تبليغاتX
یه فنجان قهوه در اعتراض به...

یه فنجان قهوه در اعتراض به...

کسالت

سلام

انگار قرار نیست ما وبلاگ نویس باشیم. فقط باید شش ماه یک بار عرض حالی بنویسیم وبس. حوصله ای هم نمانده آنقدر که بخواهم از این چاه خشکیده  افکار وامانده ام  را با هزار مشقت بیرون بیاورم. که چه کسی بخواند ؟ و"تازه چه تفسیر کند"؟  دل و دماغ شوخی هم ندارم که بی فایده تر است از شرح احوال و افکار در این گوشه که همه چیزش شوخی است و با این حال "خردمندی نبینی شادمانه"!

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم خرداد 1386ساعت 2:30  توسط محمد  | 

این اولین مطلب من از تهران میباشد! زندگی٬ امسال در تهران برایم سخت نیست. خانه ای هست ٬هم صحبتی ٬غذایمان را با هم میخوریم ٬ سیگار بعدش را هم با هم میکشیم ٬ چای را گاهی من دم میکنم ٬ گاهی نفیسه٬ خدا حفظش کند نفیسه را همیشه سبزی خوردن داریم. روزنامه را هم معمولا وقت چای خوردن با هم ورق میزنیم ٬ نصفش را من ٬ نصفش را نفیسه ٬ مطالب مهمش را بلند میخوانیم: ببین احمدی نژاد چی گفته....  گرچه دیگر روزنامه خواندنی ای نمانده است ٬ خصوصا برای همسالان من که روزنامه خواندن را با توس و جامعه شروع کردند و به شرق رضایت دادند.... تورقی میکنیم از سر ملال ٬ که این سرزمین کم کم همه چیزش دارد به ملال میگراید٬ دیگر حتی عصبانی هم نمیکند آدم را!

دانشگاه هم بد نیست. انجمن های لاییک دانشگاه را سال پیش منحل کرده اند ٬ و اعضایش هنوز دارند دنبال تعلیقی ها و تعهد ها شان میدوند بنده های خدا! حالا همه چیز در دست سنتی هاست ٬ دانشجویان وابسته به حزب مشارکت ٬ که حول کرده اند و دوستان گذشته شان را تندرو و اراذل واوباش می خوانند٬ همان هایی را که تعلیق خوردند و اخراج شدند!!! این هم از حزب پیش روی کشورمان!!!

فلسفه هم بد نیست. با دکارت سروکله میزنم٬ کانت هنوز جذاب است٬ هگل را نمیفهمم و...کارشناسی ارشد راهم امسال رها کرده ام تا خدا چه بخواهد.

گه گاه دلم هوای اصفهان را میکند. هوای همه چیزش را! فکر کنم هوای اصفهان در پاریس هم آدم را رها نمیکند.

بقیه باشد برای بعد. عادت به فونت فارسی از سرم افتاده. یک ساعت طول کشید تا این را نوشتم. فعلا خدا نگه دار!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم آبان 1385ساعت 1:45  توسط محمد  | 

November 9, 2006

٭
امروز یه ژانر جدید کشف کردم: اونایی که وقتی ازشون می‌پرسی بهترین کتابی که خوندی چی بوده، می‌گن قرآن.
ببینید. اینا آدم‌های مذهبی‌ای نیستن ها. دل‌شون هم می‌خواد همه بدونن که غیر‌مذهبی‌ان. نمی‌دونم چجوری توضیح بدم خلاصه. ژانر خیلی خاصیه.
 
 
 
اینو تو وبلاگ این یارو خوندم خیلی باحال بود!!!!!!!!!
+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم آبان 1385ساعت 1:24  توسط محمد  | 

مدتی است که من چیزی ننوشته ام. در این مدت به  مساله بسیار مهمی فکر میکردم که می خواهم در میان بگذارم. یک تناقض اساسی. به یک تکه شعر توجه کنید :

سواد داری؟ نچ نچ

بی سوادی؟ نچ نچ

همگی بار ها و بارها این شعر را خوانده اید. اما حتما به این تناقض اساسی توجه نکرده اید.

