تبليغاتX
یه فنجان قهوه در اعتراض به...

یه فنجان قهوه در اعتراض به...

کسالت

class haye 400 nafari b bala,tashwighe istade jamaat e daneshju baad az arayeze ostad , ejtema ha wa tashakolate daneshjuee , az aghidati siasi gerefte ta homosexuel hashun ,salan haye ghaza khori bish az hade tasaworam bozorg , shahri labe marz k ta hawaset nabashe , az  Belgien ya Holland sar dar miari , servie mobile az noe O2 , ghaza, ab porteghal, wa kamelan gharibe wa gij tu adam ha , messe hamishe

y atish bazie bashokuh didam diruz , dust dashtam, hawa b nesbate October khube , kheili ham khube , enallaha maana!

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام مهر 1385ساعت 13:53  توسط سارا  | 

سارا (ملامت کنان): تو هیچی نمی فهمی .حقته که هی بیفتی!
سیاوش(با بی خیالی تمام): آهسته رود هر آنکه پیوسته رود
سارا (جدی تر):جوجه . آخر پاییز میشمرمت!
سیاوش(ذوق میکند): چی رو میشمری ؟ واحدامو یا gf هامو
سارا(کفری): خیلی رو داری
سیاوش(بحث رو عوض می کند): راستی اون رفیق منگلت کیه؟ bf نمی خواد؟
سارا (خود را به نفهمی می زند): کی ؟
سیاوش(برقی از طمع در چشمانش) : همون هم کلاسیت ! همون برقیه!
سارا(معمولی): فائزه رو میگی! اون سرش تو درسه مگه نمی دونی کیا تا حالا بش پیشنهاد دادند؟!
سیاوش(پشتش می سوزه از یه جائی): اوسگله دیگه .برقیه دیگه!
سارا (باید از ناموسش دفاع کنه): بیچاره معدل دانشگاهو ما برقی ها کشیدیم بالا
سیاوش (یه جواب آماده همرام با تصویری از دختران در صف انتظار تریا صنایع): عوضش دم دانشکده ما بلبلا چه چه میزنند
سارا (پاسخی در اندازه های یک برقی): صنایعم شد رشته؟ گلابی!
سیاوش(لبخند زنان): صنایع دریایست از علوم مختلف به عمق 1 سانت

خنده ی خواهر و برادر


پ.ن.
سارا 77ی و سیاوش 78ی بودند .سیاوش در اواخر تحصیلات به علت مشرطی های متوالی و تکثر gf افسردگی گرفت. سارا الان تهران تو یه شرکت کار میکنه و ظاهرا حالا حالا ها مرد ایده الی که مستحق اون همه فداکاری در ارتقای علم در سطوح عالیه باشه براش پیدا نمیشه.
سارا و سیاوش خیلی باهوش بودند . من یادمه!
+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم مهر 1385ساعت 21:44  توسط  آرش  | 

 

 

هنر کلید جنبش نرم افزاری است .

هنر راه میانبر جنبش نرم افزاری است .

 

 

پ.ن :

این اکتشافات تازه نیست اما من تازه این حقایق را شنیده ام و الان می فهمم که چرا در گمراهی بوده ام . باشد که شما هم این دو جمله بخوانید و از ضلالت رها شوید .

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم مهر 1385ساعت 23:5  توسط حمید  | 

 

امشب یکی از اون سه تا شبیه که ممکن شب قدر باشه . شب قدر ، شبی که حضرت محمد رفته ملکوت ، اونجایی که خدا هست . اما خدا که همه جا هست حتی اینجا ، پس حضرت محمد کجا رفته ؟

- از آسمون هفتم هم رد شده ، حتی از یه جایی به بعد جبرئیل هم نتونسته بره !!

اما آخه اونجا کجاست؟ خدا که همه جا هست ، پس حضرت محمد برای دیدن خدا کجا باید میرفته غیر از هیچ کجا ؟ این به ملکوت رفتن به جز ظهور خدا بر حضرت محمد چیز دیگه ایه؟ کاش میدونستم خدا چه شکلی بوده .

خدا که همه جا هست پس چرا اگه یه چیزی ازش بخواهیم باید حتما نماز بخونیم و گریه کنیم ؟ خوب خیلی راحت بهش می گیم . خدا ما را دوست داره ، حتما قبول می کنه نیازی نیست اصرار کنیم .

