تبليغاتX
یه فنجان قهوه در اعتراض به...

یه فنجان قهوه در اعتراض به...

کسالت

به کجا چنین شتابان
گون از نسیم پرسید
دل من گرفته زینجا
ز غبار این بیابان
هوس سفر نداری؟

به کجا چنین شتابان
گون از نسیم پرسید
دل من گرفته زینجا
ز غبار این بیابان
هوس سفر نداری؟

همه آرزویم اما … چه کنم که بسته پایم
چه کنم که بسته پایم
به کجا چنین شتابان؟
به هر آن کجا که باشد،بجز این سرا، سرایم
سفرت به خیر اما
تو و دوستی خدا را
چو از این کویر وحشت، به سلامتی گذشتی
به شکوفه ها به باران
برسان سلام ما را
برسان سلام ما را
برسان سلام ما را
سلام ما را…

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم آذر 1386ساعت 16:6  توسط سارا  | 

resume = چاخان در مورد خود

Statement of Purpose = چاخان دیگران

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم آذر 1386ساعت 18:16  توسط  آرش  | 

بعدازظهر جمعه، اخرین نوار های طلایی آفتاب زمستانی در حال کش اومدن در امتداد دیوار شرقی اتاق هستند.  از پنجره به افق نگاه میکنم ، شهر با وجود درخشش این خورشید بی رمق،  سیاه به نظر می رسه. بلند ترین شاخه های درخت های قدیمی پارک کوچک محله ما با اون چند تا لانه کلاغی که انگار وسط آنها  معلق در هوا گیر افتادند، در مقابل این پرتو های نارنجی یک ضد نور نوستالژیک پدید آورده اند. سالهاست که به این منظره عادت کردم و هر با از دیدنش دلگیر میشوم، از حال و هوای روز تعطیل میام بیرون و سنگینی عصر جمعه رو کم کم  درک میکنم.

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم آذر 1386ساعت 1:19  توسط  آرش  | 

 "اونایی که دوستمون داشتن و رو شون نشد بگن!" از این مدل آدما میشناسین!؟

 بعد چهار– پنج سال یکیشونو تو خیابون میبینی و ....انگار حالا که فکر می کنی میبینی تو هم بدت نمیومده!

 

تصویر را حال کنین !

 

اول طرف میاد از تو یه مغازه بیرون. بعد یه خانم مسن، بعد یه نینی 2 ساله که تازه تاتی تاتی یاد گرفته بعد .. . ..بعد  .....  آقاشون با ساک بچه ....

 

اولین احساس : حتما اشتباه کردم، اما نه مث که خودشه....ببین های لایت چقدر بش اومده ! .دهنت بازه هنوزو داری بر وبر نگاش میکنی ....که نا خدا گاه نگاهت با چشمای آقاشون تلاقی میکنه! برق از سرت میپره و نگاهت رو می دزدی.

 

دومین احساس: چقدر پیر شدم ...چهار سال پیش بود یا پنج سال پیش.....نه 81 بود .....

 

احساس سوم: خاک بر سرت بابای دختره از این بساز بفروشای خر پول بود ...چیکار کردی احمق ؟ حتما منتظر بودی خودش بیاد بگه ؟

 

شماره چهار:  جون دوتا یه نگاه دیگه باس بکنم ....نه مثل اینکه خودشه...بچه به کی رفته؟ (کنجکاوی خاله زنکی)

 

آخریش: تو تنهایی خودت فرو میری و زور میزنی یک مورد مشابه پیدا کنی که هنوز از دست نرفته باشه؟!...

 

نتیجه گیری اخلاقی :

زمان خیلی نامرده. بقول داستایفسکی فرصت ها زیر ارابه بی رحم زمان له میشن! پس قدر فرصتهای حال را بدونین و به اولین کسی که از در وارد شد مراتب ارادتونو اعلام کنین !

 

ارزیابی:

شما اگه با این قضیه روبرو بشین چه حسی بتون دست میده؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم آذر 1386ساعت 13:59  توسط  آرش  | 

 

یکی از لذتبخش ترین کارهای دنیا اینه که توی دستشویی موسیقی گوش کنی ، که تازه دَرکِش کردم.

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم آذر 1386ساعت 21:57  توسط حمید  |