بررسی بیشتر : من "نچ نچ" را بر اساس معنایش در زبان فارسی به معنای نفی کلی در نظر میگیرم. یعنی که پاسخ دهنده سوال را با سور کلی نفی کرده است. صورت منطقی آن چنین است :

چنین نیست که من سواد داشته باشم. (not p) (سواد داشتن مساوی p میباشد)

 و چنین نیست که من سواد نداشته باشم (not not p=p)

و این دو قضیه چون بنا بر ظواهر بر موضوع واحدی حمل شده اند باید جمع شوند. اما بر اساس اصل "طرد شق ثالث" این یک تناقض صریح منطقی است.

اصل طرد شق ثالث : برای موضوع واحد حمل یکی از نقیضین ضروری است. یعنی حتما یکی از دو نقیض بر موضوع واحد حمل خواهد شد و در نظر گرفتن شق ثالث منطقا محال است. این اصل جزو بدیهیات و مستغنی از اثبات است.

یعنی غیر ممکن است کسی هم به سواد داری؟ بگوید نچ نچ و هم به بی سوادی! این است این تناقض اساسی!!! این دروغ بزرگی که از بچگی به خوردمان داده اند. نظرات خود را بنویسید تا در پست های بعدی باز هم به این مساله بپردازم.

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم شهریور 1385ساعت 1:33  توسط محمد  | 

دوستان و همکاران گرامی در وبلاگ زیرورو! من امروز میخوام  آمار تکان دهنده ای از تعداد باز دیدکنندگان وبلاگ در اختیارتون بذارم. تحقیقات من نشون میده که ما کامنت های بسیار زیادی داریم که Detail اون به این صورته:

کامنت گذارای محترم به این صورت عمل کردن :

 حمید برای سارا : رتبه اول

سارا برای حمید : رتبه دوم (با تعداد مساوی با رتبه اول)

من برای خودم : رتبه سوم

 سارا برای آرش : رتبه چهارم

و ....... میبینید که ما باز دید کنندگان بسیاری داریم!

در این راستا من پیشنهاد میکنم که ما همون شبا که با هم میریم بیرون هر چی میخوایم با هم بگیم دیگه وقت و پول و .... رو هدر ندیم!!! قربان شما.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم مرداد 1385ساعت 17:23  توسط محمد  | 

بالاخره پس از مدتها انتظار و تحمل ٬ آلبوم خانوم shakira از رتبه اول فروش به رتبه دوم سقوط کرد. از همه دوستان می خوام که مقاومت رو ادامه بدن تا روزی که دیگه شاید مجبور نباشیم هر پنج دقیقه یک بار چهره و حرکات زیبای این ستاره!!! کلمبیایی رو تحمل کنیم.

پ.ن. شرمنده مطالب ته کشیده دیگه!!!

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم مرداد 1385ساعت 16:59  توسط محمد  | 

تازگی به مردن زیاد فکر میکنم. نه به صورت روشنفکرانه ٬ به فلسفه هم کاری ندارم. به مردن واقعی مردن خودم ٬ مردن خودم تنها فکر میکنم. دلم نمیخواد بمیرم...از وقتی که بش فکر میکنم همه چی به طرز عجیبی قشنگ شده ٬ من نمیخوام بمیرم!
+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم مرداد 1385ساعت 1:46  توسط محمد  | 

بابا یکی ما رو از دست این فدراسیون فوتبال نجات بده! ایران با سوریه تو آزادی مساوی میکنه هیشکی هم حواسش نیست!!!

