تبليغاتX
یه فنجان قهوه در اعتراض به...

یه فنجان قهوه در اعتراض به...

کسالت

امشب همش فکر می کنم دارم زحمت بیهوده می کشم و هیچ وقت به چیزایی که می خوام نمی رسم...

تا این حد نا امید نبودم تا حالا.

+ نوشته شده در  شنبه نهم آبان 1388ساعت 22:25  توسط  آرش  | 

«حرف‌های روپوش سرمه‌ای»

حتی تمام ابرهای جهان را به تن کنم

باز ردایی به دوشم می‌افکنند
تا برهنه نباشم
این‌جا نیمه تاریک ماه است
دستی که سیلی می‌زند
نمی‌داند
گاهی ماهی تنگ
عاشق نهنگ می‌شود
بی‌هوده سرم داد می‌کشند
نمی‌دانند
دیگر ماهی شده‌ام
و رودخانه‌ات از من گذشته است
نمی‌خواهم بیابان‌های جهان را به تن کنم
و در سیاره‌ای که هنوز رصد نکرده‌اند
نفس بکشم
حتی اگر باد را به انگشت‌نگاری ببرند
رد بوسه‌ات را پیدا نمی‌کنند
به کوچه باید رفت
گرچه ماشین‌ها از میان ما و آفتاب می‌گذرند
به کوچه باید رفت
این همه آسمان در پنجره جا نمی‌شود
می‌خواهم در جنوبی‌ترین جای روحت
آفتاب بگیرم
چراغ سقفی به درد شیطان هم نمی‌خورد
آن‌که پرده را می‌کشد
نمی‌داند
همیشه صدای کسی که آن سوی خط ایستاده
فردا می‌رسد
بگذار هرچه می‌خواهند
چفت در را بیندازند
امشب از نیمه تاریک ماه می‌آیم
تمام پرده‌ها و رداها را
تکه تکه خواهم کرد
بگذار برای بادبادک و شب تاب هم
اتاقی حوالی جهنم اجاره کنند
من هم خواهم رفت
می‌خواهم پیراهنم را به آفتاب بدهم

مجموعه شعر «پابرهنه تا صبح»

گراناز موسوی


link : http://zamaaneh.com/parsipur/2009/10/post_326.html

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام مهر 1388ساعت 8:52  توسط  آرش  | 

+ نوشته شده در  جمعه دهم مهر 1388ساعت 12:39  توسط  آرش  | 

اومدم یه عکس از خودم بگذارم..... مث که کلی دنگ و فنگ داره!!!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم دی 1387ساعت 22:27  توسط  آرش  | 

bad as 100 sal umadam ye sari be pagemoon bezanam .....

chi shod ke umadam ?

dashtam mail check mikardam residam be maili ke be hoori zade boodamo az unja ba Dnyaye hoori ashna shode boodam ....

kheili hal kardam vaghti didam sara post gozashte ....

atashe zire khakestarim ma ....

 mes ke  font farsi nadaram felan ...pas tahamaolam konid...


az khodemoon begam ...tarakidim

yani bomb khord beynemoon


yeki sharghe door

yeki sarbazi

yeki gharbe door


yademoon bekheyr !!

biaim ye chand sal dige az khakestaremoon motovalled beshim

hali mide mage na?


+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم دی 1387ساعت 12:39  توسط  آرش  | 

یا د گا ری
امضا
آرش
+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم خرداد 1387ساعت 11:56  توسط  آرش  | 



با درود فراوان ما براي حذف نام خليج عربي و برگرداندن نام خليج فارس به نقشه ماهواره اي و آنلاين گوگل ارت نياز به 1 ميليون امضا داريم. به عنوان يک ايراني خواهشمندم روي لينک آبي زير کليک کرده و براي حذف نام خليج عربي آنرا امضا نماييد. کار سختي نيست http://www.petitiononline.com/sos02082/petition.html
اين پيام را براي تمامي دوستانتان ارسال نماييد

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم فروردین 1387ساعت 12:23  توسط  آرش  | 

چه بی رمق، چه بی انگیزه شده ایم
آینه هم به دروغ ما را جوان بازمی تاباند


+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم بهمن 1386ساعت 8:26  توسط  آرش  | 

پیشنهاد میکنم تا شکارچی ها تا رسیدن فصل گرما صبر کنند!.تا موقعی که نتوان هر گونه چاقی را زیر مانتو های ضخیم زمستانی پنهان نمود.

