تبليغاتX
یه فنجان قهوه در اعتراض به...

یه فنجان قهوه در اعتراض به...

کسالت

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388ساعت 18:36  توسط سارا  | 

 

دارم ربنا گوش میدم. نمی‌دونم، یه چند روزی که دلم واسه ایران و مخصوصاً اصفهان خیلی‌ تنگ می‌شه.یاد ربنا دم یادمان شهدا به خیر  کمتر پیش میاد دلم واسه صنعتی تنگ شه. نمی‌دونم تو تهران یهو همه چی‌ راحتتر بود.خونم بود  اتاقم بود . دوستام بودن. نه انصاف داشته باشم دوستای صنعتی .... هر موقع که فکر می‌کنم از هیچ کدمشون خبر ندارم ناراحت میشم. واقعا. نه، دلم نمیخواد این وبلاگ حذف شه.

نمی‌دونم یادتون میاد ماه رمضون بعد از کلاس زبان اولین بر تو ماشین امین رواو؟ یادتون میاد عقیقو؟ بعد از اون سالها(واقعا الان می‌شه سال ها!!!) یه چند باری راه افتادم به دیدن اصفهان، همه جا جا‌ی خلیتون حس میشد. آرش، حمید، احسان، شیده و باز انصاف داشته باشم حتی منا، مهاسا، نادیا و یاسمن و خیلیها‌ی دیگه!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم مرداد 1388ساعت 18:38  توسط سارا  | 

شنیدم باز دلم یار کرده پیدا ، سر زلفم خریدار کرده پیدا!
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم آبان 1387ساعت 17:27  توسط سارا  | 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم شهریور 1387ساعت 12:47  توسط سارا  | 

قوی بودن لازم نیست اما احساس قوی بودن کردن همیشه لازم است.

http://www.hees2.blogspot.com/

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم خرداد 1387ساعت 18:37  توسط سارا  | 

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم فروردین 1387ساعت 23:6  توسط سارا  | 

سال و فال و مال و حال و اصل و نسل و تخت و بخت
بادت اندر شـهریاری برقرار و بر دوام
سال خرم فال نیکو مال وافر حال خوش
اصـل ثابـت نـسـل باقی تخت عالی بخت رام

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم فروردین 1387ساعت 23:58  توسط سارا  | 

به کجا چنین شتابان
گون از نسیم پرسید
دل من گرفته زینجا
ز غبار این بیابان
هوس سفر نداری؟

به کجا چنین شتابان
گون از نسیم پرسید
دل من گرفته زینجا
ز غبار این بیابان
هوس سفر نداری؟

همه آرزویم اما … چه کنم که بسته پایم
چه کنم که بسته پایم
به کجا چنین شتابان؟
به هر آن کجا که باشد،بجز این سرا، سرایم
سفرت به خیر اما
تو و دوستی خدا را
چو از این کویر وحشت، به سلامتی گذشتی
به شکوفه ها به باران
برسان سلام ما را
برسان سلام ما را
برسان سلام ما را
سلام ما را…

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم آذر 1386ساعت 16:6  توسط سارا  | 

تو همه ی صفجه ها دنبال اسم بادی و سیمور می گردم. نمی دونم چرا وقتی اسمشون می آد هیجان عجیبی وجودم رو در بر می گیره . نه من مثه زویی نمی تونم سیمور رو ببخشم.  مرگش غم اصیله. با ‌ زمان هم خوب نمیشه.  من بادی نیستم . سیمور برادر من نیست!  مرگش اما باسه من همون قد دردناکه.

یه گیلاس مارتینی با یه زیتون توش. دود!

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم آبان 1386ساعت 21:38  توسط سارا  | 

نمی دو نم .   یه عالمه دیتا دارم.تا فردا باید مرتبشون کنم. با ورقه ها  و رایانه اومدم تو تختم.  اخیرا  سخت   شده باسم یه کم  یه موسیقی متناسب با روحیاتم انتخاب کنم.  اینجا شدیدا خزان شده.  به جز چند تا داستان  کو تاه ز چخوف خیلی وقته که مطالعه نداشتم.

این کیبوردم  فکر  کنم  ذوق نویسندکی امثال هدایت رو هم کور می کرد. ما که ادعایی نداریم. شرح حالی بود.