نکته : جاگیری طالب لو  روی گل سوریه رو دوباره نگاه کنید! یه جوری شده آدم دلش برای استاد اسدی تنگ میشه!!! تو رو خدا همون میرزاپور مگه چش بود؟؟ نتیجه تمرینات استثنایی قلعه نوعی دیگه. همونا که گفته بود تا حالا هیشکی مثلش رو ندیده!!!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم مرداد 1385ساعت 15:21  توسط محمد  | 

توجه زیاد من به جنگ لبنان کم کم دارد تبدیل به لطیفه میشود! این را کسانی که از نزدیک با من در ارتباطند خوب میفهمند. اما من دلایلی برای آن دارم که مینویسم. گرچه دیگر از این که توجه کسی را جلب کند نا امید شده ام. دوره دوره ساده گیری است٬ از تلویزیون بشنوید٬ در مورد آن بحثی هم بکنید که عقاید مترقیتان را به نمایش گذاشته باشید ودیگر هیچ. مثل همه چیزهای دیگر به مسخره بگیریدش که این نیز بگذرد. اما شکواییه به کنار دلایلی دارم برای این بذل توجه. مهمتر از همه این که این جنگ بیشتر از همه وقت ضعف و زبونی تفکرمان را به رخ میکشد. درست است٬ اظهار نظر میکنیم آن هم قاطعانه اما همه سر در گمیم. تحلیل میکنیم اما گاهی خودمان هم نمیدانیم که چه میگوییم.  همه تشنه اخبارند که ببینند چه اتفاق جدیدی افتاده است و تحلیل هایمان هم همه بر اساس همین اخبار روزانه است. و سلاحی کند و مضحک هم به دستمان داده اند که شده است برایمان سنگ محک: نفی خشونت٬ محکوم کردن کشتار در هر شکل به هر نحو... چیز خوبی است٬ زحمت فکر کردن را از دوشمان بر میدارد! به همه اینها که فکر میکنم خنده ام میگیرد. حقیقتا که خنده آور است این شعارها در این روزگار که کشتگان یک روزش سر به فلک میزند!  در عراق٬ لبنان٬ افغانستان٬ فلسطین٬پاکستان٬بوسنی را که فرموش نکرده اید یا کوزوو را؟ منحرف شدیم از بحث. از بی نوایی فکرمان میگفتم... از گه گیجه عمومی که همه مان دچارش هستیم. چسبیده ایم به همان شعار های پوسیده مان٬ اما گاهی که مجلس بی ریا میشود نمی توانیم لذتمان را از این نبرد پنهان کنیم! این شعار ها هم مثل همان        Fair Play اول مسابقان فوتبال است. همیشه حاضر و بر سر زبانهاست اما در جام جهانی همه از بازی پرتغال ـ هلند که بیشتر شبیه نبرد گلادیاتور ها بود لذت میبرند و از کله زیزو!!! اینقدر در این مورد حرف دارم که نمیدانم کدام را بنویسم و حاصلش هم میشود این خزعبلات چرا که نمیتوانم جمع وجورش کنم علاوه بر این که خسته ام و نمیخواهم مطلب سخت و طولانی هم بنویسم چون برایم مهم است که کسی حوصله کند وبخواند... گاندی را قلم میگیرم چرا که بحث (گرچه آن بحث اصلی است!!!) به درازا میکشد... شب خوش.

پ.ن: میخواستم در مورد این نظر "هگل" که تفکر اندیشیدن به واقعیات است نه در گیری روزانه با آن هم چیزی بنویسم...

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم مرداد 1385ساعت 1:24  توسط محمد  | 

تا به حال صحنه های درد آور زیادی را دیده ام. تعدی٬ تجاوز ٬ قتل... اما باور بفرمایید تا به حال چیزی چندش انگیز تر ونفرت آور تر از تصویر کودکان اسراییلی که روی بمبهایی که قرار است بر سر همسالانشان در لبنان ریخته شود یادداشت تهنیت و رجز مینویسند ندیده بودم!!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم مرداد 1385ساعت 10:16  توسط محمد  | 

دنیای بدون قهرمان دنیای ملال انگیزی است. امروز دنیا میخواهد به من بقبولاند که عصر قهرمان به سر آمده. دنیا دنیای میانمایگی است٬زندگی و سرنوشتمان در دست سیاستمدارانی است که اگر نه کمتر از ما که حداقل همانند خودمانند و تنها آرمان والایشان حفظ و صیانت نفس و بالا بردن رفاه است. دنیا دنیای برابری است٬ میخواهند به من بقبولانند که قهرمانان همه شکست خورده اند٬ در این آشفته بازار طمع و شهوت! دیگر کسی نیست که هزاران هزار نفر جان نثارش باشند٬ ما حالا آدم های منطقی ای هستیم که به افراد دلخواهمان رای می دهیم تا برای چند سال رفاهمان را تامین کنند٬ به کسی که او هم چون خود ما میان مایگی تنها زیور آراینده وجودش است. حقیقتا برایم سخت است تاب چنین دنیایی را آوردن. به هر چیز که میخواهید متهم ام کنید اما این را بخوانید:

