خسته آومدم خوابیدم وسطای خواب حس کردم در اتاقم بازه
رفتم پایین یه بطری آب اوردم بالا سر کشیدم .یادم افتاد در اتاق بازه بلندم شدم بستمش و مثلا دوباره
خوابیدم!
همه چیز از این جا شروع شد...
اول خواب دیدم دندونام توی دهنم دارن یکی یکی می افتن و خرد میشن...
ترسیده بودم دندونام رو توی یک ظرف ریختم.چرا داشت این بلا سرم می اومد؟
هر کس میخواست بیاد توی اتاقم نمی تونست .خودم در رو بسته بودم!
انگار قانونش این بود که فقط به دست خودم میشه باز شه!
خواهرم احساس میکردم اومده و میگه کمکش کنید اما بابام گفت نمیشه خودش باید بیاد بیرون.
از اینجا به بعد بیدار بودم................
اما نمیتونستم از جام بلند شم......
خندیدم خواستم بیدار شم اما ناتوان بودم انگار روح توی بدنم نبود
پتو مثل یه حصار مانعم بود. هر چی میزدم کنار اما هنوز پتو جلوم بود.
نگاه اطرافم کردم
بخدا بیدار بودم
اتاق خودم بود ، حولم که دوش گرفتم روی صندلی بود. کتابام وسط اتاق بود .............
اما هر چی صدا میزدم هیچ کس جواب نمیداد.هیچ کس صدامو نمیشنید...
باورم شد که جسمم هست اما روح ندارم......
گفتم بزار قران بخونم! از هر سوره فقط آِه اول اون هم دست پا شکسته یادم بود
دقیقا یادمه که این رو هم خوندم"قول یا ایها الکافرون"......(اگه اشتباه ننوشته باشم)
اما وقتی ناقص میخوندم یه چیزی بهم میخندید
نمیدیدمش اما احساسش میکردم........
یاد آیه الکرسی افتادم این رو بلد بودم خوندم احساس کردم یه چیزی توی اتاقم میچرخه!
یه خورده بهتر شد... صلوات فرستادم ...خودم رو به در و دیوار زدم........
و یه دفعه جون گرفتم ..دویدم در اتاق رو باز کردم اومدم پایین ....خواهرم داشت میرقصید و من صدای این
آهنگ رو همون وقت که در اتاقم بسته بود میشنیدم!
زنگ زدم دوستم خیلی گریه کردم.......
الان هنوز تنم بی حسه!
نمیدونم شاید هم میدونم واسه چی بود!
خدا من رو دوست داره ......داشتم خطا میرفتم ...بد جور تکونم داد...اون به فکرمه
یعنی به فکر همه ی بندهاس.
من زندم...نفس میکشم...مینویسم