به نقل از Ranitidine, Nov 2005
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم دی 1386ساعت 3:1  توسط  آرش  | 

سلام . یه وبلاگ جالب تو لینک های حنیف کشف کردم.

"ببار ای بارون ببار

بر شبهای تیره چون زلف یار"

شب های من ستاره باران هیچ مدل سلام یا نگاهی نیست. بارون هم که نمیاد. گوشم هم از حرف پره!

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم دی 1386ساعت 8:4  توسط  آرش  | 

resume = چاخان در مورد خود

Statement of Purpose = چاخان دیگران

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم آذر 1386ساعت 18:16  توسط  آرش  | 

بعدازظهر جمعه، اخرین نوار های طلایی آفتاب زمستانی در حال کش اومدن در امتداد دیوار شرقی اتاق هستند.  از پنجره به افق نگاه میکنم ، شهر با وجود درخشش این خورشید بی رمق،  سیاه به نظر می رسه. بلند ترین شاخه های درخت های قدیمی پارک کوچک محله ما با اون چند تا لانه کلاغی که انگار وسط آنها  معلق در هوا گیر افتادند، در مقابل این پرتو های نارنجی یک ضد نور نوستالژیک پدید آورده اند. سالهاست که به این منظره عادت کردم و هر با از دیدنش دلگیر میشوم، از حال و هوای روز تعطیل میام بیرون و سنگینی عصر جمعه رو کم کم  درک میکنم.

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم آذر 1386ساعت 1:19  توسط  آرش  | 

 "اونایی که دوستمون داشتن و رو شون نشد بگن!" از این مدل آدما میشناسین!؟

 بعد چهار– پنج سال یکیشونو تو خیابون میبینی و ....انگار حالا که فکر می کنی میبینی تو هم بدت نمیومده!

 

تصویر را حال کنین !

 

اول طرف میاد از تو یه مغازه بیرون. بعد یه خانم مسن، بعد یه نینی 2 ساله که تازه تاتی تاتی یاد گرفته بعد .. . ..بعد  .....  آقاشون با ساک بچه ....

 

اولین احساس : حتما اشتباه کردم، اما نه مث که خودشه....ببین های لایت چقدر بش اومده ! .دهنت بازه هنوزو داری بر وبر نگاش میکنی ....که نا خدا گاه نگاهت با چشمای آقاشون تلاقی میکنه! برق از سرت میپره و نگاهت رو می دزدی.

 

دومین احساس: چقدر پیر شدم ...چهار سال پیش بود یا پنج سال پیش.....نه 81 بود .....

 

احساس سوم: خاک بر سرت بابای دختره از این بساز بفروشای خر پول بود ...چیکار کردی احمق ؟ حتما منتظر بودی خودش بیاد بگه ؟

 

شماره چهار:  جون دوتا یه نگاه دیگه باس بکنم ....نه مثل اینکه خودشه...بچه به کی رفته؟ (کنجکاوی خاله زنکی)

 

آخریش: تو تنهایی خودت فرو میری و زور میزنی یک مورد مشابه پیدا کنی که هنوز از دست نرفته باشه؟!...

 

نتیجه گیری اخلاقی :

زمان خیلی نامرده. بقول داستایفسکی فرصت ها زیر ارابه بی رحم زمان له میشن! پس قدر فرصتهای حال را بدونین و به اولین کسی که از در وارد شد مراتب ارادتونو اعلام کنین !

 

ارزیابی:

شما اگه با این قضیه روبرو بشین چه حسی بتون دست میده؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم آذر 1386ساعت 13:59  توسط  آرش  | 

The art of losing isn't hard to master;
so many things seem filled with the intent
to be lost that their loss is no disaster.

Lose something every day. Accept the fluster
of lost door keys, the hour badly spent.
The art of losing isn't hard to master.

Then practice losing farther, losing faster:
places, and names, and where it was you meant
to travel. None of these will bring disaster.

I lost my mother's watch. And look! my last, or
next-to-last, of three loved houses went.
The art of losing isn't hard to master.

I lost two cities, lovely ones. And, vaster,
some realms I owned, two rivers, a continent.
I miss them, but it wasn't a disaster.

