تبليغاتX
یه فنجان قهوه در اعتراض به... - انشا

یه فنجان قهوه در اعتراض به...

کسالت

بعدازظهر جمعه، اخرین نوار های طلایی آفتاب زمستانی در حال کش اومدن در امتداد دیوار شرقی اتاق هستند.  از پنجره به افق نگاه میکنم ، شهر با وجود درخشش این خورشید بی رمق،  سیاه به نظر می رسه. بلند ترین شاخه های درخت های قدیمی پارک کوچک محله ما با اون چند تا لانه کلاغی که انگار وسط آنها  معلق در هوا گیر افتادند، در مقابل این پرتو های نارنجی یک ضد نور نوستالژیک پدید آورده اند. سالهاست که به این منظره عادت کردم و هر با از دیدنش دلگیر میشوم، از حال و هوای روز تعطیل میام بیرون و سنگینی عصر جمعه رو کم کم  درک میکنم.

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم آذر 1386ساعت 1:19  توسط  آرش  |