خبرنگار CNN با مردمی که در حال باز گشت به خانه های ویرانشان در جنوب لبنان هستند مصاحبه میکند. آتش بس اعلام شده. به خانه های ویرانشان اشاره میکند. مرد فریاد میزند:

"it is not important at all.god protect sheikh hasan"

و پوستری از او به خبرنگار نشان میدهد. اصلا به این کاری ندارم که به چه کسانی وابسته است این شیخ حسن. به این تفاسیر هم کاری ندارم که با این جنگ لبنان چه ها و چه ها از دست داد (گر چه در این مورد حرف بسیار دارم) ٬برایم اهمیتی هم ندارد که آیا شیخ حسن کی مغلوب میشود. اما فقط لحظه ای احساس میکنم که خونم به جوش آمده٬ از رخوت بیرون آمده ام ٬اشک میریزم و دوست دارم بیشتر از این در این شادی سهیم باشم... مردم در لبنان آتش بازی به راه انداخته اند و پای کوبی میکنند و عکس شیخ حسن را در دست دارند...من مبهوتم!**  

**ذکر تمام صحنه ها از اخبار CNN است.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم مرداد 1385ساعت 1:22  توسط محمد  | 

امروز هیچ کس سراغم را نمیگیرد. حوصله ام سر رفته دلم یک لیوان چای می خواهد ٬یک پاکت سیگار و یک عالمه حرف. بیهوده تلویزیون را روشن میکنم: در لبنان هنوز جنگ است ٬ یکی دختری را انتخاب میکند چون هر دو پلتگ ها را دوست دارند Mtv است دیگر! با این برنامه های مهوعش حالم را بدتر میکند.  تلفن زنگ نمیزند. سعی میکنم کتابی را ورق بزنم٬ امکان پذیر نیست. شوق مطالعه فقط وقتی سراغم می اید که اینقدر برنامه تفریحی داشته باشم که به مطالعه نرسم! سری به وبلاگ ها میزنم. هیچ چیز دندان گیری نیست: شعرهایی که هیچ مفهومی ندارند ٬خاطره های نامربوط ٬ نثرهایی همه شبیه هم : خالی و تخت.   یک نفر با جدیت و طرح استدلالهای فلسفی سعی دارد ثابت کند که خیانت به هیچ وجه کار بدی نیست و اصولا گستردگی روابط سکسی کاری است واجب و بقیه مطالب هم خاطرات سکسی اش را تعریف کرده و به همه اینها رنگی روشنفکری هم افزوده! اصولا اگر می خواهید شیک و روشن فکر جلوه کنید باید حرف های بی پرده سکسی بزنید : حمایت از سکس های دسته جمعی حتما جواب می دهد مطمئن باشید از کلمات ارگاسم و بقیه مصطلحات (که من دوست ندارم نقلشان را) به وفور استفاده کنید. رد خور ندارد!!! خواندن مطالبش به خستگی ام می افزاید. هنوز هم تلفن زنگ نمیزند. من یک مطلب بی مزه پست می کنم.  سر حال نیستم.    

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم مرداد 1385ساعت 21:15  توسط محمد  | 

قسمت قبلی مطلب را خواندید متشکر . از سه تا نظری که گذاشتید هم ممنون. من به هر سه تا سوال جواب خواهم داد. اولین چیزی که به نظرم باید جواب داده شود سوال آرزوست : "ما"ی مورد نظر من در آن نوشته چه کسانی هستند؟ حوزه شمول آنها تا کجاست؟

من اول جواب میدهم و بعد توضیح خواهم داد : این "ما" آنهایی هستند که تجربه معنوی و فکری مشخصی را از سر گذرانده اند و یک خاطره قومی مشخص دارند. اما این حرف دقیقا به چه معناست؟

 با این توضیح اول از همه مشخص خواهد شد که این "ما" در معنای جغرافیایی به معنای امروزی نخواهد گنجید. چه برای مثال ابن رشد و ابن سینا در فضای یک سنت فکری تنفس میکردند اما یکی زاده ایران بود و دیگری در آندلس اسپانیا سکنی داشت.

