تبليغاتX
یه فنجان قهوه در اعتراض به...

یه فنجان قهوه در اعتراض به...

کسالت

از قدیما آگاهان و ادیبان وطبیبان گفتن که سختی برای مرد لازمه و اصلاً "مرد را دردی اگر باشد خوش است " و "درد بی دردی علاجش آتش است" . اما من که هیچ وقت ادعای مردی نکردم .

اپیزود یک: "حقیقتی که گفته نشود تبدیل به سَم میشود". «نیچه»

اپیزود دو: فضاهای تو در توی بدون دَررو . خیانت رفیق . مار و مارمولک و سوسک و عقرب .

اپیزود سه: صدای تپش قلب . دود سیگار . عرق سردِ روی پیشونی . لرزش دست.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم دی 1386ساعت 18:54  توسط حمید  | 

 

یکی از لذتبخش ترین کارهای دنیا اینه که توی دستشویی موسیقی گوش کنی ، که تازه دَرکِش کردم.

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم آذر 1386ساعت 21:57  توسط حمید  | 

اضطراب ، نامیدی ، سرخوردگی ، تنهایی ، افسردگی ، سر درد ، سردرگمی ، بی پولی ، کابوس ، اشتیاق ، سکوت ، دلتنگی ، بیکاری ، نفرت ، خشم ، ترس ، سرگیجه ، توهم ، ضعف ، خستگی

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم شهریور 1386ساعت 17:2  توسط حمید  | 

There are no unlockable doors

There are no unwinnable wars

There are no unrightable wrongs or unsingable songs

There are no unbeatable odds

There are no believable Gods

There are no unnameable names

There are no impossible dreams

There are no invisible seams

There are no unrhymable rhymes

There are no identical twins or forgivable sins

There are no incurable ills

There are no unkillable thrills

There are no unachievable goals

There are no unsaveable souls

No legitimate kings or queens

There are no indisputable truths

And there ain't no fountain of youth

 

Each night when the day is through,

I don't ask much

I just want you

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم مرداد 1386ساعت 21:20  توسط حمید  | 

سلام آقای خدا.

مرسی واقعاً، البته من میدونم که قصد شما خیر بوده و میخواستید که به من حال بدید، یعنی شاید تو سرزمین خداها و فرشته ها اینجوری به یکی حال داده میشه. اما آقای خدا، متاسفانه در این قسمت از کره زمین که من زندگی میکنم به این کار میگن حال گیری .

میدونم وقتی که دیدی من خیلی داغونم تصمیم گرفتی چهار تا را با هم واسم بفرستی، اما احیاناً دقت نکرده بودی که این چهار تا را که انتخاب کردی ، هرکدوم واسه من یه مشکلی ایجاد میکنه و این همه مشکل در این شرایط یکمی دَک و دَهَن من را صاف میکنه؟ واصلاً چرا کل این اتفاق در 24 ساعت؟

میدونم خیلی سرت شلوغه، واسه همین ترجیح میدم وقتی سرت یکمی خلوتتر شد به امورات من رسیدگی کنی . ببین ، زیاد هم مشکل نیست، فقط یکمی بیشتر دقت کن ببین من دقیقاً چی می خوام، بعد اگه اونی را که میخوام موجود نداشتی کار من با مشابهش هم راه میافته به خودت قسم.

با این همه، باز به خاطر این حسن نیّت اَزَت تشکر میکنم . همین که به فکر من بودی یه دنیا واسم ارزش داشت .

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم تیر 1386ساعت 18:41  توسط حمید  | 

 

گوسپندانه فیلتر شد !!!

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم اردیبهشت 1386ساعت 11:3  توسط حمید  | 

ریشه کلمه اسطلّاب در واقع ا ُسکل یاب بوده که خواجه نصیر توسی با استفاده از آن چندین ستاره  اسکل را ، ا ُس کرد .
+ نوشته شده در  شنبه هشتم اردیبهشت 1386ساعت 21:46  توسط حمید  | 

 

سال نو مبارک . . . .