--Even losing you (the joking voice, a gesture
I love) I shan't have lied.  It's evident
the art of losing's not too hard to master
though it may look like (Write it!) like disaster.

Elizabeth Bishop


+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم آبان 1386ساعت 12:20  توسط  آرش  | 

سلام

شهروند امروز را که میشناسین؟

http://shahrvandemroz.blogfa.com/post-306.aspx


حال کنین.
+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم آبان 1386ساعت 21:38  توسط  آرش  | 

دیدی تا حالا وقتی جدی یکی رو دوست نداری ، زورکی بش می گی: "ای کاش می تونستم احساسمو بت بگم!".

این را که بگی هم حرفی نزدی که بعدا بدهکارت کنه و هم طرفت راضی و خوشحال تو خیالاتش غرق می شه و
شما از مواهب یه دوستی نزدیک تر و احتمالا روابط پیچیده تر بهره مند می شوید.

اگه کمی هم طرفتون بی تجربه یا بچه مثبت باشه احساساتش رو طوری در مورد شما رشد میده که اونم به درجهء "ای کاش می تونستم احساسمو بت بگم!" می رسه. ولی خوب این کجا و آن کجا!
+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم آبان 1386ساعت 10:13  توسط  آرش  | 

دیدی تا حالا وقتی جدی یکی رو دوست نداری ، زورکی بش می گی: "ای کاش می تونستم احساسمو بت بگم!".

این را که بگی هم حرفی نزدی که بعدا بدهکارت کنه و هم طرفت راضی و خوشحال تو خیالاتش غرق می شه و
شما از مواهب یه دوستی نزدیک تر و احتمالا روابط پیچیده تر بهره مند می شوید.

اگه کمی هم طرفتون بی تجربه یا بچه مثبت باشه احساساتش رو طوری در مورد شما رشد میده که اونم به درجهء "ای کاش می تونستم احساسمو بت بگم!" می رسه. ولی خوب این کجا و آن کجا!
+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم آبان 1386ساعت 10:9  توسط  آرش  | 

من حالم از این بابا و سیا ستهاش بهم می خوره ولی:

احمدی نژاد عالی بود . عالی جواب داد. منطقی بود و دانشجو ها را در همه موارد مجاب کرد. انتظارش را نداشتند. انتظارش را نداشتیم ولی حرف حق می زد .

BBC با سانسور شدید فقط بخش اول (introduction) که احمدی نژاد را سکه یه پول کردند را 10 بار پخش کرد.

CNN مستقیم پخش نکرد.

Fox News پخش نکرد.

EuroNews هم پخش نکرد.

Aljazeera کامل پخش کرد. حدس بزنید چند نفر تو اروپا و آمریکا این شبکه را تماشا می کنند ! (شکبه تروریستها به قول غرب)

IRNN و بقیه کانالهای ایرانی هم که یا سریال نشون میدادند یا "آخوند در خوانواده"



جناب احمدی نجاد شما را سانسور کردند. فکر کردید فقط خودتون می تونین سانسور کنین؟

فکر می کنید بجز همون 900 نفر داخل سالن و 2000 نفر بیرون که با تلویزیون مدار بسته شما را میدیدند کی دیگه حرفاتونو شنید؟. من شانسی دیدمتون و به هر کی تونستم SMS زدم ولی فکر می کنین چند نفر تو ایران شما را بی سانسور دیدن.

سخنان شما هر چند صحیح باشند در همون 4 تا دیوار سالن خفه می شن و مثل سال 2005 فقط "نان تبلیغات" ضد ایران برای رسانه های غربی و خودی از توشون در میاد.

شما گفتید : "چرا فلسطینی ها باید جور کینه اروپایی ها از یهودیان را بکشند؟"
اونا ترجمه می کنند : "Isreal should be wiped out of the map"

آدم عاقل، در این شرایط که حتی صدا و سیمای خودت هم جرات نداره مستقیم سخنرانیتونو پخش کنه ....چرا کاری می کنید که فردا پتک بشه تو سر ملت.

تحریم بعدی ( the third Sanction) اقتصادی خواهد بود . دیگه نظامی یا مربوط به ادوات ساخت بمب نیست. می فهمی چی میگم؟

تا اینجاش هم پدر ملت در اومده، بد ترش نکن.
به خدا این راهش نیست.