نکته دیگری که باید تذکر دهم مطلبی واضح اما ضروری است. من این "ما" را در میان نوابغ تفکر هر قوم جستجو خواهم کرد که دست آورد ٬ عصاره و نمونه اعلای هر قومی هستند.

دو مثال ذکر میکنم که به گمانم مطلب را کاملا واضح میکنند : دو متفکر را در نظر آورید : لایب نیتس و امانو ئل کانت. هر دو نابغه و دوران ساز اما در نهایت فاصله. یکی حکیمی عقل گرا با تکیه بر استدلالاتی مابعد الطبیعی و نقطه اوج جریان راسیونالیست اروپا. دیگری فیلسوفی که تمامی حمش بر محدود کردن حوزه عقل است و بر کندن ریشه مابعدالطبیعه از بیخ و بن. اما هر دو به یک سنت فکری تعلق دارند. چرا؟ هر دو وامدار دکارت اند. هر دو با دو گانگی بنیادین تفکر غربی که در دکارت با دو گانگی نفس و بدن به مشکلی حاد تبدیل شده بود دست به گریبانند که خود حاصل میراثی کهن تر است: دو گانگی ایده و نمود در افلاطون صورت و ماده در ارسطو و به طور کلی تاریخ فکر اروپا. و پس از دکارت هر دو در جهان سوژه مدار دکارتی تفکر میکنند جهانی که همه کاره و نقطه پرگار آن سوژه است. گر چه در احکام مترتب بر این سوژه اتفاق نظر ندارند. هر دو تالی منطقی فکری هستد که نطفه آن در یونان بسته شد و...

حال دو متفکر دیگر را در نظر آورید : حافظ و ابن سینا. هر دو ماندگار و مثال زدنی در فرهنگ . اما در نهایت مسافت و بعد. یکی رند و قلندر و طناز و طعنه زن . دیگری فیلسوفی عبوس و دقیق و نکته گیر اما هر دو متعلق به یک سنت : هر دو بر سر سفره ای نشسته اند که محمد پیامبر در عربستان گشود. با تصور مشترکی از مبدا و مقصد و درجات هستی. و هر دو در جهانی تفکر میکنند که مدار آن نه بر عقل ارسطویی است و نه سوژه دکارتی بلکه بر میراثی وحیانی است و...

مطلب را دیگر به تفصیل نخواهم کشاند که نه از حوصله بحث که از حوصله وبلاگ نویسی بیرون است!!!

امیدوارم که مقصودم را آن قدر واضح گفته باشم که نیازی به نتیجه گیری نداشته باشد.

ادامه دارد...

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم مرداد 1385ساعت 3:32  توسط محمد  | 

آیا میتوان سوالاتی در ذهن داشت که حقیقی نباشند؟ به این معنی که تنها دچار این توهم شوید که سوال میپرسید در صورتی که در واقع به هیچ به چیزی نا مفهوم می اندیشید؟ آیا میتوان سوالاتی غیر اصیل در مقابل سوالات اصیل در ذهن داشت؟ جواب من مثبت است.

تفکر معروض سوال است. با به وجود آمدن سوال است که تفکر آغاز میشود. باید سوالی پیش رو داشته باشید تا به آن بیاندیشید٬وسوال مطمئنا در خلا به وجود نخواهد آمد. سوال مستقیما حاصل دوران٬محیط زندگی است. و هر عصری مطمئنا تالی عصر پیش از خود است. و این نکته ای است که من میخواهم به آن بپردازم: سنت فکری. متفکرانی که یکی پس از دیگری می آ یند و هر یک میراث خوار سنت متفکران قبل اند. همگی بر سر یک سفره نشسته اند و خاطره فکری یکسانی دارند و سوالاتی  مطرح میکنند که تقدیر مشترک همه آن قوم رقم زده است با مشکلاتی دست و پنجه نرم میکنند که حقیقتا رو به رو شان قرار گرفته و هر یک حلقه ای به زنجیر می افزایند.

