تبليغاتX
یه فنجان قهوه در اعتراض به...

یه فنجان قهوه در اعتراض به...

کسالت

بوی باران ، بوی سبزه ، بوی خاک
شاخه های شسته ، باران خورده پاک
آسمان آبی و ابر سپید
برگهای سبز بید
عطر نرگس ، رقص باد
نغمه شوق پرستوهای شاد
خلوت گرم کبوترهای مست

نرم نرمک میرسد اینک بهار
خوش به حال روزگار ...

خوش به حال چشمه ها و دشتها
خوش به حال دانه ها و سبزه ها
خوش به حال غنچه های نیمه باز
خوش به حال دختر میخک که میخندد به ناز
خوش به حال جام لبریز ازشراب
خوش به حال آفتاب ؛

ای دل من، گرچه در این روزگار
جامه رنگین نمیپوشی به کام
باده رنگین نمیبینی به جام
نقل و سبزه در میان سفره نیست
جامت از آن می که میباید تهی است

ای دریغ از تو اگر چون گل نرقصی با نسیم
ای دریغ از ما اگر کامی نگیریم از بهار
گر نکوبی شیشه غم را به سنگ
هفت رنگش میشود هفتاد رنگ ...

شعر از: فریدون مشیری

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم اسفند 1385ساعت 17:2  توسط سارا  | 


I had dream
It was true ,
I was living with you

یا یه چیزی شبیه به این از دهنم پرید!

بر یم با گیتار بخونیمش!؟
+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم اسفند 1385ساعت 12:16  توسط  آرش  | 

The young boy had packed his bag and had headed out on his search for the meaning of life. He reached a tall oak tree at the beginning of his quest and arrogantly looked it over. "Poor oak!" He exclaimed. "I'm headed out on a search to find the meaning of life but you're stuck here and aren't able to move! How will you ever find the truth?"
The oak gently smiled back.
"You don't understand anything!" The boy restlessly retorted and walked away on his adventure.

Many years passed and the boy grew into an old man. He had searched the world and had seen many things. His hair had grown grey and at last he had come back to his home town to settle under the shade of the aged oak tree.
The oak smiled gently as the man took refuge from the blazing sun. "So what did you find?" asked the tree. The old man looked up with a tender look and gently smiled back.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم اسفند 1385ساعت 2:53  توسط سارا  | 

ناپلون یا یک آدم معروف دیگه:

"شکست مقدمه پیروز یست!"

یعنی:
"برو شکستشون بده تا پیروز بشی!"
+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم اسفند 1385ساعت 11:39  توسط  آرش  | 

مث خنگا امروز همش این شعره تو ذهمنم بود. اون هم ورژن اصفهانی

وز روی مه خود اثری جويم.
جان یابم زین شبها ...

ماه و زهره را به طرب آرم
از خود بی خبرم ز شعف دارم
نغمه ای بر لبها.

آقای استاد غیرمنتظره ازسفر اومد هیچ کاری نکرده بودم.نیشم باز بود ,انگار یه کم زیادی

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم اسفند 1385ساعت 1:58  توسط سارا  | 


یه نفر را می شناسم که قریب 70% دوست دختر های سابقش به خونه بخت رفته اند و بقیشونم در مراحل مختلف نامزدی، خواستگاری و یا حنا بندون به سر می برند.

فقط کافیه 1 ماه باش دوست باشید.....و بعد بهم بزنید...با ضمانت!

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم اسفند 1385ساعت 19:59  توسط  آرش  | 

رفتم به نمایشگاه نقاشی سرکار خانم مائده (فامیلشونو یادم نیست). ...هیچ نفهمیدم....ولی...

آدرس وبلاگمونو تو دفتر نظرات و پیشنهادات نوشتم ...

پ.ن.:
کم کم داریم اینترنشنال میشیم...مشتری از نذِرلند (هلند) هم داریم!

کار تبلیغ وبلاگتونو به من بسپارید ..
+ نوشته شده در  شنبه پنجم اسفند 1385ساعت 13:42  توسط  آرش  | 

واقعا باید افتخار کرد به این دولت جدید . جدی میگم . آخه این اولین دولتی که هرکی توش به ریاست یه جایی میرسه، یه کار خارق العاده ای میکنه که به عقل هیچ آدمی نمیرسه .

". . . بله دانشجوهای اصفهانی دانشگاه صنعتی ، دیگه حق ندارند ماشین ببرن توی دانشگاه . البته تاکسی ها و باغبونهای دانشگاه وکلا هرکسی به جز دانشجو ها میتونه با ماشین بره توش."

البته من هم مثل بقیه فکر میکردم که این کار خیلی احمقانه هست تا اینکه خیلی اتفاقی ، یه روز عصر با بدبختی از دانشکده خودمو رسوندم دم در دانشگاه تا ماشینمو از پارکینگ دم در بردارم و برم خونه، و داشتم واسه جد و آباد کسی که این طرح را داده، دعا میکردم که دیدم خود طرف یعنی مهندس سقاییان، معاون مالی دانشگاه اونجاست و یه سری از بچه ها دارن باهاش حرف میزنن :

-- آقای مهندس دلیل این کار چیه ؟

--- ما دیدیم که دانشگاهی که سالی 1 میلیارد هزینه حمل و نقل داخلیشه ، نیاز نیست دانشجو ماشین بیاره. تازه ما 200 میلیون هم خرج این پارکینگ کردیم .

-- یعنی این کار باعث میشه امسال هزینه حمل و نقل کاهش پیدا کنه !!؟؟

--- نه . . البته دلیل این کار این بود که دیگه پارکینگهای داخل دانشگاه پر شده بود .

-- خوب فکر نمیکنید باید این پارکینگ رو توی خود دانشگاه میساختید ؟

--- درواقع ما میخواستم که از تصادفات توی دانشگاه جلو گیری کنیم .

--فکر نمیکنید یکم غیر منطقی باشه واسه کم کردن تصادف توی یه جایی بگیم ماشین نیاد اونجا ؟

--- به خدا ما با خیلی ها در این مورد مشورت کردیم مثلا دکتر ابطحی .

-- دکتر ابطحی که گفته من صد در صد با این کار مخالفم .

--- بچه ها ، شما چرا فکر میکنید ما از شما جداییم . ما شما رو دوست داریم.

-- ما چرا باید این حرف شما رو باور کنیم در حالی که تا حالا نه تنها کاری به نفع ما انجام ندادید بلکه هر کاری که کردید به ضرر ما بوده ؟

---[نیشخند مهربانانه] خوب اگه دیدیم این کار نتیجه نداد اجازه میدیم ماشینا برن توی محوطه .

-- پس این پارکینگ به این بزرگی را چی کار میکنید؟

--- توش نمایشگاه میگذاریم خرجش در بیاد .

. . .

پ.ن:کجا هستند الان ورودیهای 76و77و78 و79 دانشگاه ؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم اسفند 1385ساعت 12:36  توسط حمید  |