 

امیدوارم امسال بر خلاف تصور بعضی از عناصر معلوم الحال سال خوب و خوشی باشه واسه همه و البته سال بهتری باشه واسه من .

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم فروردین 1386ساعت 10:14  توسط حمید  | 

واقعا باید افتخار کرد به این دولت جدید . جدی میگم . آخه این اولین دولتی که هرکی توش به ریاست یه جایی میرسه، یه کار خارق العاده ای میکنه که به عقل هیچ آدمی نمیرسه .

". . . بله دانشجوهای اصفهانی دانشگاه صنعتی ، دیگه حق ندارند ماشین ببرن توی دانشگاه . البته تاکسی ها و باغبونهای دانشگاه وکلا هرکسی به جز دانشجو ها میتونه با ماشین بره توش."

البته من هم مثل بقیه فکر میکردم که این کار خیلی احمقانه هست تا اینکه خیلی اتفاقی ، یه روز عصر با بدبختی از دانشکده خودمو رسوندم دم در دانشگاه تا ماشینمو از پارکینگ دم در بردارم و برم خونه، و داشتم واسه جد و آباد کسی که این طرح را داده، دعا میکردم که دیدم خود طرف یعنی مهندس سقاییان، معاون مالی دانشگاه اونجاست و یه سری از بچه ها دارن باهاش حرف میزنن :

-- آقای مهندس دلیل این کار چیه ؟

--- ما دیدیم که دانشگاهی که سالی 1 میلیارد هزینه حمل و نقل داخلیشه ، نیاز نیست دانشجو ماشین بیاره. تازه ما 200 میلیون هم خرج این پارکینگ کردیم .

-- یعنی این کار باعث میشه امسال هزینه حمل و نقل کاهش پیدا کنه !!؟؟

--- نه . . البته دلیل این کار این بود که دیگه پارکینگهای داخل دانشگاه پر شده بود .

-- خوب فکر نمیکنید باید این پارکینگ رو توی خود دانشگاه میساختید ؟

--- درواقع ما میخواستم که از تصادفات توی دانشگاه جلو گیری کنیم .

--فکر نمیکنید یکم غیر منطقی باشه واسه کم کردن تصادف توی یه جایی بگیم ماشین نیاد اونجا ؟

--- به خدا ما با خیلی ها در این مورد مشورت کردیم مثلا دکتر ابطحی .

-- دکتر ابطحی که گفته من صد در صد با این کار مخالفم .

--- بچه ها ، شما چرا فکر میکنید ما از شما جداییم . ما شما رو دوست داریم.

-- ما چرا باید این حرف شما رو باور کنیم در حالی که تا حالا نه تنها کاری به نفع ما انجام ندادید بلکه هر کاری که کردید به ضرر ما بوده ؟

---[نیشخند مهربانانه] خوب اگه دیدیم این کار نتیجه نداد اجازه میدیم ماشینا برن توی محوطه .

-- پس این پارکینگ به این بزرگی را چی کار میکنید؟

--- توش نمایشگاه میگذاریم خرجش در بیاد .

. . .

پ.ن:کجا هستند الان ورودیهای 76و77و78 و79 دانشگاه ؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم اسفند 1385ساعت 12:36  توسط حمید  | 

عین مطلب روزنامه را می نویسم :

". . .جایزه «گرمی» در اذهان مخاطبان موسیقی به نوعی اسکار موسیقی محسوب می شود . . . در حالی برنده نهایی را اعلام میکند که در کنار نام حسین علیزاده، افراد دیگری از جمله Cristina Aquilera ، Beyance، Red Hot Chili Pepers، Justin Timberlake، Black Eyed Peas، PINK، Rihana و... به چشم میخورند ."

 

پ.ن:

با توجه به بقیه این مطلب ، نویسنده ظاهرا قصد تقدیر از حسین علیزاده را داشته .