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم آبان 1386ساعت 0:54  توسط سارا  | 

 
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم مرداد 1386ساعت 1:58  توسط سارا  | 

 
صدای یه کم اغراق آمیز  کفش مردونه تو رو کف سنگی ! حرکت دوربین که نشون دهنده ی یه نگاه آخر به دورو بر.  . ترس هست تو این نگاه.
 صدای در !
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم مرداد 1386ساعت 1:56  توسط سارا  | 

institut for thermal unit operations RWTH Aachen

بوی جوی مولیان آید همی ،
بوی جوی مولیان آید همی
یاد یار مهربا ن آید همی

ریگ آموی و درشتی راه او
زیر پایم پرنیان آید همی

ای بخارا ، شادباش و دیر زی
میر زی تو میهمان آید همی

بوی جوی مولیان آید همی
یاد یار مهربا ن آید همی

ریگ آموی و درشتی راه او
زیز پایم پرنیان آید همی

آب جیحون از نشاط روی دوست ،
خنگ ما را تا میان آید همی
خنگ ما را تا میان آید همی
آید همی

ای بخارا ، ای بخارا شادباش و دیر زی
ای بخارا ، ای بخارا شادباش و دیر زی

میر زی تو شادمان آید همی
میر زی تو شادمان آید همی

میر ماه است و بخارا آسمان
ماه سوی آسمان آید همی

میر سرو است و بخارا بوستان
سرو سوی بوستان آید همی
رودکی

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم خرداد 1386ساعت 14:39  توسط سارا  | 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم اردیبهشت 1386ساعت 13:55  توسط سارا  | 

Manchmal bin ich sehr vom Alltag gefesselt. Ich sitze hier  in einem Raum der dicht  zugezogen ist , ich lasse aber auch keinen Sonnenstrahl rein . Trotzdem höre ich die Vöglein das Lied des Frühlings singen .  Im Moment sieht es in der Weltpolitik sehr Dunkel aus . Es ist immer schön zu beobachten dass das was der Mensch so treibt die Natur so wenig beeinflusst. Es gibt einem Das Gefühl einer Sicherheit . Etwas auf welches man Immer zurück greifen kann.

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام فروردین 1386ساعت 16:36  توسط سارا  | 

بوی باران ، بوی سبزه ، بوی خاک
شاخه های شسته ، باران خورده پاک
آسمان آبی و ابر سپید
برگهای سبز بید
عطر نرگس ، رقص باد
نغمه شوق پرستوهای شاد
خلوت گرم کبوترهای مست

نرم نرمک میرسد اینک بهار
خوش به حال روزگار ...

خوش به حال چشمه ها و دشتها
خوش به حال دانه ها و سبزه ها
خوش به حال غنچه های نیمه باز
خوش به حال دختر میخک که میخندد به ناز
خوش به حال جام لبریز ازشراب
خوش به حال آفتاب ؛

ای دل من، گرچه در این روزگار
جامه رنگین نمیپوشی به کام
باده رنگین نمیبینی به جام
نقل و سبزه در میان سفره نیست
جامت از آن می که میباید تهی است

ای دریغ از تو اگر چون گل نرقصی با نسیم
ای دریغ از ما اگر کامی نگیریم از بهار
گر نکوبی شیشه غم را به سنگ
هفت رنگش میشود هفتاد رنگ ...

شعر از: فریدون مشیری

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم اسفند 1385ساعت 17:2  توسط سارا  | 

The young boy had packed his bag and had headed out on his search for the meaning of life. He reached a tall oak tree at the beginning of his quest and arrogantly looked it over. "Poor oak!" He exclaimed. "I'm headed out on a search to find the meaning of life but you're stuck here and aren't able to move! How will you ever find the truth?"
The oak gently smiled back.
"You don't understand anything!" The boy restlessly retorted and walked away on his adventure.

Many years passed and the boy grew into an old man. He had searched the world and had seen many things. His hair had grown grey and at last he had come back to his home town to settle under the shade of the aged oak tree.
The oak smiled gently as the man took refuge from the blazing sun. "So what did you find?" asked the tree. The old man looked up with a tender look and gently smiled back.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم اسفند 1385ساعت 2:53  توسط سارا  | 

مث خنگا امروز همش این شعره تو ذهمنم بود. اون هم ورژن اصفهانی

وز روی مه خود اثری جويم.
جان یابم زین شبها ...

ماه و زهره را به طرب آرم
از خود بی خبرم ز شعف دارم
نغمه ای بر لبها.