حالا نکته اینجاست که به اعتقاد بنده این زنجیر زمانی در این ملک پاره شد. زمانی که متفکران ایرانی با اروپا بر خورد جدی پیدا کردند و به جذابیت آن پی بردند. منظورم تکنیک نیست که آن خود حاصل تفکر تکنیکی است. متفکران این سرزمین مسحور جنبه های مواج ٬گونه گون و البته بسیار قدرتمند آن تفکر شدند. و این سیر تا به امروز ادامه دارد. ما میراث خود را به فراموشی سپرده ایم و از غرب نیز طرفی بر نبسته ایم. و این حاصل مستقیم بر خورد پوزیتیویستی با تفکر غرب است. با ذکر یک مثال مربوط به بحثهای این چند روز سعی میکنم روشن تر بحثم را پی بگیرم: شیوه حکومت نقش غیر قابل انکار در پیشرفت دارد. متفکران این خاک با برخورد با حکومتهای دموکراتیک اروپایی تصور کردند که کیمیا را یافته اند. خواهان مشروطه شدند و الی آخر. این همان چیزی است که من بر خورد پوزیتیویستی می نامم. یعنی اینکه شما چیزی را وارد کنید بدون آن که به تفکری که آن را پدید آورده و خود ریشه در سنت فکری چند صد ساله دارد توجه کنید. پازلی که همه اجزای آن در یک کل متحد معنا میدهند. توجه کنید! شکست مشروطه را به نا آگاهی و بی سوادی مردم رجعت دادن ساده لوحی محض است. ایرانی٬اصلا قادر به درک دموکراسی نبوده و نیست٬ حتی در همین عصر انفجار اطلاعات!!! ما سنت فکری را به فراموشی سپرده ایم اما او همچنان در ناخود اگاه ما باقی است و بسیار بیش از آن که تصور میشود منشا اثر است.

نمیدانم تا چه حد توانستم مطلب را واضح بیان کنم اما میخواهم به سوال اولم بر گردم : این گونه است که ما هم اکنون با سوالاتی دست به گریبانیم که سوالات ما نیست تنها توهم سوال داشتن داریم و جواب هایمان که دیگر جای خود دارد. به همین دلیل است که حقیر مرتبا تاکید میکند که ترجمه (در معنای کلی) بدون دید انتقادی نه تنها منشا اثر نخواهد بود بلکه به بد بختیهامان خواهد افزود.

تذکر: من البته دردا و حسرتا برای سنت از دست رفته مان سر نمیدهم که کار ابلهان است. مطمئنا سوال فی المثل ملاصدرا دیگر سوال من نیست.  چه او به قول شایگان در پی سنت فکری نمیگشت بلکه خود عین همان سنت بود. اما راه حل چیست؟ انشا الله در مطالب بعدی.

پ.ن : نظرات دوستانی که این مطلب را از نظر میگذرانند برای بنده بسیار مهم است دریغ نفرمایید.

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم مرداد 1385ساعت 2:48  توسط محمد  | 

