دارم ربنا گوش میدم. نمیدونم، یه چند روزی که دلم واسه ایران و مخصوصاً اصفهان خیلی تنگ میشه.یاد ربنا دم یادمان شهدا به خیر کمتر پیش میاد دلم واسه صنعتی تنگ شه. نمیدونم تو تهران یهو همه چی راحتتر بود.خونم بود اتاقم بود . دوستام بودن. نه انصاف داشته باشم دوستای صنعتی .... هر موقع که فکر میکنم از هیچ کدمشون خبر ندارم ناراحت میشم. واقعا. نه، دلم نمیخواد این وبلاگ حذف شه.
نمیدونم یادتون میاد ماه رمضون بعد از کلاس زبان اولین بر تو ماشین امین رواو؟ یادتون میاد عقیقو؟ بعد از اون سالها(واقعا الان میشه سال ها!!!) یه چند باری راه افتادم به دیدن اصفهان، همه جا جای خلیتون حس میشد. آرش، حمید، احسان، شیده و باز انصاف داشته باشم حتی منا، مهاسا، نادیا و یاسمن و خیلیهای دیگه!
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم مرداد 1388ساعت 18:38  توسط سارا
|