آقای استاد غیرمنتظره ازسفر اومد هیچ کاری نکرده بودم.نیشم باز بود ,انگار یه کم زیادی

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم اسفند 1385ساعت 1:58  توسط سارا  | 


تا زمانی که هشيار نشده باشند، شورش نخواهند کرد

و فقط در صورتی هشيار خواهند شد که شورش کرده باشند
 
جرج ارول- 1984
 
+ نوشته شده در  یکشنبه دهم دی 1385ساعت 2:14  توسط سارا  | 

Chand roozie , k mibinam kesi chizi neminewise , shayad b khatere emtehan ha bashe, haraz chand gahi ba sedaye taraghe ee b monasebate sale noe az too fekram miam biroon , inja taraghe bazi ham y jooraee samandehi shode , wa gheire hayejani e . b tarze ziadi delam shole zard mikhad , az neweshte haye Hamid dar morede Arash kheili moteaser shodam rasti , y khurde bazi shaba messe alan k ba Duo umadam to takhtam (notebook am b khatere processore intel centrino duo, esmesh Duo e) fekre bad nakonin , mizane b saram k zang b Arash bezanam, wa jooyaye ahwalesh besham ,  in ekhtelafe saatie bad kooftie , nemidunam ta hala chand bar nesfe shab az khab bidaretoon kardam ,     -b fekretoon am , kheili-

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه نهم دی 1385ساعت 3:20  توسط سارا  | 

 

 

اِلهی

رضاً بِرِضاک
 
 
وَ تََسليماً لِقَضائِک
 
+ نوشته شده در  جمعه یکم دی 1385ساعت 21:3  توسط سارا  | 

yadame waghti class 4. budam darbare Mari Cury khundam k chon pool nadasht mirafte , ketabkhune , ba cheraghe beitolmal dars mikhunde , man ham miam ketabkhune jahate estefade az internete wireless, , un ham ensafan b khatere masaref e elmi ,engar hekayat hamchenan baghi ast.

fek nakonin khodam ro ba un moghyese mikonam ha!

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم آذر 1385ساعت 0:40  توسط سارا  | 

چیزایی که ابراهیم نبوی می نویسه .منو می بره به ساله 77 روزنامه پاسارگاد.شیما شهرتی کجایی؟

اسپانیایی موزون و مقفا

ابراهیم نبوی e.nabavi@roozonline.com

آیا لزومی دارد که حتما آدم کارهایی را انجام دهد که غیر ممکن است؟ و آیا لزومی دارد که آدم در مورد کارهایی که غیرممکن است حرف بزند؟ من خیلی در مورد این جمله فکر کردم. و واقعا جز اینکه به این نتیجه رسیدم که در زندگی آدمهایی هستند که با اظهار نظرشان روح انسان را در انزوا می خورند و می خراشند( منظورم صرفا داریوش سجادی نیست.) و بعضی از این افراد در مورد شعر هم اظهار نظر می کنند. یکی از مترجمان محترم کشور گفته است: « اشعار مولانا با حفظ وزن فارسی خود را به اسپانیایی برگردانده می شود.» آگاهان موارد زیر را توضیح دادند:
حالت اول: گوینده نمی دادند شعر مولانا چیست؟
حالت دوم: گوینده نمی داند زبان اسپانیایی چیست؟
حالت سوم: گوینده نمی داند وزن در شعر فارسی چیست؟
حالت چهارم: گوینده نمی داند که چیزهایی را که نمی داند، احتمالا دیگران می دانند؟

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم آبان 1385ساعت 17:56  توسط سارا  | 

 ئوناردو داوينچي موقع كشيدن تابلو "شام آخر" دچار  مشكل بزرگي شد: مي بايست "نيكي" را به شكل عيسي" و  "بدي" را به شكل "يهودا" يكي از ياران عيسي كه هنگام > شام تصميم گرفت به او خيانت كند، تصوير مي كرد. كار را  نيمه تمام رها كرد تا مدل‌هاي آرماني‌اش را پيدا كند.  روزي در يك مراسم همسرايي, تصوير كامل مسيح را در > چهره يكي از جوانان همسرا يافت. جوان را به كارگاهش  دعوت كرد و از چهره اش اتودها و طرح‌هايي برداشت. سه > سال گذشت. تابلو شام آخر تقريباً تمام شده بود ؛ اما داوينچي هنوز براي يهودا مدل مناسبي پيدا نكرده بو كاردينال مسئول كليسا كم كم به او فشار مي آورد كه > نقاشي ديواري را زودتر تمام كند. نقاش پس از روزها جست  و جو , جوان شكسته و ژنده پوش مستي را در جوي آبي  يافت. به زحمت از دستيارانش خواست او را تا كليسا > بياورند , چون ديگر فرصتي بري طرح برداشتن از او  نداشت. گدا را كه درست نمي فهميد چه خبر است به كليسا  آوردند، دستياران سرپا نگه‌اش داشتند و در همان وضع  داوينچي از خطوط بي تقوايي، گناه و خودپرستي كه به  خوبي : بي بر آن چهره نقش بسته بودند، نسخه برداري كرد.  وقتي كارش تمام شد گدا، كه ديگر مستي كمي از سرش > پريده بود، چشمهايش را باز كرد و نقاشي پيش رويش را  ديد، و با آميزه اي از شگفتي و اندوه گفت: "من اين  تابلو را قبلاً ديده ام!" داوينچي شگفت زده پرسيد: > كي؟! گدا گفت: سه سال قبل، پيش از آنكه همه چيزم را از دست بدهم. موقعي كه در يك گروه همسرايي آواز مي خواندم  , زندگي پر از رويايي داشتم، هنرمندي از من دعوت كرد > تا مدل نقاشي چهره عيسي بشوم