+ نوشته شده در  سه شنبه سوم مهر 1386ساعت 12:14  توسط  آرش  | 

سر به سرم نگذارید. اصلا حوصله ندارم...
دست به دستم بگذارید.
چشم به چشمم بدوزید ....
و بگویید: "چیطوری ؟"

پ.ن.

حنیف قصه می نویسد ....تو لینکهای روزانمون آدرسش هست ....
+ نوشته شده در  شنبه بیستم مرداد 1386ساعت 11:29  توسط  آرش  | 

دویدن و بیهوده دویدن به دنبال خورشید
و غروب خورشید

.
.
.

طلوع فردا یک دور دیگر از تو پیش است

از پشت به تو نزدیک می شود

و دوباره غروب

و تو یک روز به مرگ نزدیک تری..

ولی خورشید همان خورشید است
+ نوشته شده در  سه شنبه نهم مرداد 1386ساعت 18:6  توسط  آرش  | 

اصولا در پارتی .....

1- دو نوع دختر وجود داره: الف) اونایی که با دوست پسرشون میان ب) اونایی که با خواهرشون و دوست پسر خواهرشون میان. اصولا نوع ب علاوه بر برقراری تعادل میان تعداد b و g نقش مجوز برای حضور نوع الف را نیز پیش مامان بابا ها بازی می کنن.

2- دو نوع پسر هم وجود داره: الف) اونایی که زور می زنن و از زیر سنگ هم که شده یه دوست دختر پایه از نوع الف و احتمالا یه همراه از نوع ب جور می کنن و میان پارتی. ب) دوستانی که دستشونو می گیرن به خودشون و تشریف میارن. اصولا نوع ب علاوه بر به هم زدن هر مدل تعادل نقش های متعددی از جمله دلقک بازی سیاه مست بازی اسگل بازی و کلا فراهم کردن موجبات تفریح بقیه را بر عهده می گیرن.

3- نوع دیگه ای وجود نداره .
+ نوشته شده در  شنبه ششم مرداد 1386ساعت 7:41  توسط  آرش  | 

یک سال گذشت

سه پنج روزه که بوی گل نیومد                            صدای چهچه بلبل نیومد

بدین وسیله برای کلیه عزیزانی که در این یک سال موجبات تسلی خاطر بازماندگان این وبلاگ را فراهم ساختند از خداوند منان  توفیق مسئلت داریم.

به همین منظور مدیریت محترم وبلاگ از همه عزیزانی که ما را یاری رساندند و موجبات تداوم این وبلاگ را به سر انگشتان توانمند خود مقدر ساختند دعوت به عمل می آورد تا از کیکی که در پست قبلی تهیه شده میل نموده و حمد و سوره ای برای روح رفتگان از این وبلاگ خیرات کنند.

 

بازماندگان:  سارا. حمید . محمد. آرش

فامیل های وابسته:  شیده. نگین. مهشاد. حنیف. آرزو. نفیسه. غزل. افسون. مونیکا. دوست مونیکا. پریسا. دختر خاله پریسا. ارغوان. میثم. نغمه. نجمه. و کلیه عزیزانی که دوستشون داریم. 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم مرداد 1386ساعت 12:2  توسط  آرش  | 

کیک یک سالگی زیرورو

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم مرداد 1386ساعت 11:58  توسط  آرش  | 

انتظار همراه با دلهره ...و یه کوچولو امید به یه اتفاق فوق العاده .......این روز و روزگار منه در این روزها...

به دعا خیلی اعتقاد دارم ....هر کی می تونه برام دعا کنه پیلیز!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم تیر 1386ساعت 0:18  توسط  آرش  | 

زندگی مشحون است از لحظات. مشحون یعنی چه ...و اولین بار در کدوم کتاب ادبیات دبیرستان یا راهنمایی, و در کدوم درس مشاهده شد.
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم تیر 1386ساعت 17:33  توسط  آرش  | 

به اینم میشه گفت زندگی!

۱و۲و...و۷و۸ مون گرو ۹ مونن ....

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم تیر 1386ساعت 14:26  توسط  آرش  | 

خیلی وقته حتی همت نمی کنم به وبلاگمون سر بزنم چه برسه که مطلب بنویسم. نمی دونم این مطلبو که می نویسم کِی اولین نفر می خونه. الان ساعت ۳ صبحه و از سر بی خوابی آخرین کاری که به زهنم رسید این بود که یه سر به اینجا بزنم و ال.. بختکی یه چیزی بنویسم .