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم بهمن 1385ساعت 18:35  توسط حمید  | 

طرز تفکرم همیشه این بود که زنها و مردها همه انسان هستند و نحوه رفتارم با هرکسی چه مرد چه زن نباید فرقی داشته باشه چون از اعماق وجود، معتقد به تساوی حقوق زن و مرد بودم و هر وقتی هم که یه رفتار بچه گانه(احمقانه در واقع) از یه دختر یا زنی میدیدم اینو میگذاشتم به حساب اینکه در جامعه غیر دمکراتیک و ضدرمانتیک ما، نسوان تحت فشارند و شاید مثل ما جماعت ذکور در جامعه نیستند واینجوری اون رفتار توجیح میشد .خلاصه که کلی روشن فکر بودم واسه خودم . این مدل روشنفکری و جنتلمنی من همینطور ادامه داشت تا اینکه بلاخره یه روز ، یعنی در واقع یه شبی یه سری واقعیات این جهان هستی در مورد زنان بر من آشکار شد و تازه فهمیدم که در چه ضلالت و گمراهی بودم تا حالا ، واینکه چرا بزرگان دین اونجوری با زنها رفتار میکردن. اینجا بود که من به اسلام شناسی و خداشناسی رسیدم و به اصل مطلقه ولایت فقیه ایمان آوردم.

پ.ن:
میخواستم عقاید جدیدمو اینجا بنویسم اما ترسیدم دعای زیادی نثار روح جد و آبادم بشود.

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم بهمن 1385ساعت 12:29  توسط حمید  | 

خیلی جالبه که تا همین 4 ، 5 سال پیش ، دانشجوها نماد فعالیت سیاسی و مبارزه برای آزادی بودند و حتی تا همین یکی دو سال گذشته اعتراضات دانشجویی گهگاه دیده میشد. اما ظاهرا این اواخر ، همه دانشجوها به آزادی مطلق رسیدند .

امید است که در سایه الطاف خدا و زحمات "برادر، رئیس جمهور" به زودی این قشر زحمت کش دانشجو از تلاش برای کسب علم و دانش هم بی نیاز بشوند .

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم آذر 1385ساعت 22:29  توسط حمید  | 

بعضی وقتا آدم چقدر زیاد با یه شعر ارتباط بر قرار می کنه . . .

. . .The show must go on


    Inside my heart is breaking


My make-up may be flaking


But my smile , still stays on. . .

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام آبان 1385ساعت 22:30  توسط حمید  | 

امشب با آرش بیرون بودیم که آرش یه لحظه سکوت کرد ، با یه نگاه مضطرب ، با چشمایی که پر از غم و خستگی از زندگی بود ،با لحنی ناامید بهم گفت :" مرتیکه تو چرا چیزی تو وبلاگ ننوشتی چند روزه؟ " من که دیدم آرش واقعا افسرده و خسته ست واسه دلداری ، خیلی مهربون بهش گفتم :" خوب خودِ نکبتت چرا چیزی نمینویسی؟ " . اینجا بود که آرش ، این مرد تنها، با بغض گفت : " گُه تو روحِت، میدونی که فعلا من نمی تونم بنویسم " این شد که من تصمیم گرفتم داستان زندگی این چند روز این پهلوان لوطی را واستون بنویسم :

داش آرش (یه چیزی تو مایه های داش آکل):

صبح یکشنبه بود ، آرش مثل همیشه دیر از خواب بیدار شده بود و به هیچ جایش هم نبود که الان سرویس دانشگاه میره . با خیال راحت رفت توی حموم و ریشهاشو زد و یکمی زیر دوش آب گرم ولو شد . بعد اومد بیرون با خیال راحت صبحونه خورد و آماده شد که بره دانشگاه و چون دیگه سرویس رفته بود خیلی خوشحال رفت کلید ماشینو برداره و با اون بره که دید مامانش ماشین رو برده . اینجا بود که یک جای داش آرش سوخت و با صدای بلند در حالی که دستاشو آورده بود بالا ، رو کرد به سمت تَرَکِ سقف اتاقش و گفت: " مَسّبتو شکر لوطی " که البته منظورش از لوطی تَرَکِ سقف نبود بلکه منظورش خدا بود . بعد از این راز و نیاز کردناش با خدا رفت دم در خونشون و پاشنه های Converse هاشو ور کشید و کاپشن HANG TEN مشکیشو،که همرنگ بلوزِ Versace ش بود، انداخت روی دوشش و رفت که تنها و غمگین با پای پیاده بره دانشگاه . غافل از اینکه اون روز یه روز خیلی سگی واسش . . .

