تبليغاتX
یه فنجان قهوه در اعتراض به...

یه فنجان قهوه در اعتراض به...

کسالت

مرا
تو
بی سببی
نیستی.
به راستی
صلت کدام قصیده یی
ای غزل؟
ستاره باران جواب کدام سلامی
به آفتاب
از دریچه تاریک؟
کلام از نگاه تو شکل می بندد
خوشا نظربازیا که تو آغاز می کنی.

*
پس پشت مردمکانت
فریاد کدام زندانی ست
که آزادی را
به لبان برآماسیده
گل سرخی پرتاب می کند-
ورنه
این ستاره بازی
حاشا
چیزی بدهکار آفتاب نیست
*
نگاه از صدای تو ایمن می شود
چه مومنانه نام مرا آواز می کنی.
*
و دلت
کبوتر آشتی ست ،
در خون تپیده
به بام تلخ.
با این همه
چه بالا
چه بلند
پرواز می کنی!

احمد شاملو
+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم شهریور 1385ساعت 15:12  توسط  آرش  | 

امشب یاد سال اول، دوم دانشگاه افتادم. خوش میگذشت. . .

کلی خاطره های شیرین از اون وقتا اما یه جورایی تلخ . همش از خوشی هاست، از خنده ها، از دوستی ها، از احساسات پاک. . . اما اونقدر یادآوریشون برام تلخه که چند سالیه تلاش کردم یادم نیاد و اگه مثل امشب اتفاقی بیافته که به طور جدی یاد اونوقتا بیافتم، حالم گرفته میشه.(احتمالا مشکل از منه نه اون خاطرات)

پ.ن.1 :

ببخشید که این مزخرفات را نوشتم. احتمالا هیچکی نفهمه چی نوشتم.

پ.ن.2 :

محمد، من بی احساس نیستم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم شهریور 1385ساعت 0:52  توسط حمید  | 

اصولا انسان در مقابل بشر حکم آدمیزاد را دارد
+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم شهریور 1385ساعت 17:45  توسط  آرش  | 

حالا كه دارين كامنت ها رو تو پستي جدا جواب ميدين و من هم جواب كامنت آرش را در باره سوزن اينجا مي دم.
اره ميشه برداشت كرد كه هر زهري پادزهره خودش است. تو طبيعت در سطحي اين ديده مي شه. نمونه خيلي محسوسش اينه كه مثلا دستي كه با گردو سياه شده فققط با پوست همون درخت هم پاك ميشه.
من منظورم اما اين نبود. بلكه مي خواستم بيشتر بگم اگه يه چيزي را شفا دهنده يافتيم. ديگه شك نكنيم . يعني يه جوري مي خواستم " تسليم محض" در عرفان يا به تعبير اسلامي "راضيه مرضيه" را بيان كنم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم شهریور 1385ساعت 11:47  توسط سارا  | 

وافعاً ما کِی میتونیم، یعنی حق داریم در مورد یه چیزی قضاوت کنیم، یعنی بگیم این خوبه اون بده یا این قشنگه اون زشتِ؟

اگه یه سری اصول کلی وجود داشته باشه، میشه گفت هر چی که موافق اصوله درسته و هرچی که مخالفشِ غلطِ. اما در مواردی که اصل خاصی وجود نداره چه جوری باید قضاوت کرد؟ مثلاً وقتی میگیم یه چیزی زشتِ یا قشنگه، بر اساس چی این حرف را میزنیم؟

خوب واضحِ که همه ما در این موارد فقط و فقط از روی احساسمون یا بهتر بگم، اینکه چی تو ذهنمون واسمون مهمه نظر میدیم. پس معلومه که قضاوتِ اینجوری به هیچ وجه مطلق نیست.

اصلاً اینکه چی واسمون مهمه، چیزی به نام سلیقه را به وجود میاره.پس وقتی سلیقه دو نفر مثلاً a وb با هم فرق میکنه دو حالت داره:

1-a از مسائلی که برای b مهمه، خبر داره اما اون مسائل واسش به اندازه b مهم نیست. برای همین سلیقه هاشون فرق میکنه.

2-a اصلاً از مسائلی که برای b مهمه خبر نداره.

در مورد اول خوب واقعاً نمیشه گفت که نظر a بر نظر b ارجحیت داره یا بر عکس.

اما در مورد دوم کاملاً واضح که سلیقه b ارجح بر سلیقه a هستش. یعنی در این حالت اگه فرد b بگه نظر من درسته و نظر a غلطه، بیراه نگفته.