زیاد حرفی برای گفتن ندارم . فقط ظاهرا به زودی باید برگردیم و دوباره به اینجا یه حالی بدیم ....۱ مرداد ۱ ساله می شه وبلاگمون ....... باید تولد بگیریم  

پ.ن.

می دونم هر کی این پست رو بخونه خیلی "پاکاره" که هنوز به اینجا سر می زنه. 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم تیر 1386ساعت 3:1  توسط  آرش  | 

حالا که بحث موسیقی داغه ....

تقدیم می کنم:

بزرگترین مرکز دانلود آهنگ کردی         خیلی حال میده ....  محسن هم خبرش کنین.

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم خرداد 1386ساعت 9:41  توسط  آرش  | 

دفتر هماهنگی ستاد های استقبال و تشویق و تمجید از ریاست جمهوری به اتفاق اتحادیه دسته ها و هیات های همراه ریاست جمهوری در سفر های درون مرزی مسابقه شعری در جهت تنوع بخشیدن و نوگرایی در تبلیغات و تشویقات خود به شرح زیر بر گزار میکند:

" مصرع دومی برای تک مصرع (صل علی محمد) بسرایید. به سراینده بهترین مصرع یک بلیط رفت در هواپیمای اختصاصی هیات همراهی کننده ریاست جمهوری در یکی از سفر های برون مرزی وی به یکی از کشور های سیرالئون یا موزامبیک اهدا خواهد شد. در ضمن سراینده بهترین تک مصرع لاتین عربی و ترکی هم بدون مصاحبه در وزارت امور خارجه یا هیات مذاکره کننده هسته ای به انتخاب خود استخدام خواهد شد."

راهنمایی:

صل علی محمد    روح رجایی آمد

صل علی محمد    محمود امت آمد

صل علی محمد    محمود هسته ای آمد

صل علی محمد    محمد! محمود آمد

صل علی محمد    خوشگل ملت آمد

صل علی محمد     اکبر ! رفیقت آمد

و......

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم خرداد 1386ساعت 9:38  توسط  آرش  | 

زينگ. زن زندگی. رسيدگی به نيازهای گرسنگی و تشنگی. همدم لحظات خستگی. متخصص مسائل ظريف همخوابگی. درمان قطعی افسردگی و ياس و سرافکندگی.

دنگ. دختر مردم. وسوسهء خبيث شيطنت. هيجانِ ارتکاب يک کار غلط. احساس پوچ خيانت. توجيه حماقت با سرپوش شجاعت. برچسب کثيفِ بی لياقت.

بنگ بنگ. مکافاتِ جنايت. متهم، جانی است. مجازات : خودخوری. مدت زمان اجرا : حالا تا بی نهايت.

جنگ. تسليم و بی تفاوت.

سنگ. سرد و جامد.

منگ. مست و بیمار.

زنگ. زنگ. در می زند، زنی که از راه می رسد.

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم خرداد 1386ساعت 9:22  توسط  آرش  | 

خوب چیه مگه ؟

همه گاهی دچار اشتباه میشن!...

تحمل کنید دیگه.....خداوند با صابرین است.

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم خرداد 1386ساعت 15:23  توسط  آرش  | 

۵ کلمه حرف حساب با مجریان طرح جدید جمع آوری نوامیس :

*،٪×٪¤¤×٪*×،¤)،٪٪>ء

)،×،×*٪۰۰۰۹*(۷۸۰۷۶

!٬٫¤٬٫¤٫٫٬۷۴۵۷۶۷*٪×)×(

عوضی ها ی کثافت

)(*()*^&^%&$#^$$#$##$%^&%$

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1386ساعت 12:59  توسط  آرش  | 

4 روز ..
هر روز از صبح ...
تو یک کلانتری ....
تو یه محله خلاف و خفن....
با یه سروان بی دست و پا و خودرای و بی تربیت و لج درار .....
........
.....
بالاخره معافیمو میگیرم..........!!!!!
+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم اردیبهشت 1386ساعت 22:45  توسط  آرش  | 

سلام!

میگن تعطیلات عید تموم شده!؟
حمید که امتحان داره !
سارا هم که پیداش نیست!
منم که به خودم مرخصی با اعمال شاقه دادم!