 

پ.ن ۱ :اولا که این داستان ادامه داره و البته واقعیته .

دوما که هر وقت حال داشتم بقیشو مینویسم اما خوب چون طولانیه منتظر قسمتهای زیادی باشید .

سوما باید از خود آرش برای نوشتن بقیه ش اجازه بگیرم .

پ.ن ۲ : واسه اطلاع دوستانی که خبر ندارند ، همین یکشنبه صبح یه موتوری میزنه به مامان آرش که البته به خیر گذشت و فقط سرشون شیکست و عصر همون روز وقتی آرش داشته با ماشین میرفته بیمارستان پیش مامانش توی اتوبان ، یه موتوری میخوره به ماشینش و یکمی داغون میشه موتوریه. به طوری که تا دیروز توی کما بود و خوشبختانه به هوش اومد . البته طبق نظر پلیس خود موتوریه صد در صد مقصره و هیچ مسئولیتی متوجه آرش نیست .

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم آبان 1385ساعت 22:24  توسط حمید  | 

کسی میدونه چرا من در اعماق وجودم احساس اضطراب و ناامیدی می کنم ؟

کسی میدونه چرا همه آدمهای اطرافم یه کمی افسرده اند حتی اونایی که زندگیشون همونجوری که می خواند داره پیش میره ؟

کسی میدونه چرا عکس و لینک ها و بقیه چیزایی که باید سمت چپ وبلاگمون باشه ، نیستشون ؟

کسی میدونه عشق چیه ؟

کسی میدونه چرا هیچ وقت هیچ چیز اونجوری که دلم می خواد نمیشه ؟

کسی میدونه . . . . . .

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم آبان 1385ساعت 22:42  توسط حمید  | 

امشب بعد از حدود یک ماه کارتن OGGY را دیدم ، با اینکه این قسمتشو قبلا دیده بودم اما باز کلی خندیدم . توی این قسمت ، OGGY و Jack با هم دعوا میکنن و Jack همه خونه را با دیوار نصف میکنه . همه جا ها رو ، راهروها ، اتاق ها ، راه پله وحتی توالت یعنی خودِ خودِ توالت فرنگی .

اما فکر کن اگه به نویسنده این کارتن بگن که توی یکی از دانشگاه آزادای اینجا ، راهروها و راه پله هاشو یه مدتی با یه چیزی تو مایه های دیوار نصف کرده بودند چه حالی میشه . احتمالا میره یه لُنگ میخره پهن مکنه جلوی رئیس اون دانشگاه . شایدم یه مدتی بره شاگردیش را بکنه . حتی ممکنه از حسادت بره بمیره . اما هر کاری که بکنه مهم نیست مهم اینه که میفهمه چه استعداد هایی توی اینجا هست .

پ.ن :هر کی تا حالا OGGY ندیده بره ببینه . . .

+ نوشته شده در  شنبه ششم آبان 1385ساعت 23:19  توسط حمید  | 

تا حالا شده یه حسی تو مایه های اینکه رو زمین نیستی بهت دست بده ؟ نتونی صاف راه بری . یه فاصله 20 متری به اندازه یک کیلومتر برات طول بکشه و خسته بشی ازش . ببینی که درِ شیشه ای مغازه بسته است، با دست فشارش بدی تا باز بشه اما نفهمی که باز نشد و با سر، محکم بری توش !! بعد بشینی پشت فرمون ماشین . هیچ خاطره ای از مسیری که رانندگی کردی نداشته باشی ، در واقع اصلا یادت نیاد از کدوم خیابون رد شدی .

