تبليغاتX
یه فنجان قهوه در اعتراض به...

یه فنجان قهوه در اعتراض به...

کسالت

بعضی وقتا آدم چقدر زیاد با یه شعر ارتباط بر قرار می کنه . . .

. . .The show must go on


    Inside my heart is breaking


My make-up may be flaking


But my smile , still stays on. . .

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام آبان 1385ساعت 22:30  توسط حمید  | 

به یه نفر قول دادم براش یه برنامه بنویسم که حداقل 20 ساعت طول می کشه. الان ساعت 19 و من فقط 13ساعت تا قرارمون وقت دارم.
+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم آبان 1385ساعت 18:35  توسط  آرش  | 

این اولین مطلب من از تهران میباشد! زندگی٬ امسال در تهران برایم سخت نیست. خانه ای هست ٬هم صحبتی ٬غذایمان را با هم میخوریم ٬ سیگار بعدش را هم با هم میکشیم ٬ چای را گاهی من دم میکنم ٬ گاهی نفیسه٬ خدا حفظش کند نفیسه را همیشه سبزی خوردن داریم. روزنامه را هم معمولا وقت چای خوردن با هم ورق میزنیم ٬ نصفش را من ٬ نصفش را نفیسه ٬ مطالب مهمش را بلند میخوانیم: ببین احمدی نژاد چی گفته....  گرچه دیگر روزنامه خواندنی ای نمانده است ٬ خصوصا برای همسالان من که روزنامه خواندن را با توس و جامعه شروع کردند و به شرق رضایت دادند.... تورقی میکنیم از سر ملال ٬ که این سرزمین کم کم همه چیزش دارد به ملال میگراید٬ دیگر حتی عصبانی هم نمیکند آدم را!

دانشگاه هم بد نیست. انجمن های لاییک دانشگاه را سال پیش منحل کرده اند ٬ و اعضایش هنوز دارند دنبال تعلیقی ها و تعهد ها شان میدوند بنده های خدا! حالا همه چیز در دست سنتی هاست ٬ دانشجویان وابسته به حزب مشارکت ٬ که حول کرده اند و دوستان گذشته شان را تندرو و اراذل واوباش می خوانند٬ همان هایی را که تعلیق خوردند و اخراج شدند!!! این هم از حزب پیش روی کشورمان!!!

فلسفه هم بد نیست. با دکارت سروکله میزنم٬ کانت هنوز جذاب است٬ هگل را نمیفهمم و...کارشناسی ارشد راهم امسال رها کرده ام تا خدا چه بخواهد.

گه گاه دلم هوای اصفهان را میکند. هوای همه چیزش را! فکر کنم هوای اصفهان در پاریس هم آدم را رها نمیکند.

بقیه باشد برای بعد. عادت به فونت فارسی از سرم افتاده. یک ساعت طول کشید تا این را نوشتم. فعلا خدا نگه دار!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم آبان 1385ساعت 1:45  توسط محمد  | 

چیزایی که ابراهیم نبوی می نویسه .منو می بره به ساله 77 روزنامه پاسارگاد.شیما شهرتی کجایی؟

اسپانیایی موزون و مقفا

ابراهیم نبوی e.nabavi@roozonline.com

آیا لزومی دارد که حتما آدم کارهایی را انجام دهد که غیر ممکن است؟ و آیا لزومی دارد که آدم در مورد کارهایی که غیرممکن است حرف بزند؟ من خیلی در مورد این جمله فکر کردم. و واقعا جز اینکه به این نتیجه رسیدم که در زندگی آدمهایی هستند که با اظهار نظرشان روح انسان را در انزوا می خورند و می خراشند( منظورم صرفا داریوش سجادی نیست.) و بعضی از این افراد در مورد شعر هم اظهار نظر می کنند. یکی از مترجمان محترم کشور گفته است: « اشعار مولانا با حفظ وزن فارسی خود را به اسپانیایی برگردانده می شود.» آگاهان موارد زیر را توضیح دادند:
حالت اول: گوینده نمی دادند شعر مولانا چیست؟
حالت دوم: گوینده نمی داند زبان اسپانیایی چیست؟
حالت سوم: گوینده نمی داند وزن در شعر فارسی چیست؟
حالت چهارم: گوینده نمی داند که چیزهایی را که نمی داند، احتمالا دیگران می دانند؟

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم آبان 1385ساعت 17:56  توسط سارا  | 

