تبليغاتX
یه فنجان قهوه در اعتراض به...

یه فنجان قهوه در اعتراض به...

کسالت

لوکیشن:چم حیدر .یه جایی که وسط شرر شرآب رودخونه(نام آوای رودخونه همینه؟) میشه وول خورد تو زمین پر از درختش که اگه از دور نیگاش کنی از بس چگالی شکوفه اش زیاده خاکستری و صورتی میبینیش......

زمان:توی! عید

آدما:داخل صحنه بیستا دختر پسر زیر ۲۴ سال....هستیم.مکانیکی.موادی.دندون بهشتی.عمران اشرفی....اکثریت ریاضی.

چه کار میکنیم:شلم..حکم.منچ....تخته نرد....مافیا

اشتباه نکنین اینا ربطی به آدمای سرای سالمندان ندارن فقط محل تحصیلشون به اونا نزدیکه

لوکیشن:ویلاهای ذوب آهن.مشرف به دریاچه...هوا عالی

زمان:اردیبهشت

آدما:خونواده مادری.خاله و ...

چه کار میکنیم:۱۱ تایی....حکم.......تخته نرد.....گوست رایدر و تپه ها چشم دارن رو با لب تاب میبینیم.....شب شیشه ای رو از شبکه تهران میبینیم......با گوشیامون ور میریم.....زل میزنیم به دریاچه......زل می زنیم به تی وی.......غیبت......

 

ما لیاقت گردش نداریم........بمونیم تو خونه سنگین تره

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1386ساعت 16:47  توسط   | 

دنیای تصویر می گه :دابی و گالوم و اون یارو که به لوک اسکای واکر فن جدای بودن رو یاد میداد(همون پیره...لعنت به این حافظه)(اوبی وان کنوبی؟)

اما اگه به من باشه میگم اون شیر بچه ای که تو فیلم سیصد جون لئونیداس رو آورد دم دهنش واقعا یه قهرمان ملیه...ماشاالله به قد و هیکل .خداییش صحنه را که دیدیم.....پر از غرور و شادی شد دلمان(از رضا زاده ام یه چی بالاتر  خوش خوشمان کرد)

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1386ساعت 16:23  توسط   | 

سلام......همین الان دفتر تلفن و یه فلاپی دیسک ازم گم شده(بخون زدنشون ازم!)بی چاره شدم ولی واسه ای تهدیدی که آرش دم کلاس cکرد منو .مجبورم یه اهم بکنم که یعنب مام اومدیم و این تاخیر رو جبران کنم ...اونم یه ربعه.....

 

پا نوشت:(یه سنت در این وبلاگه.جدی نگیرین):سوال:ژانر این وبلاگ چیه؟

جواب:چون فیلترش نکردن و می شه توش کامنت گذاشت.........ژانر معتقدان به ظهور یوسف گم شده ی زهرا در کوچه های زمان

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1386ساعت 16:16  توسط   | 

۵ کلمه حرف حساب با مجریان طرح جدید جمع آوری نوامیس :

*،٪×٪¤¤×٪*×،¤)،٪٪>ء

)،×،×*٪۰۰۰۹*(۷۸۰۷۶

!٬٫¤٬٫¤٫٫٬۷۴۵۷۶۷*٪×)×(

عوضی ها ی کثافت

)(*()*^&^%&$#^$$#$##$%^&%$

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1386ساعت 12:59  توسط  آرش  | 

وقتی همه مثل هم فکر میکنیم هیچ کس فکر نکرده است...!!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم اردیبهشت 1386ساعت 23:27  توسط   | 

خسته آومدم خوابیدم وسطای خواب حس کردم در اتاقم بازه

رفتم پایین یه بطری آب اوردم بالا سر کشیدم .یادم افتاد در اتاق بازه بلندم شدم بستمش و مثلا دوباره

خوابیدم!

همه چیز از این جا شروع شد...

اول خواب دیدم دندونام توی دهنم دارن یکی یکی می افتن و خرد میشن...