بری خیلی راحت تو یه جایی که توقف ممنوعه ، دقیقا جلوی، یعنی سِپَر به سِپَر، ماشین پلیس پارک کنی ، ماشینتو قفل کنی بری پفک بخری . وقتی هم که دوباره سوار ماشین شدی تا نیم ساعت برگ جریمه زیر برف پاکن را نبینی و وقتی که دیدیش کاملا مطمئن باشی از اون جریمه هایی که توی دانشگاه استفاده می شه و روش نوشته " لطفا دیگه خلاف نکنید ".

یه آشنا ببینی و باهاش دست بدی و اون به نشانه شوخی شکمتو نشکون بگیره و بره و دقیقا در همون لحظه که رفته اصلا یادت نیاد که با کدوم یکی از این آدمایی که دارن میرن احوالپرسی کردی . تنها دلیلی که مطمئنی یکی رو دیدی هم این باشه که هنوز شکمت از نشکون اون آدم درد میکنه . بشینی یه فیلم را از اول تا آخر ببینی و به هیچ وجه چیزی از اون و حتی اسمش یا حتی اینکه چه جور فیلمی بوده به خاطر نیاری مثل کسی که هیچ وقت اون فیلم را ندیده .

حالت عجیبیه . . .

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم آبان 1385ساعت 17:1  توسط حمید  | 

 

 

هنر کلید جنبش نرم افزاری است .

هنر راه میانبر جنبش نرم افزاری است .

 

 

پ.ن :

این اکتشافات تازه نیست اما من تازه این حقایق را شنیده ام و الان می فهمم که چرا در گمراهی بوده ام . باشد که شما هم این دو جمله بخوانید و از ضلالت رها شوید .

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم مهر 1385ساعت 23:5  توسط حمید  | 

 

امشب یکی از اون سه تا شبیه که ممکن شب قدر باشه . شب قدر ، شبی که حضرت محمد رفته ملکوت ، اونجایی که خدا هست . اما خدا که همه جا هست حتی اینجا ، پس حضرت محمد کجا رفته ؟

- از آسمون هفتم هم رد شده ، حتی از یه جایی به بعد جبرئیل هم نتونسته بره !!

اما آخه اونجا کجاست؟ خدا که همه جا هست ، پس حضرت محمد برای دیدن خدا کجا باید میرفته غیر از هیچ کجا ؟ این به ملکوت رفتن به جز ظهور خدا بر حضرت محمد چیز دیگه ایه؟ کاش میدونستم خدا چه شکلی بوده .

خدا که همه جا هست پس چرا اگه یه چیزی ازش بخواهیم باید حتما نماز بخونیم و گریه کنیم ؟ خوب خیلی راحت بهش می گیم . خدا ما را دوست داره ، حتما قبول می کنه نیازی نیست اصرار کنیم .

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم مهر 1385ساعت 0:2  توسط حمید  | 

امشب دلم میخواست برم سین و به آدمای توش بخندم . برم تو خیابون های عمود به « نظر» چرخ بزنم . وینیستون عقابی را با زور با فندک ماشین روشن کنم و پشت چراغ قرمز بکشم. . .

اما محمد نبود .

 پ.ن.۱ :

سگ تود محمد

پ.ن.2 :

این پست را میخواستم دیشب بفرستم اما اینترنتم قاط زد .

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم مهر 1385ساعت 11:11  توسط حمید  | 

امشب یاد سال اول، دوم دانشگاه افتادم. خوش میگذشت. . .

کلی خاطره های شیرین از اون وقتا اما یه جورایی تلخ . همش از خوشی هاست، از خنده ها، از دوستی ها، از احساسات پاک. . . اما اونقدر یادآوریشون برام تلخه که چند سالیه تلاش کردم یادم نیاد و اگه مثل امشب اتفاقی بیافته که به طور جدی یاد اونوقتا بیافتم، حالم گرفته میشه.(احتمالا مشکل از منه نه اون خاطرات)

پ.ن.1 :

ببخشید که این مزخرفات را نوشتم. احتمالا هیچکی نفهمه چی نوشتم.