هر کی فیلم های جدید میخواد رو DVDبیاد پیش خودم
.
DVDفیلمهای مخصوص برای روشنفکر ها....
فیلمهای معمولی برای معمولی هاVCD..
VHS فیلمهای کیشلوفسکی برای جاهل نما ها

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم آبان 1385ساعت 17:33  توسط  آرش  | 

سه روز قبل از اینکه این بابا بخواد با خبر نگار ها کنفرانس بزاره شاخص بورس سقوط میکنه

یعنی این دفعه چی میخواد بگه...؟
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم آبان 1385ساعت 17:20  توسط  آرش  | 

یعنی حتما باید برای عزیزترین کسانت اتفاقی بیفته تا بفهمی خدا چقدر دوستت داره؟
اگه اینطوریه تو هم یه عوضی هستی مثل من .
نمی خوام نصیحت کنم. فقط می دونم از هفته پیش تا حالا یه چیزایی برام معنی پیدا کرده.
از این که برای فهمیدن اینا بهای سنگینی بپردازم می ترسم.
+ نوشته شده در  شنبه بیستم آبان 1385ساعت 20:38  توسط  آرش  | 

November 9, 2006

٭
امروز یه ژانر جدید کشف کردم: اونایی که وقتی ازشون می‌پرسی بهترین کتابی که خوندی چی بوده، می‌گن قرآن.
ببینید. اینا آدم‌های مذهبی‌ای نیستن ها. دل‌شون هم می‌خواد همه بدونن که غیر‌مذهبی‌ان. نمی‌دونم چجوری توضیح بدم خلاصه. ژانر خیلی خاصیه.
 
 
 
اینو تو وبلاگ این یارو خوندم خیلی باحال بود!!!!!!!!!
+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم آبان 1385ساعت 1:24  توسط محمد  | 

امشب با آرش بیرون بودیم که آرش یه لحظه سکوت کرد ، با یه نگاه مضطرب ، با چشمایی که پر از غم و خستگی از زندگی بود ،با لحنی ناامید بهم گفت :" مرتیکه تو چرا چیزی تو وبلاگ ننوشتی چند روزه؟ " من که دیدم آرش واقعا افسرده و خسته ست واسه دلداری ، خیلی مهربون بهش گفتم :" خوب خودِ نکبتت چرا چیزی نمینویسی؟ " . اینجا بود که آرش ، این مرد تنها، با بغض گفت : " گُه تو روحِت، میدونی که فعلا من نمی تونم بنویسم " این شد که من تصمیم گرفتم داستان زندگی این چند روز این پهلوان لوطی را واستون بنویسم :

داش آرش (یه چیزی تو مایه های داش آکل):

صبح یکشنبه بود ، آرش مثل همیشه دیر از خواب بیدار شده بود و به هیچ جایش هم نبود که الان سرویس دانشگاه میره . با خیال راحت رفت توی حموم و ریشهاشو زد و یکمی زیر دوش آب گرم ولو شد . بعد اومد بیرون با خیال راحت صبحونه خورد و آماده شد که بره دانشگاه و چون دیگه سرویس رفته بود خیلی خوشحال رفت کلید ماشینو برداره و با اون بره که دید مامانش ماشین رو برده . اینجا بود که یک جای داش آرش سوخت و با صدای بلند در حالی که دستاشو آورده بود بالا ، رو کرد به سمت تَرَکِ سقف اتاقش و گفت: " مَسّبتو شکر لوطی " که البته منظورش از لوطی تَرَکِ سقف نبود بلکه منظورش خدا بود . بعد از این راز و نیاز کردناش با خدا رفت دم در خونشون و پاشنه های Converse هاشو ور کشید و کاپشن HANG TEN مشکیشو،که همرنگ بلوزِ Versace ش بود، انداخت روی دوشش و رفت که تنها و غمگین با پای پیاده بره دانشگاه . غافل از اینکه اون روز یه روز خیلی سگی واسش . . .

 

پ.ن ۱ :اولا که این داستان ادامه داره و البته واقعیته .

دوما که هر وقت حال داشتم بقیشو مینویسم اما خوب چون طولانیه منتظر قسمتهای زیادی باشید .

سوما باید از خود آرش برای نوشتن بقیه ش اجازه بگیرم .