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم مهر 1385ساعت 0:2  توسط حمید  | 

just to let you Know Im still alive,
I will write more , in future, i am lookig for a keyboard with fa lables
+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم مهر 1385ساعت 20:15  توسط سارا  | 

در نهایت عجله و با کیبوردی که فارسی هاش پاک شده مینویسم:

چه حسی داره وقتی می نویسی و می دونی مدتهاست که کسی به وبلاگت سر نمی زنه.!

می خوام این حسو بتون منتقل کنم ولی منی شه......!

......

..

آهان ..شد!
+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم مهر 1385ساعت 23:12  توسط  آرش  | 

رئیسمون حاله میبینه .معاونش امام زمون میبینه .ملت هم سریال میبینن

یه سال مرده زنده می کنیم.یه سال از شیطون فیلم و عکس میگیریم .یه سال میزنیم تو کار متافیزیک و چشم بصیرت واینا.

کی یادشه 10 -20 سال پیش چیکار میکردیم؟


یادمه غربی های پدر سوخته سرگرم UFO و جنگ ستارگان بودند.
+ نوشته شده در  جمعه هفتم مهر 1385ساعت 18:39  توسط  آرش  | 

 

سلام...

امشب بعد یه مدت طولانی آرش دیدم.البته خودشو نه! چت کردیم.قبول نیست.....چند وقته اینجا رو راه انداختین و من امشب فهمیدم؟ سارا جان شما هم یه کم زیادی رو IQمردم حساب میکنیا

خیلی از نوشته هاتونو خوندم.بیشتر نوشته های آرش و سارا.....کلی یاد گذشته ها افتادم.خیلی با هم نبودیم....ولی تو ذهن من که خیلی خوب مونده....بازم به آرش! کار خیلی خوبی کردی

این روزا سرم بد شلوغه.سعی می کنم چند وقت یه بار سر بزنم و  یه چیزی بنویسم. این اینترنت با همه ی مجازی بودنش گاهی خیلی خوبه....خوشحالم هممون اینجا جمعیم....

 

 

راستی:

p.s.1 تایپ فارسی واقعا جان فرساست....

p.s.2دلم واسه ی سین و الف تنگ شده!این جوری گفته که بقیه دلشون نسوزه 

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم مهر 1385ساعت 23:19  توسط   | 

امشب دلم میخواست برم سین و به آدمای توش بخندم . برم تو خیابون های عمود به « نظر» چرخ بزنم . وینیستون عقابی را با زور با فندک ماشین روشن کنم و پشت چراغ قرمز بکشم. . .

اما محمد نبود .

 پ.ن.۱ :

سگ تود محمد

پ.ن.2 :

این پست را میخواستم دیشب بفرستم اما اینترنتم قاط زد .

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم مهر 1385ساعت 11:11  توسط حمید  | 

اول می نویسم و بعد به عنوانش فکر می کنم.اگه چیزی پیدا کردم براتون می نویسم.

محمد رفته تهران. سارا رفته آلمان . شیده رو هنوز پیداش نکردم.نگین رفته حفاری.حمیدم که خونه نشین شده.

اطلاعیه شماره ۱:

بدین وسیله از کلیه علاقمندان به نوشتن در وبلاگ گروهی زیرو رو  خواهشمندم 

در قسمت نظرات این پست ثبت نام کرده ما را در تحقق رمان های والای زیرورو

 یاری نمایند .

              متقاضیان باید هر چه سریعتر قبل از تعطیلی کامل آمادگی خود را جهت عضویت اعلام نمایند.

                                    من الله توفیق

                                    سید آرش

 

خواب میبینم که دارم برای ارشد می خونم

خواب میبینم از فلان استاد پروزه گرفتم

خواب میبینم از چند تا دانشگاه Admition گرفتم

لطفا بزارین بخوابم .....do not diturbe

 

من خوبم بخدا.....شما چی ؟ ..خوبین....؟

 

پ.ن.۱

عنوانی به فکرم نرسید

پ.ن.۲

اگر مصمم هستید که تغییرات اساسی در وبلاگ زیرورو بدهید همین امروز ثبت نام کنید.

+ نوشته شده در  شنبه یکم مهر 1385ساعت 15:48  توسط  آرش  |