پ.ن.2 :

محمد، من بی احساس نیستم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم شهریور 1385ساعت 0:52  توسط حمید  | 

وافعاً ما کِی میتونیم، یعنی حق داریم در مورد یه چیزی قضاوت کنیم، یعنی بگیم این خوبه اون بده یا این قشنگه اون زشتِ؟

اگه یه سری اصول کلی وجود داشته باشه، میشه گفت هر چی که موافق اصوله درسته و هرچی که مخالفشِ غلطِ. اما در مواردی که اصل خاصی وجود نداره چه جوری باید قضاوت کرد؟ مثلاً وقتی میگیم یه چیزی زشتِ یا قشنگه، بر اساس چی این حرف را میزنیم؟

خوب واضحِ که همه ما در این موارد فقط و فقط از روی احساسمون یا بهتر بگم، اینکه چی تو ذهنمون واسمون مهمه نظر میدیم. پس معلومه که قضاوتِ اینجوری به هیچ وجه مطلق نیست.

اصلاً اینکه چی واسمون مهمه، چیزی به نام سلیقه را به وجود میاره.پس وقتی سلیقه دو نفر مثلاً a وb با هم فرق میکنه دو حالت داره:

1-a از مسائلی که برای b مهمه، خبر داره اما اون مسائل واسش به اندازه b مهم نیست. برای همین سلیقه هاشون فرق میکنه.

2-a اصلاً از مسائلی که برای b مهمه خبر نداره.

در مورد اول خوب واقعاً نمیشه گفت که نظر a بر نظر b ارجحیت داره یا بر عکس.

اما در مورد دوم کاملاً واضح که سلیقه b ارجح بر سلیقه a هستش. یعنی در این حالت اگه فرد b بگه نظر من درسته و نظر a غلطه، بیراه نگفته.

هر آدمی هم که دامنه اطلاعاتش زیاد بشه چیزهایی براش اهمیت پیدا میکنه، که قبلاً مهم نبوده، پس سلیقش عوض میشه یا به قولی سطح سلیقش ارتقاء پیدا میکنه و شاید واسه همین باشه که به یکی میگن عامی، به یکی میگن روشنفکر.

توضیح: من اینا را به بهانه کامنت یه نفر به نام حنیف که برای آرش گذاشته بود نوشتم.

پ.ن.

آقای حنیف قضاوت آرش در اون مورد مربوط میشه به حالت دومی که گفتم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم شهریور 1385ساعت 1:53  توسط حمید  | 

امروز روز جوان بود پس به خودم تبریک میگم.

به همین مناسبت میخوام یکی از توصیه های رئیس جمهور را که امروز توی جمع نخبگان گفته براتون بنویسم که . . .

رئیس جمهور گفته که همایش های خارجی در کمین اند که شماها را شکار کنند، پس مواظب باشید در دام این همایش ها نیافتید.

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم شهریور 1385ساعت 21:4  توسط حمید  | 

دو روز پیش، نشسته بودم جلوی تلویزیون و کانال عوض میکردم که دیدم توی یکی از این شبکه های ایرانی(جام جم)، داره مراسم خاکسپاری شعبان جعفری(شعبون بی مخ) را نشون میده.

واسش نماز میّت به جا آوردند والبته بعضی از خانوما نماز را با تاپ و شلوارک خوندند. بعد از اینکه جنازش را کردن تو خاک، یکی اومد دربارش حرف زد. . . گفت که اون یه آدم میهن پرست، دوستدار حضرت علی و شاه پهلوانان ایرانِ!!؟؟ به نظر می اومد اینا را جدی مگه و آدم های اونجا هم باهاش موافق بودن، اما من فکر میکنم داشتن اون بد بخت را مسخره میکردن.

پ.ن: فقط به خاطر حوری:

سلام زندگی. . .