پ.ن ۲ : واسه اطلاع دوستانی که خبر ندارند ، همین یکشنبه صبح یه موتوری میزنه به مامان آرش که البته به خیر گذشت و فقط سرشون شیکست و عصر همون روز وقتی آرش داشته با ماشین میرفته بیمارستان پیش مامانش توی اتوبان ، یه موتوری میخوره به ماشینش و یکمی داغون میشه موتوریه. به طوری که تا دیروز توی کما بود و خوشبختانه به هوش اومد . البته طبق نظر پلیس خود موتوریه صد در صد مقصره و هیچ مسئولیتی متوجه آرش نیست .

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم آبان 1385ساعت 22:24  توسط حمید  | 

Bye, bye Miss American Pie
Drove my Chevy to the levee but the levee was dry
And them good old boys were drinking whiskey and rye
Singing this'll be the day that I die
This'll be the day that I die
+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم آبان 1385ساعت 13:46  توسط  آرش  | 

کسی میدونه چرا من در اعماق وجودم احساس اضطراب و ناامیدی می کنم ؟

کسی میدونه چرا همه آدمهای اطرافم یه کمی افسرده اند حتی اونایی که زندگیشون همونجوری که می خواند داره پیش میره ؟

کسی میدونه چرا عکس و لینک ها و بقیه چیزایی که باید سمت چپ وبلاگمون باشه ، نیستشون ؟

کسی میدونه عشق چیه ؟

کسی میدونه چرا هیچ وقت هیچ چیز اونجوری که دلم می خواد نمیشه ؟

کسی میدونه . . . . . .

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم آبان 1385ساعت 22:42  توسط حمید  | 

امشب بعد از حدود یک ماه کارتن OGGY را دیدم ، با اینکه این قسمتشو قبلا دیده بودم اما باز کلی خندیدم . توی این قسمت ، OGGY و Jack با هم دعوا میکنن و Jack همه خونه را با دیوار نصف میکنه . همه جا ها رو ، راهروها ، اتاق ها ، راه پله وحتی توالت یعنی خودِ خودِ توالت فرنگی .

اما فکر کن اگه به نویسنده این کارتن بگن که توی یکی از دانشگاه آزادای اینجا ، راهروها و راه پله هاشو یه مدتی با یه چیزی تو مایه های دیوار نصف کرده بودند چه حالی میشه . احتمالا میره یه لُنگ میخره پهن مکنه جلوی رئیس اون دانشگاه . شایدم یه مدتی بره شاگردیش را بکنه . حتی ممکنه از حسادت بره بمیره . اما هر کاری که بکنه مهم نیست مهم اینه که میفهمه چه استعداد هایی توی اینجا هست .

پ.ن :هر کی تا حالا OGGY ندیده بره ببینه . . .

+ نوشته شده در  شنبه ششم آبان 1385ساعت 23:19  توسط حمید  | 

خیلی وقت پیشا نوشتمش:

دوست داشتن و دوست داشته شدن دو تجربه جدا هستند که فقط گاهی دریک زمان واحد اتفاق می افتند .اگه شما هم مثل من فقط یه آدم معمولی بدون استعداد خاصی باشین شاید فکر کنید که دوست داشتن رو بیشتر تجربه میکنین ولی من اینو قبول ندارم . عشق تجربه ایه که شاید فقط یکبار تو زندگی یک نفر اتفاق بیفته و اصولا تکرار در عشق اونو از محتوا تهی میکنه.ولی دوست داشته شدن هر قدر ابتدایی هم که باشه می تونه بار ها اتفاق بیفته حتی برای آدمهایی مثل من.

گزارش:

شواهد حاکیست ما (آرش ومحمد حمید) بالا خره امشب وبلاگ نویس های "گوسبندانه" رو زیارت کردیم. تو یه کافی شاپ دنج تو یه محله خلوت. همچنین گویا راجع به اهداف کلی و جزئی اعم از بلند پایه و پایه کوتاه آیندهء دو وبلاگ و امکان معاوضه نیرو در زمانهای اضطرارنیز سخنی به میان نیامد و زمان فقط به حلقه کردن و مزاح طی شد. این همایش اولین در نوع خود در بین بلاگر ها بشمار میرود و امیدست که در آینده این روابط رنگ و بوی بهتری به خود بگیرند. دیگه اینکه هوا کمی سرد شده و انتظار میره فردا اینجا بارون بیاد .
+ نوشته شده در  جمعه پنجم آبان 1385ساعت 23:41  توسط  آرش  | 