 

 

+ نوشته شده در  جمعه پنجم آبان 1385ساعت 16:37  توسط سارا  | 

class haye 400 nafari b bala,tashwighe istade jamaat e daneshju baad az arayeze ostad , ejtema ha wa tashakolate daneshjuee , az aghidati siasi gerefte ta homosexuel hashun ,salan haye ghaza khori bish az hade tasaworam bozorg , shahri labe marz k ta hawaset nabashe , az  Belgien ya Holland sar dar miari , servie mobile az noe O2 , ghaza, ab porteghal, wa kamelan gharibe wa gij tu adam ha , messe hamishe

y atish bazie bashokuh didam diruz , dust dashtam, hawa b nesbate October khube , kheili ham khube , enallaha maana!

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام مهر 1385ساعت 13:53  توسط سارا  | 

just to let you Know Im still alive,
I will write more , in future, i am lookig for a keyboard with fa lables
+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم مهر 1385ساعت 20:15  توسط سارا  | 

حالا كه دارين كامنت ها رو تو پستي جدا جواب ميدين و من هم جواب كامنت آرش را در باره سوزن اينجا مي دم.
اره ميشه برداشت كرد كه هر زهري پادزهره خودش است. تو طبيعت در سطحي اين ديده مي شه. نمونه خيلي محسوسش اينه كه مثلا دستي كه با گردو سياه شده فققط با پوست همون درخت هم پاك ميشه.
من منظورم اما اين نبود. بلكه مي خواستم بيشتر بگم اگه يه چيزي را شفا دهنده يافتيم. ديگه شك نكنيم . يعني يه جوري مي خواستم " تسليم محض" در عرفان يا به تعبير اسلامي "راضيه مرضيه" را بيان كنم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم شهریور 1385ساعت 11:47  توسط سارا  | 

سوزن باريك , بلند, ظريف كوچك, پولادين ,تيز تند, قشنگ خوش تراش
كارش چيست؟ پيوند التيام اما, دست آدم را خوني هم مي كند. بد جورمي گزد ! اما باشد گاهي به تخم چشم مي خورد! آدم كور مي شود دردي طاقت فرسا
هر چه گسيخته مي شود سوزن مي دوزد .اگر سوزن خودش گسيخت؟ بايد به خودش پناهدده شد.
نامردي است آدم انگشتوانه به دستهاش بكنه,
+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم شهریور 1385ساعت 23:45  توسط سارا  | 

احتمالا خيلي لوس مي شه اگه باز حرف از لبنان به ميان بياورم. اما خوب يه چيزي ديدم امروز كه خواستم تعريف كنم.صبح كه داشتم مي رفتم يوني(!!!) ديدم كه سر تا سر اتوبان صدر را با پارچه هايي كه روش عكس شيخ حسنه تزيين كرده اند. و زير هر عكس (بدون اغراق) پارچه اي هم مربوط به جشنواره ماكاروني تو فروشگاه شهروند نصب شدهاند. ديگه به هر سمت كه رو مي كنيم از هر صنفي حتي جماعت نصاب پارچه تبليغاتي بوي قرمه سبزي مياد!