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم شهریور 1385ساعت 13:7  توسط حمید  | 

چند روزی هست که هرچی زور میزنم یه چیزی بنویسم، نمی تونم. الان هم، یعنی بهتر بگم چند دقیقه پیش، دیدم آرش و سارا چیز نوشتن، این بود که من چیز شد. . . یعنی حسودیم شد.

بگذریم بالاخره مثل اینکه کارآموزی من تموم شد. . .

خداحافظ آز FPGA . . .

خداحافظ اینترنـتِ Broad Band . . .

خداحافظ 1.6GB دانلود در یک ساعت و نیم. . .

خداحافظ دنیای بی رحم . . .

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم شهریور 1385ساعت 0:22  توسط حمید  | 

امروز 28 مرداده.ظاهراً توی این روز اتفاق های مهمی افتاده. یکیش اینکه سالها قبل یعنی سال 1332 یه کودتایی رخ داده و خَریتِ مردم عامل اصلی موفقیت این کودتا بوده.

اما اتفاق دیگه ای که توی این روز افتاده و خیلی هم مهمه, یعنی کودنای 28 مرداد در مقایسه با این اتفاق بی اهمیته و اصلاً به خاطر همین رخدادِ که مردم 28 مرداد را یادشونه . . ., تولد سارا ست

تولدت مبارک سارا. امیدوارم صد ساله بشی اما به شرطی که همینطور جوون بمونی, آخه اگه پیر بشی . . .

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم مرداد 1385ساعت 9:22  توسط حمید  | 

این یه تیکه از نوشته ای که چند سال پیش یه جایی نوشتمش:

". . . آیا می توان کسی را مجبور کرد که آزاد باشد؟ آیا آزادی اجباری، آزادی است یا استبداد؟ آیا آزادی برای همه یکسان است؟ . . .

. . . می توان گفت آزادی نسبی است و برای هر فردی متفاوت. آزادی برای یک انسان میتواند سلب آزادی از فرد دیگری باشد. . .

. . . آزادی برای هر فرد این است که پا را فراتر از شرایط موجودش بگذارد. پس آیا آزادی مقدس است؟ آیا بین کسانی که در راه آزادی کشته شده اند و کسانی که در راه هوس مرده اند، تفاوتی هست؟. . ."

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم مرداد 1385ساعت 10:33  توسط حمید  | 

کاش اون چیزی که الان تو ذهنمه به واقعیت می پیوست.

 کاش الان می دیدمش. کاش می شد که . . .

اما اگه بشه خیلی خوبه . . . دیگه هیچی نمی خوام. 

آخه چرا هیچ وقت نمی شه؟

یعنی اون وقتهای هم که می شه اونجوری که می خوام نیست. 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم مرداد 1385ساعت 12:38  توسط حمید  | 

من از طرف خودم و اکثر خوانندهای این وبلاگ از مدیرمسئول(آرش)،هیئت تحریریه(خودم،محمد،آرش،نگین)،صاحب امتیاز(آرش)،مدیرروابط عمومی(آرش)وسایر دوستانی که در این مکان مقدس ،آن هم با دست خالی (واقعاً چرا با دست خالی؟ )، زحمت میکشند،قدردانی کنم.

همچنین از آرش خواهش می کنم دوباره سارا را به اینجا دعوت بکنه، آخه ...اون ... آهنگ های خوبی از بَر .... آخه اَگه تو نباشی اون منو به خیلی جاها می بره... آخه اینجوری تحمل غمت ساده تَرِ...

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم مرداد 1385ساعت 17:39  توسط حمید  | 

سلام دنیای مجازی(اینترنت).

بالاخره با اصرار و تشویق دوستان و همراهان ما هم بر آن شدیم که گهگاه زایده های ذهنمان را در اینجا بنگاریم.شاید باشد که با خواندن آنها بنده ای به راه راست هدایت شود‌ که همین ما را بس است.

یاران منتظر باشید تا ما باز هم بیایم

+ نوشته شده در  جمعه بیستم مرداد 1385ساعت 0:3  توسط حمید  |