ترسیده بودم دندونام رو توی یک ظرف ریختم.چرا داشت این بلا سرم می اومد؟

هر کس میخواست بیاد توی اتاقم نمی تونست .خودم در رو بسته بودم!

انگار قانونش این بود که فقط به دست خودم میشه باز شه!

خواهرم احساس میکردم اومده و میگه کمکش کنید اما بابام گفت نمیشه خودش باید بیاد بیرون.

از اینجا به بعد بیدار بودم................

اما نمیتونستم از جام بلند شم......

خندیدم خواستم بیدار شم اما ناتوان بودم انگار روح توی بدنم نبود

پتو مثل یه حصار مانعم بود. هر چی میزدم کنار اما هنوز پتو جلوم بود.

نگاه اطرافم کردم

بخدا بیدار بودم

اتاق خودم بود ، حولم که دوش گرفتم روی صندلی بود. کتابام وسط اتاق بود .............

اما هر چی صدا میزدم هیچ کس جواب نمیداد.هیچ کس صدامو نمیشنید...

باورم شد که جسمم هست اما روح ندارم......

گفتم بزار قران بخونم! از هر سوره فقط آِه اول اون هم دست پا شکسته یادم بود

دقیقا یادمه که این رو هم خوندم"قول یا ایها الکافرون"......(اگه اشتباه ننوشته باشم)

اما وقتی ناقص میخوندم یه چیزی بهم میخندید

نمیدیدمش اما احساسش میکردم........

یاد آیه الکرسی افتادم این رو بلد بودم خوندم احساس کردم یه چیزی توی اتاقم میچرخه!

یه خورده بهتر شد... صلوات فرستادم ...خودم رو به در و دیوار زدم........

و یه دفعه جون گرفتم ..دویدم در اتاق رو باز کردم اومدم پایین ....خواهرم داشت میرقصید و من صدای این

آهنگ رو همون وقت که در اتاقم بسته بود میشنیدم!

زنگ زدم دوستم خیلی گریه کردم.......

الان هنوز تنم بی حسه!

نمیدونم شاید هم میدونم واسه چی بود!

خدا من رو دوست داره ......داشتم خطا میرفتم ...بد جور تکونم داد...اون به فکرمه

یعنی به فکر همه ی بندهاس.

من زندم...نفس میکشم...مینویسم

 

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم اردیبهشت 1386ساعت 22:24  توسط   | 

به همه چیز گیر میدم که بشینم ۲ خط درس بخونم اما انگار طلسم شده

مثلا قرار این ترم فارغ شم

تازه توی این گیر و دار قصد همکاری هم دارم

میگن خدا بزرگه.

میخوام برنامه ریزی کنم اما زیاد جدیش نگیرید بهرحال این ترم هم پاسن درسا

این هم اولین مطلب .

راستی از استرس شبا خواب نمیرم نمیدونم آخه امتحان ترس داره اون هم بعد از۱۱ سال درس خوندن.

خورشید  باش که اگر خواستی بر کسی نتابی نتوانی (زردتشت)

 

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم اردیبهشت 1386ساعت 23:46  توسط   | 

4 روز ..
هر روز از صبح ...
تو یک کلانتری ....
تو یه محله خلاف و خفن....
با یه سروان بی دست و پا و خودرای و بی تربیت و لج درار .....
........
.....
بالاخره معافیمو میگیرم..........!!!!!
+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم اردیبهشت 1386ساعت 22:45  توسط  آرش  | 

 

گوسپندانه فیلتر شد !!!

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم اردیبهشت 1386ساعت 11:3  توسط حمید  | 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم اردیبهشت 1386ساعت 13:55  توسط سارا  | 

ریشه کلمه اسطلّاب در واقع ا ُسکل یاب بوده که خواجه نصیر توسی با استفاده از آن چندین ستاره  اسکل را ، ا ُس کرد .
+ نوشته شده در  شنبه هشتم اردیبهشت 1386ساعت 21:46  توسط حمید  |