. . .The show must go on
Inside my heart is breaking
My make-up may be flaking
But my smile , still stays on. . .
. . .The show must go on
Inside my heart is breaking
My make-up may be flaking
But my smile , still stays on. . .
دانشگاه هم بد نیست. انجمن های لاییک دانشگاه را سال پیش منحل کرده اند ٬ و اعضایش هنوز دارند دنبال تعلیقی ها و تعهد ها شان میدوند بنده های خدا! حالا همه چیز در دست سنتی هاست ٬ دانشجویان وابسته به حزب مشارکت ٬ که حول کرده اند و دوستان گذشته شان را تندرو و اراذل واوباش می خوانند٬ همان هایی را که تعلیق خوردند و اخراج شدند!!! این هم از حزب پیش روی کشورمان!!!
فلسفه هم بد نیست. با دکارت سروکله میزنم٬ کانت هنوز جذاب است٬ هگل را نمیفهمم و...کارشناسی ارشد راهم امسال رها کرده ام تا خدا چه بخواهد.
گه گاه دلم هوای اصفهان را میکند. هوای همه چیزش را! فکر کنم هوای اصفهان در پاریس هم آدم را رها نمیکند.
بقیه باشد برای بعد. عادت به فونت فارسی از سرم افتاده. یک ساعت طول کشید تا این را نوشتم. فعلا خدا نگه دار!
اسپانیایی موزون و مقفا
ابراهیم نبوی e.nabavi@roozonline.com
آیا لزومی دارد که حتما آدم کارهایی را انجام دهد که غیر ممکن است؟ و آیا لزومی دارد که آدم در مورد کارهایی که غیرممکن است حرف بزند؟ من خیلی در مورد این جمله فکر کردم. و واقعا جز اینکه به این نتیجه رسیدم که در زندگی آدمهایی هستند که با اظهار نظرشان روح انسان را در انزوا می خورند و می خراشند( منظورم صرفا داریوش سجادی نیست.) و بعضی از این افراد در مورد شعر هم اظهار نظر می کنند. یکی از مترجمان محترم کشور گفته است: « اشعار مولانا با حفظ وزن فارسی خود را به اسپانیایی برگردانده می شود.» آگاهان موارد زیر را توضیح دادند:
حالت اول: گوینده نمی دادند شعر مولانا چیست؟
حالت دوم: گوینده نمی داند زبان اسپانیایی چیست؟
حالت سوم: گوینده نمی داند وزن در شعر فارسی چیست؟
حالت چهارم: گوینده نمی داند که چیزهایی را که نمی داند، احتمالا دیگران می دانند؟
امشب با آرش بیرون بودیم که آرش یه لحظه سکوت کرد ، با یه نگاه مضطرب ، با چشمایی که پر از غم و خستگی از زندگی بود ،با لحنی ناامید بهم گفت :" مرتیکه تو چرا چیزی تو وبلاگ ننوشتی چند روزه؟ " من که دیدم آرش واقعا افسرده و خسته ست واسه دلداری ، خیلی مهربون بهش گفتم :" خوب خودِ نکبتت چرا چیزی نمینویسی؟ " . اینجا بود که آرش ، این مرد تنها، با بغض گفت : " گُه تو روحِت، میدونی که فعلا من نمی تونم بنویسم " این شد که من تصمیم گرفتم داستان زندگی این چند روز این پهلوان لوطی را واستون بنویسم :
داش آرش (یه چیزی تو مایه های داش آکل):
صبح یکشنبه بود ، آرش مثل همیشه دیر از خواب بیدار شده بود و به هیچ جایش هم نبود که الان سرویس دانشگاه میره . با خیال راحت رفت توی حموم و ریشهاشو زد و یکمی زیر دوش آب گرم ولو شد . بعد اومد بیرون با خیال راحت صبحونه خورد و آماده شد که بره دانشگاه و چون دیگه سرویس رفته بود خیلی خوشحال رفت کلید ماشینو برداره و با اون بره که دید مامانش ماشین رو برده . اینجا بود که یک جای داش آرش سوخت و با صدای بلند در حالی که دستاشو آورده بود بالا ، رو کرد به سمت تَرَکِ سقف اتاقش و گفت: " مَسّبتو شکر لوطی " که البته منظورش از لوطی تَرَکِ سقف نبود بلکه منظورش خدا بود . بعد از این راز و نیاز کردناش با خدا رفت دم در خونشون و پاشنه های Converse هاشو ور کشید و کاپشن HANG TEN مشکیشو،که همرنگ بلوزِ Versace ش بود، انداخت روی دوشش و رفت که تنها و غمگین با پای پیاده بره دانشگاه . غافل از اینکه اون روز یه روز خیلی سگی واسش . . .