پس باید بگردیم دنبال نویسنده جدید!

+++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++

اطلاعیه شماره دو

بدین وسیله از کلیه علاقمندان به نویسندگی در وبلاگ ما دعوت رسمی به عمل می آورم.
لطفا روی ما را زمین نیندازین! موقتی هم که شده دست مارا بگر ید!

با کلی خواهش و تمنا
سید آرش
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم فروردین 1386ساعت 20:48  توسط  آرش  | 


I had dream
It was true ,
I was living with you

یا یه چیزی شبیه به این از دهنم پرید!

بر یم با گیتار بخونیمش!؟
+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم اسفند 1385ساعت 12:16  توسط  آرش  | 

ناپلون یا یک آدم معروف دیگه:

"شکست مقدمه پیروز یست!"

یعنی:
"برو شکستشون بده تا پیروز بشی!"
+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم اسفند 1385ساعت 11:39  توسط  آرش  | 


یه نفر را می شناسم که قریب 70% دوست دختر های سابقش به خونه بخت رفته اند و بقیشونم در مراحل مختلف نامزدی، خواستگاری و یا حنا بندون به سر می برند.

فقط کافیه 1 ماه باش دوست باشید.....و بعد بهم بزنید...با ضمانت!

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم اسفند 1385ساعت 19:59  توسط  آرش  | 

رفتم به نمایشگاه نقاشی سرکار خانم مائده (فامیلشونو یادم نیست). ...هیچ نفهمیدم....ولی...

آدرس وبلاگمونو تو دفتر نظرات و پیشنهادات نوشتم ...

پ.ن.:
کم کم داریم اینترنشنال میشیم...مشتری از نذِرلند (هلند) هم داریم!

کار تبلیغ وبلاگتونو به من بسپارید ..
+ نوشته شده در  شنبه پنجم اسفند 1385ساعت 13:42  توسط  آرش  | 

قراره که وبلاگ آینه زندگی روزمره ما نباشه چون اینطوری خیلی از اصولی مثل رازداری، خویشتن داری ، به تو چه؟ ، به کسی چه؟ و مگه فضولی؟ را در مورد زندگی خودمون زیر پا میگذاریم .

خوب پس فقط یه سر نخ میدم....
.......................
.......................
.........ای بابا تموم شد!

پ.ن.
هم دلی از هم زبانی خوشتر است.
+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم بهمن 1385ساعت 19:18  توسط  آرش  | 

امروز رفتم دانشگاه ...با اینکه ساعت 12:30 خیلی شلوغ بود ولی یه دونه آشنا هم ندیدم

فقط دوست ِ سحر ع که فکر کنم اسمش عادله یا یه چیزی شبیه اینه از دور به من سلام کرد.
اصلا کی میدونه من سحر ع را اولین بار کجا دیدم ؟ و تازه اینکه چرا باش سلام علیک پیدا کردم؟ و اصلا چرا دو سه ترمه دیگه نیستش؟ و یه سوال مهمتر مطرح می کنم .....ما چرا با دوست سحر ع سلام علیک پیدا کردیم؟....و اینکه فرق سحر ع با پگاه ع در چیه و چرا ما با اون هیچ وقت سلام علیک پیدا نکردیم؟

پ.ن.
از بین کسایی که بتونن بهترین پاسخ ها را به این سوالات بدن به یک نفر به قید قرعه جایزه نفیس میدم !

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم بهمن 1385ساعت 0:15  توسط  آرش  | 

سلام .
فیلم there is something about Mary را دیدین؟ ....

معمولا اینجوری تموم نمیشه؟

دختره همه خواستگارای زرنگش را ول میکنه واز خونه میاد بیرون، و دنبال تنها عاشق واقعیش می ره!

پ.ن.
اگه ندیدین :

خواستگارای زرنگ ...اونایی هستند که تموم زندگیشون دنبال یه کیس به قول خودشون مناسب هستند. مناسب از نظر اونا کیسی که بقیه خوششون میاد حتی اگه اون بقیه یکی دوستانشون باشه! . اینجور افراد با جانفشانی زمان زیادتری از شما خرج در آوردن آمار طرف شما می کنند و بالاخره اون را از دست شما در میارند.که خوب در تقریبا نود و نه در صدموارد طرف شما اصلا از وجود شماخبر دار نمی شه. البته از آنجایی که ممکنه شما با کلی افسوس بعد 6 ماه از خیر قضیه بگذرید و برید سراغ یکی دیگه مطمئن باشید که آقایون یا بانوان زرنگ هم طرف را ول می کنن و میان دنبال کیس مناسب.

