تبليغاتX
یه فنجان قهوه در اعتراض به... - سالهای بدون بازگشت عمر ما (1)

یه فنجان قهوه در اعتراض به...

کسالت

 "اونایی که دوستمون داشتن و رو شون نشد بگن!" از این مدل آدما میشناسین!؟

 بعد چهار– پنج سال یکیشونو تو خیابون میبینی و ....انگار حالا که فکر می کنی میبینی تو هم بدت نمیومده!

 

تصویر را حال کنین !

 

اول طرف میاد از تو یه مغازه بیرون. بعد یه خانم مسن، بعد یه نینی 2 ساله که تازه تاتی تاتی یاد گرفته بعد .. . ..بعد  .....  آقاشون با ساک بچه ....

 

اولین احساس : حتما اشتباه کردم، اما نه مث که خودشه....ببین های لایت چقدر بش اومده ! .دهنت بازه هنوزو داری بر وبر نگاش میکنی ....که نا خدا گاه نگاهت با چشمای آقاشون تلاقی میکنه! برق از سرت میپره و نگاهت رو می دزدی.

 

دومین احساس: چقدر پیر شدم ...چهار سال پیش بود یا پنج سال پیش.....نه 81 بود .....

 

احساس سوم: خاک بر سرت بابای دختره از این بساز بفروشای خر پول بود ...چیکار کردی احمق ؟ حتما منتظر بودی خودش بیاد بگه ؟

 

شماره چهار:  جون دوتا یه نگاه دیگه باس بکنم ....نه مثل اینکه خودشه...بچه به کی رفته؟ (کنجکاوی خاله زنکی)

 

آخریش: تو تنهایی خودت فرو میری و زور میزنی یک مورد مشابه پیدا کنی که هنوز از دست نرفته باشه؟!...

 

نتیجه گیری اخلاقی :

زمان خیلی نامرده. بقول داستایفسکی فرصت ها زیر ارابه بی رحم زمان له میشن! پس قدر فرصتهای حال را بدونین و به اولین کسی که از در وارد شد مراتب ارادتونو اعلام کنین !

 

ارزیابی:

شما اگه با این قضیه روبرو بشین چه حسی بتون دست میده؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم آذر 1386ساعت 13:59  توسط  آرش  |