پ.ن ۱ :اولا که این داستان ادامه داره و البته واقعیته .
دوما که هر وقت حال داشتم بقیشو مینویسم اما خوب چون طولانیه منتظر قسمتهای زیادی باشید .
سوما باید از خود آرش برای نوشتن بقیه ش اجازه بگیرم .
پ.ن ۲ : واسه اطلاع دوستانی که خبر ندارند ، همین یکشنبه صبح یه موتوری میزنه به مامان آرش که البته به خیر گذشت و فقط سرشون شیکست و عصر همون روز وقتی آرش داشته با ماشین میرفته بیمارستان پیش مامانش توی اتوبان ، یه موتوری میخوره به ماشینش و یکمی داغون میشه موتوریه. به طوری که تا دیروز توی کما بود و خوشبختانه به هوش اومد . البته طبق نظر پلیس خود موتوریه صد در صد مقصره و هیچ مسئولیتی متوجه آرش نیست .
کسی میدونه چرا من در اعماق وجودم احساس اضطراب و ناامیدی می کنم ؟
کسی میدونه چرا همه آدمهای اطرافم یه کمی افسرده اند حتی اونایی که زندگیشون همونجوری که می خواند داره پیش میره ؟
کسی میدونه چرا عکس و لینک ها و بقیه چیزایی که باید سمت چپ وبلاگمون باشه ، نیستشون ؟
کسی میدونه عشق چیه ؟
کسی میدونه چرا هیچ وقت هیچ چیز اونجوری که دلم می خواد نمیشه ؟
کسی میدونه . . . . . .
امشب بعد از حدود یک ماه کارتن OGGY را دیدم ، با اینکه این قسمتشو قبلا دیده بودم اما باز کلی خندیدم . توی این قسمت ، OGGY و Jack با هم دعوا میکنن و Jack همه خونه را با دیوار نصف میکنه . همه جا ها رو ، راهروها ، اتاق ها ، راه پله وحتی توالت یعنی خودِ خودِ توالت فرنگی .
اما فکر کن اگه به نویسنده این کارتن بگن که توی یکی از دانشگاه آزادای اینجا ، راهروها و راه پله هاشو یه مدتی با یه چیزی تو مایه های دیوار نصف کرده بودند چه حالی میشه . احتمالا میره یه لُنگ میخره پهن مکنه جلوی رئیس اون دانشگاه . شایدم یه مدتی بره شاگردیش را بکنه . حتی ممکنه از حسادت بره بمیره . اما هر کاری که بکنه مهم نیست مهم اینه که میفهمه چه استعداد هایی توی اینجا هست .
پ.ن :هر کی تا حالا OGGY ندیده بره ببینه . . .
تا حالا شده یه حسی تو مایه های اینکه رو زمین نیستی بهت دست بده ؟ نتونی صاف راه بری . یه فاصله 20 متری به اندازه یک کیلومتر برات طول بکشه و خسته بشی ازش . ببینی که درِ شیشه ای مغازه بسته است، با دست فشارش بدی تا باز بشه اما نفهمی که باز نشد و با سر، محکم بری توش !! بعد بشینی پشت فرمون ماشین . هیچ خاطره ای از مسیری که رانندگی کردی نداشته باشی ، در واقع اصلا یادت نیاد از کدوم خیابون رد شدی .
بری خیلی راحت تو یه جایی که توقف ممنوعه ، دقیقا جلوی، یعنی سِپَر به سِپَر، ماشین پلیس پارک کنی ، ماشینتو قفل کنی بری پفک بخری . وقتی هم که دوباره سوار ماشین شدی تا نیم ساعت برگ جریمه زیر برف پاکن را نبینی و وقتی که دیدیش کاملا مطمئن باشی از اون جریمه هایی که توی دانشگاه استفاده می شه و روش نوشته " لطفا دیگه خلاف نکنید ".
یه آشنا ببینی و باهاش دست بدی و اون به نشانه شوخی شکمتو نشکون بگیره و بره و دقیقا در همون لحظه که رفته اصلا یادت نیاد که با کدوم یکی از این آدمایی که دارن میرن احوالپرسی کردی . تنها دلیلی که مطمئنی یکی رو دیدی هم این باشه که هنوز شکمت از نشکون اون آدم درد میکنه .
بشینی یه فیلم را از اول تا آخر ببینی و به هیچ وجه چیزی از اون و حتی اسمش یا حتی اینکه چه جور فیلمی بوده به خاطر نیاری مثل کسی که هیچ وقت اون فیلم را ندیده .حالت عجیبیه . . .