اولین بر خورد من با موسیقی راک حدودا ۹ سال پیش بود. نوار کاستی از قسمت دوم آلبوم  The wall و از آن زمان جذابیت این موسیقی هنوز از بین نرفته. من بسیار تغییر کرده ام حتی با تغییراتی که در فکرم پیدا شده میتوانم کاملا خودم را قانع کنم که گوش کردن به این موسیقی نسبتی با من ندارد! اما دست بر داشتن از آن امکان پذیر نیست. من در این ۹ سال تنها به موسیقی گوش نکرده ام بلکه به همراهش شیوه ای از زندگی ٬ نوعی همدلی پنهانی بین هواداران موسیقی راک را پذیرفته ام. تصور کنید که به عضویت گروهی زیر زمینی در آمده اید و  کاملا آنجا پذیرفته شده اید٬ قبول کنید دیگر جدا شدن سخت است! همین حالا هم این مطلب را تنها کسانی می فهمند که از بحث های چند ساعته در مورد eloy, ledzeppline , mark knopfler لذت برده باشند ٬ از ذکر نکات اجراهای death , king crimson , pink floyd به وجد آمده باشند ٬ نسبت به راک دهه 70 حس نوستالژیک داشته باشند و دلشان بخواهد در زمان jim morrisonیا jimmi hendrix به دنیا آمده بودند!!! ما بقی افراد بیرون در ایستاده اند. راک تنها موسیقی نیست٬ گونه ای زندگی است!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم مرداد 1385ساعت 3:41  توسط محمد  | 

وقتی که حسادت کم رنگ میشود انگار میکنی که بد گمانی یا بهتر ازار بد گمانی در حال محو شدن است. تا مدتی همچنان به انتظارش می نشینی صبح ها مثل این که چیزی را گم کرده ای از خواب بر می خیزی به جستجوی رنجی عذابی که هر روز با صدایش از خواب بیدار می شدی و شب ها با فکرش به خواب می رفتی. اما بعد از مدتی همان انتظار هم از بین می رود. غفلت میکنی از تیغی که بالای سرت اویخته.فراموشش می کنی انگار که در نشئگی یا مستی زندگی می کنی. گمان می کنی تا ابد آزادی صبح ها با تاج نا مرئی آزادی از خواب بیدار می شوی. و ای کاش نبود این فراموشی لذتبخش گمراه کننده! ای کاش همان  روزهای فراموشی را هم با انتظار عذاب آلود درد طی می کردی تا اینقدر سنگین نباشد این حلول ناگهانی درد ٫ عذاب!
+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم مرداد 1385ساعت 3:1  توسط محمد  | 

"کم کمک به یاری حافظه همین رشته زنجیروار گفته های نادقیقی که در انها دیگر چیزی از انچه به راستی حس کردیم باقی نمی ماند گذشته ما و زندگیمان و واقعیت را تشکیل میدهد و هنر به اصطلاح "واقع گرا" به سادگی زندگی و بدون زیبایی کاری جز تصویر کردن این دروغ نمیکند. رو نوشت سخت ملال انگیز وسخت بیهوده آن چه چشمان میبینند و ذهن در می یابد....حال آن که عظمت هنر واقعی بر عکس باز یافتن و باز گرفتن و شناساندن واقعیتی است که دور از آن زندگی میکنیم زیرا شناخت عرفی ای که به جای آن می نشانیم گام به گام ستبر تر میشود واقعیتی که بسیار این خطر هست که آن را نشناخته بمیریم واقعیتی که چیزی نیست جز زندگیمان زندگی واقعی زندگی سر انجام کشف و روشن شده در نتیجه تنها زندگی به راستی زیسته ادبیات است. زندگی ای که هر آن در درون همه انسان ها چنان که درون هنرمند وجود دارد. اما آن را نمی بینند چون برای روشن شدنش کوششی نمی کنند و در نتیجه گذشته شان آکنده از بیشمار فیلم دست و پا گیر میشود که به هیچ کاری نمی آید زیرا ذهنشان آن را ظاهر نکرده است. زندگی ما و نیز زندگی دیگران...فقط به یاری هنر میتوانیم از خود بیرون بیاییم و بدانیم دیگران چگونه می بینند این عالمی را که همان عالم ما نیست..."*

میخواستم ادامه پست قبلی را بنویسم دستم به نوشتن نرفت. از خود پروست کمک گرفتم. اما پست های بعدی نوشته خودم خواهد بود انشا الله تعالی.