هر آدمی هم که دامنه اطلاعاتش زیاد بشه چیزهایی براش اهمیت پیدا میکنه، که قبلاً مهم نبوده، پس سلیقش عوض میشه یا به قولی سطح سلیقش ارتقاء پیدا میکنه و شاید واسه همین باشه که به یکی میگن عامی، به یکی میگن روشنفکر.

توضیح: من اینا را به بهانه کامنت یه نفر به نام حنیف که برای آرش گذاشته بود نوشتم.

پ.ن.

آقای حنیف قضاوت آرش در اون مورد مربوط میشه به حالت دومی که گفتم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم شهریور 1385ساعت 1:53  توسط حمید  | 

 

وبلاگت مثل هزاران وبلاگ دیگه که نویسندهاشون از سر تنهایی و بی برنامگی به یه تخته سیاه رو اوردن لوس و بی مزس .تا کی میخواهی این ور اون ور سر بزنی و کامنت بزاری که شاید این دور باطل برای تو هم تکرار بشه.من جای تو بودم همین امروز ماهی رو از آب می گرفتمو به اولین خری که میومد خواستگاریم شوهر می کردم

از من دلگیر نشو .
می دونی که راست میگم.

در پناه خدا
سید آرش

 

توضیح:

من این کامنت رو برای یه دختر به نام آرام که برای حمید کامنت گذاشته بود نوشتم

پ.ن.

حمید جون منو ببخش

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم شهریور 1385ساعت 21:31  توسط  آرش  | 

امروز روز جوان بود پس به خودم تبریک میگم.

به همین مناسبت میخوام یکی از توصیه های رئیس جمهور را که امروز توی جمع نخبگان گفته براتون بنویسم که . . .

رئیس جمهور گفته که همایش های خارجی در کمین اند که شماها را شکار کنند، پس مواظب باشید در دام این همایش ها نیافتید.

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم شهریور 1385ساعت 21:4  توسط حمید  | 

کشتي گير گردن کلفت ايران ؟
الف) عباس جديدي
ب) عباس قديمي
ک) عباس نيو
ش) عباس آپ تو ديت
+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم شهریور 1385ساعت 21:3  توسط  آرش  | 

سوزن باريك , بلند, ظريف كوچك, پولادين ,تيز تند, قشنگ خوش تراش
كارش چيست؟ پيوند التيام اما, دست آدم را خوني هم مي كند. بد جورمي گزد ! اما باشد گاهي به تخم چشم مي خورد! آدم كور مي شود دردي طاقت فرسا
هر چه گسيخته مي شود سوزن مي دوزد .اگر سوزن خودش گسيخت؟ بايد به خودش پناهدده شد.
نامردي است آدم انگشتوانه به دستهاش بكنه,
+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم شهریور 1385ساعت 23:45  توسط سارا  | 

مدتی است که من چیزی ننوشته ام. در این مدت به  مساله بسیار مهمی فکر میکردم که می خواهم در میان بگذارم. یک تناقض اساسی. به یک تکه شعر توجه کنید :

سواد داری؟ نچ نچ

بی سوادی؟ نچ نچ

همگی بار ها و بارها این شعر را خوانده اید. اما حتما به این تناقض اساسی توجه نکرده اید.

بررسی بیشتر : من "نچ نچ" را بر اساس معنایش در زبان فارسی به معنای نفی کلی در نظر میگیرم. یعنی که پاسخ دهنده سوال را با سور کلی نفی کرده است. صورت منطقی آن چنین است :

چنین نیست که من سواد داشته باشم. (not p) (سواد داشتن مساوی p میباشد)

 و چنین نیست که من سواد نداشته باشم (not not p=p)

و این دو قضیه چون بنا بر ظواهر بر موضوع واحدی حمل شده اند باید جمع شوند. اما بر اساس اصل "طرد شق ثالث" این یک تناقض صریح منطقی است.

اصل طرد شق ثالث : برای موضوع واحد حمل یکی از نقیضین ضروری است. یعنی حتما یکی از دو نقیض بر موضوع واحد حمل خواهد شد و در نظر گرفتن شق ثالث منطقا محال است. این اصل جزو بدیهیات و مستغنی از اثبات است.

یعنی غیر ممکن است کسی هم به سواد داری؟ بگوید نچ نچ و هم به بی سوادی! این است این تناقض اساسی!!! این دروغ بزرگی که از بچگی به خوردمان داده اند. نظرات خود را بنویسید تا در پست های بعدی باز هم به این مساله بپردازم.