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم بهمن 1385ساعت 10:23  توسط  آرش  | 

"ده شب عزاداری با سخنرانی حجت الاسلام و المسلمین فلانی (اسمش یادم نیست) معاونت پژوهشی دانشگاه هنر اصفهان". _ این اطلاعیه از امروز به مدت نا معلومی سر چهار راه نورباران نسب خواهد بود. اطلاعیه رو در قطع بسیار بزرگی توسط داربست فلزی در طرف خ 22 بهمن نسب کرده اند. فونتش آنقدر بزرگه که در اولین نگاه فرد تیزبینی مثل من می فهمه که :"اِ به سلامتی محرم هم از راه رسید!" . و وقتی کمی از اونجا دور میشه تازه یادش می افته که این جمله خبری سه تا نکته کلیدی داره که به ظاهر (تاکیدمی کنم "به ظاهر") با هم جور در نمیان. حجت الاسلام . پژوهشی و دانشگاه هنر که هر فرد تیزبین و تواما ساده لوحی مثل من (تا کید میکنم فقط مثل من) بازم با اولین بارقه ذهنیش پس از دریافت تصویر توسط چشماش و پردازش اطلاعاتش توسط مخ میانیش به این ذهنیت سراسر تلقین می رسه که این سه تا مثل سه تا بردار هم مبدا با زاویه های 0،120و240 هستند. اون بابایی که تصادفا از بد روز گار مثل منه تو راه که قدم می زنه به این موضوع بیشتر فکر می کنه ...فکر می کنه .. فکر.... میکنه......و ....میکنه فکر.... زمان سپری میشه و چرا ها و چونی ها ی زیادی همچون طوفانی از خاک و دود و قبار از میان شیار های سطحی و کم عمق مغزش عبور میکنن. چرا مغزها فرار میکنن؟ چرا هنر ما پژوهشی نیست؟ آیا دیانت ما هنری است؟ و نکنه حجت السلام ها واحد های مجسمه سازی و گل لقد کنی هم پاس میکنن ! و اصولا چند نفر ازاین موضوع اطلاع دارن که اصفهان ذانشگاه هنر دارد ! و این نکته که اصلا با این اوضاع معاونت هنری حوزه علمیه اصفهان کیه؟ و دههء اول محرم کجا نمایشگاه بر گذار میکنه؟ ......پیشرفت می کنه..... نکنه حجت الاسلم هنر پیشهء خوبی باشه و بازی گری تدریس می کنه نا گهان صدای بوقهای مکرر یه راننده تاکسی مودب.....سوز سرد زمستانی و ....بوی غذای گرم ار مطبخ آنطرف خیابان حادثه ای رو رقم می زنه ، از اون حوادثی که صد سال یکبار برای فردی با توانایی های ذهنی در اندازه های من رخ می ده ! بله مکاشفتی رخ می دهد وطوفان ذهنیش فرو می شینه و او راضی از حل مسئله به راهش ادامه میده . بر خلاف تصور ساده اندیشان در جمله بالا نَه سه نکته بلکه چهار نکته وجود داشته ..سه تا کلیدی و یکی کلیدی تر. اون در نگاه اول فقط به کلیدی ها فکر کرده بود و نکته ظریفتر و کلیدیتر از چشمش پنهان مونده بود. نکته کلیدی تر در حقیقت همان کلمه "اصفهان" است که به شکل مضاف الیه به دانشگاه چسبیده و یک رابطه منطقی بین اون سه تا بردار کم اهمیت برقرار می کنه. بردار اصفهان آنقدر از لحاظ اندازه و زاویه خفنه که اون سه تا پشمشم نیستن. و براستی که در اصفهان و کلا ایران اصولا ما فقط با بردار های بزرگ گله هامونو هدایت می کنیم . و مسیرو بشون نشون میدیم... ادامه ندارد. خسته شدم.....
+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم دی 1385ساعت 15:54  توسط  آرش  | 

سلام

حوری از من برای شرکت تو یه بازی دعوت کرده . شاید کمی لوس به نظر بیاد ولی وقتی بش فکر کنی می بینی زیادم آسون نیست.