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم شهریور 1385ساعت 21:24  توسط سارا  | 

اين هفته رو همش تو دانشگاه و خوابگاه گذروندم. كلي پيش خودم احساس قالتاقي مي كردم اولش كه اومدم تو گروهشون ! ولي تو هفته اخير انگار به اندازه كل طرح از ام كار كشيدن.نكته خوبش اينه كه الان بلدم يه واحد با ظرفيت توليد15 تن گوگرد در روز طراحي كنم.احتمالا يه جايي تو زندگي به دردم مي خوره.
راستي تبريك به خاطر تكنولوژي توليد آب سنگين! خدا رحمتش را شامل حالمان كند!
+ نوشته شده در  شنبه چهارم شهریور 1385ساعت 22:18  توسط سارا  | 

طرح مصوبي كه ترد د خودروهاي زوج رابه روزهاي زوج و خودروهاي فردرا به روزهاي فرد محدود مي كند.سبب شد خيلي از ادم هايي در دانشگاه كه قبلا حتي به زور به هم سلام مي كردند. حالا باهم هم مسير باشند.
در همين راستا امروز دوستي سوار ماشينم شد كه از قضا بيشتر موهاشو تو كانادا سفيد كرده بود
من داريوش رفيعي خيلي دوست دارم.از خيلي خيلي قبل ها! يه كاست دارم كه توش يه شعر( شعر زهره ) از داريوش رفيعي هم هست.امروز همين كه كاست شروع كرد از زهره يارش خوندن.از دوست جديدم باسه بيشتر احترام, پرسيدم كه نظرش درباره اين آهنگ چيه؟
حس يهcowboy بهش مي داد كه مست از يه سالون بر مي گرده و سوار بر اسب با يه قوطي وتكا به سمت افق روانه مي شه.
اگه منو حتي بكشن چنين چيزي از اين اهنگ نمي فهمم.دامنه برداشت از موسيقي تا كجا گسترده است؟
ياد از آن روزي كه بودي زهره يار من
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم مرداد 1385ساعت 13:52  توسط سارا  | 

امروز همش تو ذهنم داشتم بنا هاي دوره صفوي را با دوران قاجار مقايسه مي كردم.كلا خيلي اهل هنر اينا نيستم. و اصلا نم دانم به من چه دخلي داره اين موضوع.ولي الان مي نويسمش تا شايد بدين ترتيب ول كنه منو .خلاصه فكر ميكنم شاه عباس اينا خودشون رابه عنوان يه قدرت مركزي باور داشتن.مثه خيلي قبلتر يعني زمان هخامنشيان و بعد از اون ساسانيان
چيزي كه علاوه بر اوج هنر مي شه در بناهاي اين دوره ديد يه نوع شكوه و جاودانگي ه.به نظرم اين حس ايل وقتي ميتونه در اثارمعماري تجلي كنه كه كشور در وضعيت نسبتا پايداري قرار داشته باشه. نمي شه مثلا ايوان هاي ساخته شدهدر دوران قاجار را با بناي باشكوهي مانند عالي قاپو مقايسه كرد.

پ ن1.مرسي حميد . خواستم تشكرم را در يادداشتي ابراز كنم كه سيستم ياري نكرد
.
پ ن2..اين عكاسه تو پاركه ملت بد حافظش خوبه.امروز كه از اونجا رد شدم يه جوري احوال پرسي كرد كه از تعجب شاخ درآوردم.(داشتم شاخ درمي آوردم ).جدي مي گم يارو يه دستي نزد.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم مرداد 1385ساعت 0:26  توسط سارا  | 

نمي دونم. من هم خيلي وقتا مثه نفهم هاي ديگه خودم را مي زنم به گيجي.اينقد هي يه سري آدم افراطي ميگن حزب ا...تو اين چند هفته اخير اون قد ليست از كالا ها يي كه بايد تحريم كنم به دستم رسيده . واين قد پرچم و بادكنك و...ديدم از اون طرف يه سري ديگه مي گن اسرايييل و نمي دانم چه طوري موفق شدن آدم كشي قتل و غارت را با حقوق بشر توجيه كنن صدهاهزار دلار خرج مي شه كه اين فكرا بيشترهر بيش تر ترويج داده بشن.آخه مليون ها دلار ه از خريد و فروش اسلحه دست مي آد
اين قد راحته به شور جواني جهت و جو دادن.....
معمولا هميشه دنبال اينم كه خودمونو راحت كنم هميشه هم بد و اشتباه نيست. واگه يه آدم يه خورده درست حسابي گير بيارم فكر كردن و تصميم گرفتن روهم به اون واگذار مي كنم. اما ته ته تهش مي دونم اينكه سري ادم به خودشون اجازه بدن آدم بكشن محكومه.
با هر ايده اولوژي.از هر نژاد و در هر سرزمين.


+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم مرداد 1385ساعت 23:56  توسط سارا  |