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم شهریور 1385ساعت 1:33  توسط محمد  | 

دو روز پیش، نشسته بودم جلوی تلویزیون و کانال عوض میکردم که دیدم توی یکی از این شبکه های ایرانی(جام جم)، داره مراسم خاکسپاری شعبان جعفری(شعبون بی مخ) را نشون میده.

واسش نماز میّت به جا آوردند والبته بعضی از خانوما نماز را با تاپ و شلوارک خوندند. بعد از اینکه جنازش را کردن تو خاک، یکی اومد دربارش حرف زد. . . گفت که اون یه آدم میهن پرست، دوستدار حضرت علی و شاه پهلوانان ایرانِ!!؟؟ به نظر می اومد اینا را جدی مگه و آدم های اونجا هم باهاش موافق بودن، اما من فکر میکنم داشتن اون بد بخت را مسخره میکردن.

پ.ن: فقط به خاطر حوری:

سلام زندگی. . .

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم شهریور 1385ساعت 13:7  توسط حمید  | 

احتمالا خيلي لوس مي شه اگه باز حرف از لبنان به ميان بياورم. اما خوب يه چيزي ديدم امروز كه خواستم تعريف كنم.صبح كه داشتم مي رفتم يوني(!!!) ديدم كه سر تا سر اتوبان صدر را با پارچه هايي كه روش عكس شيخ حسنه تزيين كرده اند. و زير هر عكس (بدون اغراق) پارچه اي هم مربوط به جشنواره ماكاروني تو فروشگاه شهروند نصب شدهاند. ديگه به هر سمت كه رو مي كنيم از هر صنفي حتي جماعت نصاب پارچه تبليغاتي بوي قرمه سبزي مياد!

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم شهریور 1385ساعت 21:24  توسط سارا  | 

چند روزی هست که هرچی زور میزنم یه چیزی بنویسم، نمی تونم. الان هم، یعنی بهتر بگم چند دقیقه پیش، دیدم آرش و سارا چیز نوشتن، این بود که من چیز شد. . . یعنی حسودیم شد.

بگذریم بالاخره مثل اینکه کارآموزی من تموم شد. . .

خداحافظ آز FPGA . . .

خداحافظ اینترنـتِ Broad Band . . .

خداحافظ 1.6GB دانلود در یک ساعت و نیم. . .

خداحافظ دنیای بی رحم . . .

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم شهریور 1385ساعت 0:22  توسط حمید  | 

اين هفته رو همش تو دانشگاه و خوابگاه گذروندم. كلي پيش خودم احساس قالتاقي مي كردم اولش كه اومدم تو گروهشون ! ولي تو هفته اخير انگار به اندازه كل طرح از ام كار كشيدن.نكته خوبش اينه كه الان بلدم يه واحد با ظرفيت توليد15 تن گوگرد در روز طراحي كنم.احتمالا يه جايي تو زندگي به دردم مي خوره.
راستي تبريك به خاطر تكنولوژي توليد آب سنگين! خدا رحمتش را شامل حالمان كند!
+ نوشته شده در  شنبه چهارم شهریور 1385ساعت 22:18  توسط سارا  | 

یا الله !

سلام علیکم با عرض پوزش از خواننده گرامی
بر و بچ ما در یک حرکت دسته جمعی همه بی خبر جداگانه رفته بودن تعطیلات

ظاهرا فعلا من برگشتم .نو ید هم گم شده کسی ازش خبر نداره. محمد خوانسار بود . سارا و نگینم خبر ندارم . حمیدم دیگه دانشگاه نبوده که اینترنت مفت داشته باشه

+ نوشته شده در  شنبه چهارم شهریور 1385ساعت 12:48  توسط  آرش  | 

به درختان آسیب نرسانیم چون:

"درخت ریشه در فرهنگ و تمدن ملتها دارد"



پ.ن.1
دیگه چه جیز هایی ریشه دارن؟و اصولا کجا ها ریشه دارن؟

پ.ن.2
این جمله معروف رو میتوانید در پارکها ی اصفهان و فلکه شهدا مشاهده کنید.

پ.ن.3
برداشت علمی: ملتهای بی تمدن کمتر درخت دارند چون اصولا همهء درختان بجز چند گونه نادر ریشه دارند.

پ.ن.4
درخت در فرهنگ ما:

درختی در سمنگان می بریدند که از بوی دلاویز تو مستم
+ نوشته شده در  شنبه چهارم شهریور 1385ساعت 12:29  توسط  آرش  |