۵ اعتراف من......یا My 5 conffessions

۱. بر خلاف تصور همه (مطمئن نیستم همه) من در منزل با یک زیر شلواری راه راه آبی تردد می کنم.

۲. بر خلاف تصور حوری (بازم مطمئن نیستم) عصر هایی که با هم از یک سرویس پیاده می شدیم و هر کدوم از یک طرف خیابان به سمت خونه طوری قدم برمی داشتیم که انگار اون یکی وجود نداره . من همیشه تو نخش بودم .(البته از این ترم دیگه ندیدمش) 

۳. بر خلاف تصور خودم که فکر می کنم یک آدم باحال و سر زنده هستم بار ها به من گفته شده "آخی چه پسر سر به زیر و ساکتی !!!؟؟ " (البته اینو تعدادی از بانوان محترم فرمودند که لج منو در آوردند)

۴.گفتنش سخته ولی میگم...از دور از خیلی ها خوشم اومده . ولی از نزدیک (وقتی صمیمی میشیم) دیگه اونقدرا ازشون خوشم نمیاد.(تا وقتی یه چیزی دست نیافتنیه ..برام عزیزه..."این حالت خیلی مسخره ایه که خودم ازش بدم میاد")

۵. وقتی جناب سرهنگ راجع به صحنه تصادف ازم سوال می پرسید . فکر می کردم یه مقداری به نفع خودم صحبت کردم . در اون لحظه از خودم بدم اومد و یه دردی تو سینه ام احساس کردم و نمی تونستم از حرفم برگردم. (وقتی صحنه را باز سازی کردند و موتور و ماشینو پیش هم گذاشتند همه حرفای من راست از آب در اومد . صحنه رو درست ندیده بودم)

 

در پایان ظاهرا باید از چند نفر بخوام که بازی رو ادامه بدند

حنیف و محمد و آرزو و عامه پسند و خود شیخ 

من ال.. توفیق

سید آرش

+ نوشته شده در  شنبه نهم دی 1385ساعت 14:8  توسط  آرش  | 

ای مردم ..
....صحنه را دید یم . دل ما را شاد نمودید . تا حضوری میلیونی دیگر

سید آرش
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم آذر 1385ساعت 12:50  توسط  آرش  | 

تا زگیها همش اینو زمزمه میکنم.

Last christmas I gave you my heart,

the very next day you gave it away.

this year to save my tears

i ll give it to someone special, special , special,.....

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم آذر 1385ساعت 11:59  توسط  آرش  | 

I feel so blue,....

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم آذر 1385ساعت 22:7  توسط  آرش  | 

هی میگم من یه جای خفن کار میکنم . به خرجتون نمیره!!!!

"شركت مهندسي " ارتباطات سرو نت " ، از موسسات فناور مستقر در شهرك علمي و تحقيقاتي اصفهان، موفق به دريافت جايزه ويژه انجمن پارك‌هاي علمي آسيا (‪ (ASPA Award‬شد."

ایناهاش برین بخونین:
http://www.irna.ir/fa/news/view/line-8/8508306209081612.htm

اینم وبمونه:
www.sarv-net.com

اینبار که منو زیارت نمودید میتوانید از این زاویه هم به من نگاه کنید


+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم آذر 1385ساعت 22:33  توسط  آرش  | 

دِد لاین ها یکی پس از دیگری مگذزند همچون جویبار جاریِ لحظه ها...


و چرا در قفس من قناری که هیچ ...کرکس هم نیست؟
+ نوشته شده در  دوشنبه ششم آذر 1385ساعت 18:41  توسط  آرش  | 

مصباح یزدی اومده دانشگاهمون......
شعار ...با هم می خونیم ....1.2.3.حالا:

.........خبرگان رهبری! ......حضور حداکثری!.....


+ نوشته شده در  دوشنبه ششم آذر 1385ساعت 14:53  توسط  آرش  | 

به یه نفر قول دادم براش یه برنامه بنویسم که حداقل 20 ساعت طول می کشه. الان ساعت 19 و من فقط 13ساعت تا قرارمون وقت دارم.
+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم آبان 1385ساعت 18:35  توسط  آرش  |