 ئوناردو داوينچي موقع كشيدن تابلو "شام آخر" دچار  مشكل بزرگي شد: مي بايست "نيكي" را به شكل عيسي" و  "بدي" را به شكل "يهودا" يكي از ياران عيسي كه هنگام > شام تصميم گرفت به او خيانت كند، تصوير مي كرد. كار را  نيمه تمام رها كرد تا مدل‌هاي آرماني‌اش را پيدا كند.  روزي در يك مراسم همسرايي, تصوير كامل مسيح را در > چهره يكي از جوانان همسرا يافت. جوان را به كارگاهش  دعوت كرد و از چهره اش اتودها و طرح‌هايي برداشت. سه > سال گذشت. تابلو شام آخر تقريباً تمام شده بود ؛ اما داوينچي هنوز براي يهودا مدل مناسبي پيدا نكرده بو كاردينال مسئول كليسا كم كم به او فشار مي آورد كه > نقاشي ديواري را زودتر تمام كند. نقاش پس از روزها جست  و جو , جوان شكسته و ژنده پوش مستي را در جوي آبي  يافت. به زحمت از دستيارانش خواست او را تا كليسا > بياورند , چون ديگر فرصتي بري طرح برداشتن از او  نداشت. گدا را كه درست نمي فهميد چه خبر است به كليسا  آوردند، دستياران سرپا نگه‌اش داشتند و در همان وضع  داوينچي از خطوط بي تقوايي، گناه و خودپرستي كه به  خوبي : بي بر آن چهره نقش بسته بودند، نسخه برداري كرد.  وقتي كارش تمام شد گدا، كه ديگر مستي كمي از سرش > پريده بود، چشمهايش را باز كرد و نقاشي پيش رويش را  ديد، و با آميزه اي از شگفتي و اندوه گفت: "من اين  تابلو را قبلاً ديده ام!" داوينچي شگفت زده پرسيد: > كي؟! گدا گفت: سه سال قبل، پيش از آنكه همه چيزم را از دست بدهم. موقعي كه در يك گروه همسرايي آواز مي خواندم  , زندگي پر از رويايي داشتم، هنرمندي از من دعوت كرد > تا مدل نقاشي چهره عيسي بشوم

 

 

+ نوشته شده در  جمعه پنجم آبان 1385ساعت 16:37  توسط سارا  | 

باید درس بخونم .باید apply کنم. باید کار بکنم .باید فکر بکنم

ولی گور بابا همشون با رفقا می ریم حالو حول...یه جوری زندگی میکنم که اگه همین الان مردم پشیمون نباشم.

دم رو عشقست . البته با نیم نگاهی به آینده
+ نوشته شده در  سه شنبه دوم آبان 1385ساعت 11:12  توسط  آرش  | 

تا حالا شده یه حسی تو مایه های اینکه رو زمین نیستی بهت دست بده ؟ نتونی صاف راه بری . یه فاصله 20 متری به اندازه یک کیلومتر برات طول بکشه و خسته بشی ازش . ببینی که درِ شیشه ای مغازه بسته است، با دست فشارش بدی تا باز بشه اما نفهمی که باز نشد و با سر، محکم بری توش !! بعد بشینی پشت فرمون ماشین . هیچ خاطره ای از مسیری که رانندگی کردی نداشته باشی ، در واقع اصلا یادت نیاد از کدوم خیابون رد شدی .

بری خیلی راحت تو یه جایی که توقف ممنوعه ، دقیقا جلوی، یعنی سِپَر به سِپَر، ماشین پلیس پارک کنی ، ماشینتو قفل کنی بری پفک بخری . وقتی هم که دوباره سوار ماشین شدی تا نیم ساعت برگ جریمه زیر برف پاکن را نبینی و وقتی که دیدیش کاملا مطمئن باشی از اون جریمه هایی که توی دانشگاه استفاده می شه و روش نوشته " لطفا دیگه خلاف نکنید ".

یه آشنا ببینی و باهاش دست بدی و اون به نشانه شوخی شکمتو نشکون بگیره و بره و دقیقا در همون لحظه که رفته اصلا یادت نیاد که با کدوم یکی از این آدمایی که دارن میرن احوالپرسی کردی . تنها دلیلی که مطمئنی یکی رو دیدی هم این باشه که هنوز شکمت از نشکون اون آدم درد میکنه . بشینی یه فیلم را از اول تا آخر ببینی و به هیچ وجه چیزی از اون و حتی اسمش یا حتی اینکه چه جور فیلمی بوده به خاطر نیاری مثل کسی که هیچ وقت اون فیلم را ندیده .

حالت عجیبیه . . .

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم آبان 1385ساعت 17:1  توسط حمید  |