*"در جستجوی زمان از دست رفته" جلد هشتم " زمان باز یافته" صص ۲۲۵ ـ ۲۲۴    

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم مرداد 1385ساعت 2:26  توسط محمد  | 

تصور دنیایی بدون مرگ تصور دنیایی است هراس انگیز و بی معنا. دنیای بدون مرگ همچون قاب عکس است: بی حرکت و مسخ شده. در این دنیا ـ دنیای جاودانگان ـ دیگر هیچ معنایی از ارزش از اخلاق از آفرینش و از خود زنده بودن در کار نیست چرا که دیگر تصوری از بودن (در مقابل "نبودن" "مرگ" "نیستی" ) وجود ندارد.

ملاحظه فرعی: در پی جاودانگی گشتن همانا جستجوی مرگ است. دنیای جاودانگان دنیای مردگان است. در متون دینی پس از مرگ جاودانه خواهید بود.

مرگ تا ابد رازآلود خواهد ماند  " مرگ رویدادی در زندگی نیست. ما مرگ را به تجربه در نمیابیم"* اگر بخواهم دقیقتر بگویم چنین تصوری اصلا وجود ندارد.

زندگی به سوی مرگ پیش میرود به سوی نیستی و تصورمان از زندگی را همین نیستی شکل میدهد. سیل زمان سرازیر میشود زمانی که هیچ گاه متوقف نخواهد شد.  ملازم نیستی زمان است که در شیبی سر کش در حرکت است زمانی که هیچ گاه فرا چنگ نخواهد آمد همچون وقتی که میخواهید ماهی خیسی را در دستان خود نگه دارید ماهی مرتب میلغزد ودر هر لحظه در دستان شما هست و نیست. تمامی زندگی " زمان از دست رفته " می بود اگر... اگر کسی "در جستجوی زمان از دست رفته" بر نمی آمد اگر کسی به آفرینش هنری دست نمیزد.

ادامه دارد...

*رساله منطقی ـ فلسفی   لودویک ویتگنشتاین

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم مرداد 1385ساعت 3:6  توسط محمد  | 

نمایندگان مجلس در حال تصویب لایحه ای برای تغییر قانون نامزدی ریاست جمهوری هستند.

طبق اخبار غیر رسمی اکبر محمدی از فعالان سیاسی در زندان جان داد.

شورای امنیت سازمان ملل بر علیه ایران قطعنامه صادر کرده است و برای تعطیلی کامل فعالیتهای هسته ای تا ۳۱ اگوست ضرب الاجل تعیین نموده.

دیروز جرج بوش برای چندمین بار ایران را متهم به حمایت از تروریسم کرد.

.....اگر در این چند روز به اخبار رسمی تلویزیون و رادیو توجه کرده باشید خواهید فهمید که منظور این حقیر از نقل قول این مطالب چیست.

با عرض شرمندگی چون عجله دارم ادامه مطلب را در پست بعدی مینویسم! 

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم مرداد 1385ساعت 19:35  توسط محمد  | 

۱۰ روز کارم شده تو بی بی سی و سی ان ا ن و الجزیره و ... دنبال خبر های لبنان رو بگیرم. مدام ذهنم مشغوله و به همه چیزش فکر میکنم. حرف در این مورد زیاد دارم ا ما الان فقط میخوام چند تا نکته فرعی رو بگم :    اتفاقات لبنان هیج تاثیری در افکار عمومی ایران نداره اینجا لبنان برابر با جمهوری اسلامی. اینجا همه چی با هم قاطیه!

روشنفکرای خموده ما همچنان تو کافه ها نشستن و سیگار دود میکنن و همه کار میکنن غیر از اون که باید! اگه به روشنفکرا حقوق میدادن تمام روشنفکرای ایران حروم خور بودن.

تعداد کشته ها یعنی امار شبکه های خبری. همه چی رو فقط با عدد میشه فهمید. تا حالا وقتی داشتی به رفیقت میگفتی که اینقدر ادم کشته شدن به واقعیتش فکر کردی؟ میدونی ۲۱ نفر بچه خرد سال رو یه جا کشتن یعنی چه؟

در اخر : لبنان ماکت کوچیک اون چیزیه که تو دنیا میگذره. و برای ما مخصوصن لبنان یعنی ناموس! در مورد این ما بعدا توضیح میدم.  زنده باد لبنان.  

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم مرداد 1385ساعت 0:21  توسط محمد  |