هم تا اطلاع ثانوی مفقود شده.همه رفتن پایین برای ناهار .من ناهار ندارم البته نمی خوام کل امروز بعد الظر و تو شرکت بمونم
امروزم مثل دیروز و روز های قبلش تا زانو فرو رفتم تو لجن برنامه.
کی بشه یه فرجی بشه یه ندایی از غیب بیادو یه حالی بده منو از این کثافت خلاص کنه خدا میدونه
کشتی نشستگانیم ای باد شرطه برخیز
پ.ن.
دلم حوس یه فنجان قهوه برای اعتراض به این وضعو کرده
+ نوشته شده در دوشنبه دوم مرداد 1385ساعت 12:56  توسط آرش
|
نه سلام میکنم نه حوصله دست و رو بوسی دارم
سرم درد میکنه ولی از مسدود شدن راه تنفسم نیست چون همین الان یه آدامس orbit ocaliptusانداختم بالا
درد می کنه چون از صبح تا حالا رو یه تیکه از برنامم که دی باگ نمشه چت کردم .
پس با عرض شرمندگی یه چیز بگمو مراسم استقبال را تمامش کنم
این بلاگو خیلی وقت بود می خواستم راه بندازم ولی بی دلیل همش به تعویق می افتاد .بالاخره با یه تلفن و یه تهدید به خود کشی زیر بار رفتمو با وجود هد ایک ام الله بختکی دو سه تا اسم امتحان کردمو اینو راه انداختم
اونم به سفارش سارا خانوم.
پ.ن.
اصولا سر درد از نشانه های روشن فکریه.
+ نوشته شده در یکشنبه یکم مرداد 1385ساعت 18:11  توسط آرش
|