تبليغاتX
یه فنجان قهوه در اعتراض به...

یه فنجان قهوه در اعتراض به...

کسالت

The art of losing isn't hard to master;
so many things seem filled with the intent
to be lost that their loss is no disaster.

Lose something every day. Accept the fluster
of lost door keys, the hour badly spent.
The art of losing isn't hard to master.

Then practice losing farther, losing faster:
places, and names, and where it was you meant
to travel. None of these will bring disaster.

I lost my mother's watch. And look! my last, or
next-to-last, of three loved houses went.
The art of losing isn't hard to master.

I lost two cities, lovely ones. And, vaster,
some realms I owned, two rivers, a continent.
I miss them, but it wasn't a disaster.

--Even losing you (the joking voice, a gesture
I love) I shan't have lied.  It's evident
the art of losing's not too hard to master
though it may look like (Write it!) like disaster.

Elizabeth Bishop


+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم آبان 1386ساعت 12:20  توسط  آرش  | 

سلام

شهروند امروز را که میشناسین؟

http://shahrvandemroz.blogfa.com/post-306.aspx


حال کنین.
+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم آبان 1386ساعت 21:38  توسط  آرش  | 

تو همه ی صفجه ها دنبال اسم بادی و سیمور می گردم. نمی دونم چرا وقتی اسمشون می آد هیجان عجیبی وجودم رو در بر می گیره . نه من مثه زویی نمی تونم سیمور رو ببخشم.  مرگش غم اصیله. با ‌ زمان هم خوب نمیشه.  من بادی نیستم . سیمور برادر من نیست!  مرگش اما باسه من همون قد دردناکه.

یه گیلاس مارتینی با یه زیتون توش. دود!

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم آبان 1386ساعت 21:38  توسط سارا  | 

نمی دو نم .   یه عالمه دیتا دارم.تا فردا باید مرتبشون کنم. با ورقه ها  و رایانه اومدم تو تختم.  اخیرا  سخت   شده باسم یه کم  یه موسیقی متناسب با روحیاتم انتخاب کنم.  اینجا شدیدا خزان شده.  به جز چند تا داستان  کو تاه ز چخوف خیلی وقته که مطالعه نداشتم.

این کیبوردم  فکر  کنم  ذوق نویسندکی امثال هدایت رو هم کور می کرد. ما که ادعایی نداریم. شرح حالی بود.

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم آبان 1386ساعت 0:54  توسط سارا  | 

دیدی تا حالا وقتی جدی یکی رو دوست نداری ، زورکی بش می گی: "ای کاش می تونستم احساسمو بت بگم!".

این را که بگی هم حرفی نزدی که بعدا بدهکارت کنه و هم طرفت راضی و خوشحال تو خیالاتش غرق می شه و
شما از مواهب یه دوستی نزدیک تر و احتمالا روابط پیچیده تر بهره مند می شوید.

اگه کمی هم طرفتون بی تجربه یا بچه مثبت باشه احساساتش رو طوری در مورد شما رشد میده که اونم به درجهء "ای کاش می تونستم احساسمو بت بگم!" می رسه. ولی خوب این کجا و آن کجا!
+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم آبان 1386ساعت 10:13  توسط  آرش  | 

دیدی تا حالا وقتی جدی یکی رو دوست نداری ، زورکی بش می گی: "ای کاش می تونستم احساسمو بت بگم!".

این را که بگی هم حرفی نزدی که بعدا بدهکارت کنه و هم طرفت راضی و خوشحال تو خیالاتش غرق می شه و
شما از مواهب یه دوستی نزدیک تر و احتمالا روابط پیچیده تر بهره مند می شوید.

اگه کمی هم طرفتون بی تجربه یا بچه مثبت باشه احساساتش رو طوری در مورد شما رشد میده که اونم به درجهء "ای کاش می تونستم احساسمو بت بگم!" می رسه. ولی خوب این کجا و آن کجا!
+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم آبان 1386ساعت 10:9  توسط  آرش  |